تبليغاتX
جوکیان
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
تيتر ش ... مال تو

اون بعد از ظهري كه رفتيم " خانه هنرمندان " يادت هست ؟ كوبيديم رفتيم اونجا كه تو ساندويچ پنير و جوانه بخوري . بعد يك ورق درآوردم و كارهايي كه دوست داشتيم انجام بديم رو نوشتم . ري كاوري ! يادت هست كه ؟ چهارشنبه هر كاري كردم نتونستم باهات تماس بگيرم . مي‌خواستم ببينمت . حتي رفتم پژوهشكده فكر مي‌كردم اونجايي . دربان گفت امروز اينجا ساعت چهار تعطيل شده . بعد رفتم تئاتر شهر . تو محوطه داشتن  نمايش عروسكي اجرا ‌مي‌كردن .  جدول سالن هاش رو ديدم براي امروز كه جمعه باشه يكي پيدا كردم كه باهم بريم . شب ِش كه زنگ زدي هنوز نرسيده بودم خونه . دلم يهو خواست از همون پشت گوشي بغلت كنم . صداي بوق انقدري بودكه نمي‌شد فهميد چي مي‌گي با اين حال صدات خسته بود خسته تر از من . ديروز هم دلم ميخواست بهت زنگ بزنم اما نزدم . امروز اما هي  زنگ زدم كه  بگم بريم اون تئاتري كه ديدم اما يا خاموش بودي يا آنتن نمي‌دادي . خيلي وقت ِ كه دلم برات تنگ شده . نمي‌دوني وقتي از خانم جونت كه حرف مي‌زدي جدا حسوديم مي‌شد بهش . به اينكه چقدر راحت براش وقت مي‌گذاري . حس زنانگي ديگه چي كارش كنم ؟ وضع خونه رو هم كه ميدوني چطوره . امروز مامان َ م بلاخره فهميد و به زبون آورد كه من براش به اندازه نوه سه ساله ش هم فايده ندارم ! سودي هم گير داده كه چند تا آرايشگاه ديدم كه با هم بريم ! فك كن . جدا يعني دو درصد !!  حس اين چند وقته ام  رو كه ميدوني . اووو راستي خيلي دلم ميخواست اين سوژه جديدي رو  كه به كلكسيون چفت و لوك و لنگ و خنگ و كر و لال هاي محي اضافه شده رو برات تعريف مي‌كردم بلكه يه كم مي‌خنديديم . بعدش تو شروع ميكردي به نصيحت كردن من !! اين روزها تو هم خسته اي . تو كه خسته مي‌شي بيشتر اذيت مي‌شم . اينكه نمي‌گذاري حتي كسي نزديكت هم بشه آدم رو بيشتر حرص مي‌ده . راستش رو ميداني براي تولد داغ م كرديد من هم جو گير ِ بي‌جنبه ! هر كي رو كه ديدم دعوت كردم . كس و ناكس ش مهم نيست . الآن ديگه جعفر آقا سوپري سر كوچه مون هم  از قضيه مهموني خبر داره و مي‌خواد بيايد . حالا اما دارم به گور خودم مي‌خندم . حوصله اش رو ندارم . پايه اي به پيچونيم ِشون ؟

 حرف  هفته پيش پنج شنبه رو  كه يادت هست ؟ گفتم  :  ميشه نري يه كم باهم باشيم ؟  گفتي : محي قول ميدم يك روز باهم باشيم . از صبح بريم بيرون و بگرديم .  خواستم فقط يادآوري كرده باشم .  آره . مي‌دونم خيلي كار جواديه كه اينجا ، اين ها رو نوشتم اما خب به چپ و راست َم . دلم مي‌خواست بنويسم و تو بخوني . كاش اينجا را مي‌خوندي !

...

mohi

 

 

 

------------ یکشنبه -۱۱ شب --  ----------------------------------------------------------------  

                                            

تیترش ... مال من  ،  خط به خطش مال تو 

خانه هنرمندان ، یادم

کافه سارا یادم

دوره های موزه گردی که با فحش و فضیحت میومدی یادم

سر به سر گذاشتن ها خانه عمران یادم

تولد دو سال پیشم یادم

حلیم خوردن n  سال پیش قزوین یادم

خنده های سر کلاس استاد عربی یادم

انجمن "چار چار" دانشکده یادم

تقریبا ، نصف زندگیم همین جوری یادم . با تو .

مامانم می گه : تو از آدم به دوری . آره هستم . از آدمی ورای تصویر قاب شده تو ذهن اطرافیان بودن ، به دورم .

واسه خانوم جونم من خنده و شیطنت و بی خیالیم . واسه همه همین جورم . همین جور هم می مونم . چون این اون تصویر دیوارکوب ذهنشون . تصویری که نمیذارم خط بیفته ، حتی اگه مجبور بشم به خاطرش از لحظه های خودم بزنم . حتی اگه معنیش این باشه که لحظه آغاز و پایانم ، بشه رد شدن از باریکه در اتاقم.

پس لطفا حرص نخور بابت تمام این " از آدم به دوری های " من و من رو ببخش به خاطر همش  ، بیشتر به خاطر بی خبر غیب شدن ها ، که باور کن آخرین راه واسه پنهون کردن همون خستگیه تلخیه  که ...  نتوستم از تو دور نگهش دارم .  باشه به پای همه اون " یاد " هایی که با هم داریم . حد اقلش همین از قاب بیرون زدن های بی خبر  دیگه .  بی خیال .. اینم یکجور ریکاوریه .

در ضمن دور پیچوندن تولد رو خط بکش  که من یکی پایه همه چی هستم الا پیچوندن کیک شکلاتی های "بی بی"  . یادت نره یدونه بزرگش رو بگیری . پای حرف پنج شنبه ام هم هستم . عذر که انقدر گره خوردم که جز این حداقل واسه محیه عزیزم ، چیزی ندارم .

+ نوشته شده در 20:10 توسط mohi & sam .
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
روح َت شاد ...
آن شب را يادت هست كه من گفتم  "براي تولدم اينجا باش !" . حال تولدم است و ما به هم‌ديگر مي‌گوييم " شما ؟"
چيزي نيست،عادت مي‌كنيم . هيچ كس از فاصله‌ها نمي‌ميرد . ما هم كه كسي نيستيم ، پس يك خراش هم برنمي‌داريم !

...
mohi
+ نوشته شده در 1:40 توسط mohi & sam .
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
انگشتهاي گمشده ...

بيا به ياد كودكي هايمان نقاشي بكشيم . من از وسايل پدر شايد هم از جامدادي خواهر يا برادر بزرگِ مدادي خودكاري كش بروم و تو هم از كشوي آشپزخانه ميخ يا چاقويي بردار . بعد بيا اتاقم . روي ديوار كنار در . من از همان خانه هاي كج و كوله  با آن لامپ هميشه روشن َ ش را بكشم و تو آن پرنده هايي كه شبيه هفت بودند و مي‌چسبيدند به خورشيد و خورشيد هيچ وقت بالهايشان را نمي سوزاند ! بعد با چاقو بيافتيم به جان ديوار . يادت هست كه چقدر حال مي‌داد اينكه هر چه زور داشتيم را با حرص خالي مي‌كرديم تا ديوار سوراخ شود تا رنگش بريزد بعد هم گچش .  آن وقت  رويش دست مي‌كشيديم و آن انگشت (كه كنار انگشت شستمان هست هماني كه من هيچ وقت اسمش را ياد نگرفتم ) سفيد مي‌شد . بعد انگشت مان را روي صورت هم مي‌كشيديم و به ردش مي‌خنديديم . تو كوچك بمان . من كلي حرف براي گفتن دارم . حرفهاي بزرگي كه بايد كوچك ماند تا فهميد ..

...

mohi

+ نوشته شده در 0:30 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
پارت سوم

داستان از این قرار بود که ما در ساختمان ملک الممالکی خود نزول  اجلال کرده بودیم که یکهو در باز شد و این میرزای یابو چهار نعل پرید وسط اتاق . ما که زهره مان از این ورود نابهنگام ترکیده بود چنان هشّی گفتیم که تا ده پاره کشور آن طرف تر ، تمامی خر ها دستی کشیدند الا این میرزای خودمان .

این دستش را پر پشت آن دستش می کوفت ، بعد همان را بر پشت قبلی و طول و عرض اتاق ما را گز می کرد . گفتیم میرزا ده بنال ببینیم چه پیشامد کرده . او هم ناگهان جستی زد و پر لباس ما را گرفت که: ای سایرس نجّاد بزرگ ، نجادمان ده که داریم با کله در چاه ویلی که این شیطون که الهی خواب به خواب بره ، برایمان کنده می افتیم .همانجور که به زور لباسمان را از دستش خلاص می کردیم گفتیم : میرزا تو را سر جدت بچسب به درس و مشقت تا این تصدیق اکابریت لااقل ردیف شود . آخر نجادمان ده را از کجایت ابتیا کرده ای ؟ د ِ ول کن دیگر کنه شتری !

میرزا با این تشری که برش وارد نمودیم دو قدم عقب رفت و به یکباره زرزر گریه اش را ول کرد . که اگر شما یدونه از آن تصدیق های دکتری به من هم می دادید تشویق می شدم که سیکلم را بگیرم . دیدیم نه خیر افتادیم در وادی خر بیاور باقالی را ترانزیت کن . گفتیم : میرزا جان،  عزیز دل ، قربون اون دل کفتریت ! حرفت را بگوی . گریه نکن ! بگو جانم . ای زترماق ! حرفت را می زنی یا بدهم همان لیسانس فوقانیه را هم ازت بگیرند !

که به حرف آمد و گفت : چه نشسته اید که جوانهایمان را از راه به در کردند فلان فلان شده ها ! پاک حرف گوش نده ، پر روی ، متوقعاشان کرده اند این دریده ها را ! اصلا انگاری مغزشان را باز کرده اند و یک دور مجدد بسته اند !

پرسیدیم : آخر چرا ؟ مگر چه پیشامد کرده میرزا ؟

کناره انگشت شستش را دو بار به دندان گزید و بر چپ و راستش تف کرد که ماموران موکب های "جست و گیر" دیروز موفق به استماع جملات شنیعی شده اند که در جریان یک رابطه شرم آور بین یک موجود مونث و یک موجود مذکر رد و بدل شده .

ما را می گویید بلافاصله جستی زدیم و درها را بستیم تا نکند به گوش کسی برسد . بعد هم آهسته گفتیم : خوب میرزا جان از اول می گفتی . حالا همه را برایمان تعریف کن ببینیم ، که بوده اند ، چه گفته اند ؟ از همه مهم تر چه کرده اند ! فقط خیلی نامردی اگه یک ذره اش را جا بیندازی ! میرزا هم بلافاصله برگه ای درآورد و شروع کرد :

- به موجب گزارش فلان از فلان موکب جست و گیر در روز فلان از تاریخ فلان

ما که حوصله این اراجیف را نداشتیم حرفش را قطع کردیم با لحن زیر دست شاد کنی گفتیم :  میرزا جان برو سر اصل مطلب. او هم بله چشم چشمی کرد و این طور ادامه داد : در خیابان فلان از فلان محله در ساعت فلان و فلان دقیقه... گفتیم : بابا میرزا اصل مطلب را تعریف کن .او هم مجدد بله چشم چشمی کرد و از نو ادامه داد در هنگامی که فلان مامور سر پست نوبت فلان خود

دیگر طاقت از کف دادیم و گفتیم ای بر پدرت مردک ه فلان ! د آخر اگر فیلم هم بود تا الان 10 بار به آن قسمت غیر پارسنبلیش رسیده بود ! جانت در آید بگو آخرش چه کردند !

او هم از سر تف تفی بر چپ و راست خود کرد و سرش را نزدیک گوشمان آورد و زیر زیرکی گفت : دختر به پسر عنوان نموده که من مال تو را دوست دارم او هم در پیوست گفته که ولی مال تو خوش مزه تر می باشد !

چنان جا خوردیم که نگو ! گفتیم فی الواقع چنین حادث شده ؟ خوب بعدش ، بعدش را بگو !

میرزا دست و پایش را جمع کرد و تته پته کنان گفت : دیگری بعدی ندارد ! مادر هایشان آمدند و آن ها را نخست به خلا و سپس به مکان های نامعلومی بردند !

 ما دیگر کم مانده بود بود کله پا شویم  پرسیدیم : مگر مادرهایشان هم بودند ؟  خلا دیگر برای چه ؟ دیگر این مدلیش را ندیده بودیم !

او هم سری بر سَبیل شرم و تاسف تکان داد که : آن ها هم به سیاق سایر مادران آمده بودند تا فرزندانشان را از مهد کودک ببرند . بعد هم بلافاصله گفت : تازه آخرین جمله ای که مامور ما استماع کرده ، این بوده : از این به بعد نبینم از شکولات های هم بخورید یا از " آب نبات های هم " ،  مامورمان این جا را خیلی مطمئن نیست !

ما که شروع به شمارش کرده و پی در پی نفس عمیق می کشیدیم با تمام  ملایمتی که در توانمان بود پرسیدیم . خوب میرزا جان  ، می خواهی پلوتونیم M11  بدهیم تا با ترکاندن مهدکودک این لکه ننگ را یک جا محو کنی ؟

با قیافه ای ماتم زده گفت متاسفانه نمی شود ! این راه در دفترچه فرهنگ سازی نیست ! شما فقط لایحه N  فوریتی ، لازم الاجرای ِ تصویب شده ای ،  ابلاغ کنید که هرچه سریع تر کلیه جنبندگان و غیر جنبندگان مذکر را به منتها الیه شمالی پارسنبل و مونث جماعت از هر تیره و گونه را به منتها الیه جنوبی بفرستند . مابقی را هم با رعایت شرایط و ضوابط و داشتن گواهی بین الملی نا عذبی  بگذارند وسط ملک الفدا زنده بمانند " .

چه می شود کرد ؟ دکتر روح شناس گفته عجالتا باید با میرزا کنار بیاییم تا درمانش جواب دهد . فعلا هم که ملک الفدا 3 پاره شده : خواهر آباد ، برادر آباد و نا عذب آباد  . بد هم نیست ملت سرشان گرم شده . 

خودمانیم این خلا های غیر پارسنجی هم  چه اکتشافات جالبی هستند . این که بر سرش بنشینی و هم آن کار واجب را بکنی و هم هزار فکر واجب تر کم نعمتی نیست . مشاورات لطیف بانو همچین  بی خود و زاغارت هم نمی باشد . علی الخصوص که دیگر زانویمان نیز درد ننموده و پاهایمان به گز گز نمی افتد .

باید فردا یاد داشت هایمان را تحویل دکتر روح شناس کنیم . گفته اگر خوب باشد می توانیم حب صورتی ها نخوریم . تا چه پیش آید . 

                                                                                                            sam 

+ نوشته شده در 21:32 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh