اون بعد از ظهري كه رفتيم " خانه هنرمندان " يادت هست ؟ كوبيديم رفتيم اونجا كه تو ساندويچ پنير و جوانه بخوري . بعد يك ورق درآوردم و كارهايي كه دوست داشتيم انجام بديم رو نوشتم . ري كاوري ! يادت هست كه ؟ چهارشنبه هر كاري كردم نتونستم باهات تماس بگيرم . ميخواستم ببينمت . حتي رفتم پژوهشكده فكر ميكردم اونجايي . دربان گفت امروز اينجا ساعت چهار تعطيل شده . بعد رفتم تئاتر شهر . تو محوطه داشتن نمايش عروسكي اجرا ميكردن . جدول سالن هاش رو ديدم براي امروز كه جمعه باشه يكي پيدا كردم كه باهم بريم . شب ِش كه زنگ زدي هنوز نرسيده بودم خونه . دلم يهو خواست از همون پشت گوشي بغلت كنم . صداي بوق انقدري بودكه نميشد فهميد چي ميگي با اين حال صدات خسته بود خسته تر از من . ديروز هم دلم ميخواست بهت زنگ بزنم اما نزدم . امروز اما هي زنگ زدم كه بگم بريم اون تئاتري كه ديدم اما يا خاموش بودي يا آنتن نميدادي . خيلي وقت ِ كه دلم برات تنگ شده . نميدوني وقتي از خانم جونت كه حرف ميزدي جدا حسوديم ميشد بهش . به اينكه چقدر راحت براش وقت ميگذاري . حس زنانگي ديگه چي كارش كنم ؟ وضع خونه رو هم كه ميدوني چطوره . امروز مامان َ م بلاخره فهميد و به زبون آورد كه من براش به اندازه نوه سه ساله ش هم فايده ندارم ! سودي هم گير داده كه چند تا آرايشگاه ديدم كه با هم بريم ! فك كن . جدا يعني دو درصد !! حس اين چند وقته ام رو كه ميدوني . اووو راستي خيلي دلم ميخواست اين سوژه جديدي رو كه به كلكسيون چفت و لوك و لنگ و خنگ و كر و لال هاي محي اضافه شده رو برات تعريف ميكردم بلكه يه كم ميخنديديم . بعدش تو شروع ميكردي به نصيحت كردن من !! اين روزها تو هم خسته اي . تو كه خسته ميشي بيشتر اذيت ميشم . اينكه نميگذاري حتي كسي نزديكت هم بشه آدم رو بيشتر حرص ميده . راستش رو ميداني براي تولد داغ م كرديد من هم جو گير ِ بيجنبه ! هر كي رو كه ديدم دعوت كردم . كس و ناكس ش مهم نيست . الآن ديگه جعفر آقا سوپري سر كوچه مون هم از قضيه مهموني خبر داره و ميخواد بيايد . حالا اما دارم به گور خودم ميخندم . حوصله اش رو ندارم . پايه اي به پيچونيم ِشون ؟
حرف هفته پيش پنج شنبه رو كه يادت هست ؟ گفتم : ميشه نري يه كم باهم باشيم ؟ گفتي : محي قول ميدم يك روز باهم باشيم . از صبح بريم بيرون و بگرديم . خواستم فقط يادآوري كرده باشم . آره . ميدونم خيلي كار جواديه كه اينجا ، اين ها رو نوشتم اما خب به چپ و راست َم . دلم ميخواست بنويسم و تو بخوني . كاش اينجا را ميخوندي !
...
mohi
------------ یکشنبه -۱۱ شب -- ----------------------------------------------------------------
تیترش ... مال من ، خط به خطش مال تو
خانه هنرمندان ، یادم
کافه سارا یادم
دوره های موزه گردی که با فحش و فضیحت میومدی یادم
سر به سر گذاشتن ها خانه عمران یادم
تولد دو سال پیشم یادم
حلیم خوردن n سال پیش قزوین یادم
خنده های سر کلاس استاد عربی یادم
انجمن "چار چار" دانشکده یادم
تقریبا ، نصف زندگیم همین جوری یادم . با تو .
مامانم می گه : تو از آدم به دوری . آره هستم . از آدمی ورای تصویر قاب شده تو ذهن اطرافیان بودن ، به دورم .
واسه خانوم جونم من خنده و شیطنت و بی خیالیم . واسه همه همین جورم . همین جور هم می مونم . چون این اون تصویر دیوارکوب ذهنشون . تصویری که نمیذارم خط بیفته ، حتی اگه مجبور بشم به خاطرش از لحظه های خودم بزنم . حتی اگه معنیش این باشه که لحظه آغاز و پایانم ، بشه رد شدن از باریکه در اتاقم.
پس لطفا حرص نخور بابت تمام این " از آدم به دوری های " من و من رو ببخش به خاطر همش ، بیشتر به خاطر بی خبر غیب شدن ها ، که باور کن آخرین راه واسه پنهون کردن همون خستگیه تلخیه که ... نتوستم از تو دور نگهش دارم . باشه به پای همه اون " یاد " هایی که با هم داریم . حد اقلش همین از قاب بیرون زدن های بی خبر دیگه . بی خیال .. اینم یکجور ریکاوریه .
در ضمن دور پیچوندن تولد رو خط بکش که من یکی پایه همه چی هستم الا پیچوندن کیک شکلاتی های "بی بی" . یادت نره یدونه بزرگش رو بگیری . پای حرف پنج شنبه ام هم هستم . عذر که انقدر گره خوردم که جز این حداقل واسه محیه عزیزم ، چیزی ندارم .
بيا به ياد
كودكي هايمان نقاشي بكشيم . من از وسايل پدر شايد هم از جامدادي خواهر يا برادر
بزرگِ مدادي خودكاري كش بروم و تو هم از كشوي آشپزخانه ميخ يا چاقويي بردار . بعد
بيا اتاقم . روي ديوار كنار در . من از همان خانه هاي كج و كوله با آن لامپ هميشه روشن َ ش را بكشم و تو آن پرنده هايي كه شبيه هفت بودند و ميچسبيدند به خورشيد و خورشيد هيچ وقت
بالهايشان را نمي سوزاند !
...
mohi
داستان از این قرار بود که ما در ساختمان ملک الممالکی خود نزول اجلال کرده بودیم که یکهو در باز شد و این
میرزای یابو چهار نعل پرید وسط اتاق . ما که زهره مان از این ورود نابهنگام ترکیده
بود چنان هشّی گفتیم که تا ده پاره کشور آن طرف تر ، تمامی خر ها دستی کشیدند الا
این میرزای خودمان .
این دستش را پر پشت آن دستش می کوفت ، بعد همان را بر پشت قبلی و طول و عرض
اتاق ما را گز می کرد . گفتیم میرزا ده بنال ببینیم چه پیشامد کرده . او هم ناگهان
جستی زد و پر لباس ما را گرفت که: ای سایرس نجّاد بزرگ ، نجادمان ده که داریم با
کله در چاه ویلی که این شیطون که الهی خواب به خواب بره ، برایمان کنده می
افتیم .همانجور که به زور لباسمان را از
دستش خلاص می کردیم گفتیم : میرزا تو را سر جدت بچسب به درس و مشقت تا این تصدیق
اکابریت لااقل ردیف شود . آخر نجادمان ده را از کجایت ابتیا کرده ای ؟ د ِ ول کن
دیگر کنه شتری !
میرزا با این تشری که برش وارد نمودیم دو قدم عقب رفت و به یکباره زرزر گریه
اش را ول کرد . که اگر شما یدونه از آن تصدیق های دکتری به من هم می دادید تشویق
می شدم که سیکلم را بگیرم . دیدیم نه خیر افتادیم در وادی خر بیاور باقالی را
ترانزیت کن . گفتیم : میرزا جان، عزیز دل
، قربون اون دل کفتریت ! حرفت را بگوی . گریه نکن ! بگو جانم . ای زترماق ! حرفت
را می زنی یا بدهم همان لیسانس فوقانیه را هم ازت بگیرند !
که به حرف آمد و گفت : چه نشسته اید که جوانهایمان را از راه به در کردند فلان
فلان شده ها ! پاک حرف گوش نده ، پر روی ، متوقعاشان کرده اند این دریده ها را !
اصلا انگاری مغزشان را باز کرده اند و یک دور مجدد بسته اند !
کناره انگشت شستش را دو بار به دندان گزید و بر چپ و راستش تف کرد که ماموران موکب های "جست و گیر" دیروز موفق به استماع جملات شنیعی شده اند که در جریان یک رابطه شرم آور بین یک موجود مونث و
یک موجود مذکر رد و بدل شده .
ما را می گویید بلافاصله جستی زدیم و درها را بستیم تا نکند به گوش کسی برسد . بعد هم آهسته
گفتیم : خوب میرزا جان از اول می گفتی .
حالا همه را برایمان تعریف کن ببینیم ، که بوده اند ، چه گفته اند ؟ از همه مهم تر
چه کرده اند ! فقط خیلی نامردی اگه یک ذره اش را جا بیندازی ! میرزا هم
بلافاصله برگه ای درآورد و شروع کرد :
- به موجب گزارش فلان از فلان موکب جست و گیر در روز فلان از تاریخ فلان
ما که حوصله این اراجیف را نداشتیم حرفش را قطع کردیم با لحن زیر دست شاد کنی
گفتیم : میرزا جان برو سر اصل مطلب. او هم بله چشم چشمی کرد و این طور ادامه داد : در خیابان فلان از فلان
محله در ساعت فلان و فلان دقیقه... گفتیم
: بابا میرزا اصل مطلب را تعریف کن .او هم مجدد بله چشم چشمی کرد و از نو ادامه داد
در هنگامی که فلان مامور سر پست نوبت فلان خود
دیگر طاقت از کف دادیم و گفتیم ای بر پدرت مردک ه فلان ! د آخر اگر فیلم هم
بود تا الان 10 بار به آن قسمت غیر پارسنبلیش رسیده بود ! جانت در آید بگو آخرش چه
کردند !
او هم از سر تف تفی بر چپ و راست خود کرد و سرش را نزدیک گوشمان آورد و زیر
زیرکی گفت : دختر به پسر عنوان نموده که من مال تو را دوست دارم او هم در پیوست
گفته که ولی مال تو خوش مزه تر می باشد !
چنان جا خوردیم که نگو ! گفتیم فی الواقع چنین حادث شده ؟ خوب بعدش ، بعدش را
بگو !
میرزا دست و پایش را جمع کرد و تته پته کنان گفت :
دیگری بعدی ندارد ! مادر هایشان آمدند و آن ها را نخست به خلا و سپس به مکان های
نامعلومی بردند !
ما دیگر کم مانده بود بود کله پا شویم پرسیدیم : مگر مادرهایشان هم بودند ؟ خلا دیگر
برای چه ؟ دیگر این مدلیش را ندیده بودیم !
او هم سری بر سَبیل شرم و تاسف تکان داد که : آن ها هم
به سیاق سایر مادران آمده بودند تا فرزندانشان را از مهد کودک ببرند . بعد هم
بلافاصله گفت : تازه آخرین جمله ای که مامور ما استماع کرده ، این بوده : از این
به بعد نبینم از شکولات های هم بخورید یا
از " آب نبات های هم " ، مامورمان این جا را خیلی مطمئن نیست !
ما که شروع به شمارش کرده و پی در پی نفس عمیق می
کشیدیم با تمام ملایمتی که در توانمان بود
پرسیدیم . خوب میرزا جان ، می خواهی پلوتونیم M11 بدهیم تا با ترکاندن مهدکودک این لکه ننگ را یک
جا محو کنی ؟
با قیافه ای ماتم زده گفت متاسفانه نمی شود ! این راه در
دفترچه فرهنگ سازی نیست ! شما فقط لایحه N فوریتی ،
لازم الاجرای ِ تصویب شده ای ، ابلاغ کنید
که هرچه سریع تر کلیه جنبندگان و غیر جنبندگان مذکر را به منتها الیه شمالی
پارسنبل و مونث جماعت از هر تیره و گونه را به منتها الیه جنوبی بفرستند . مابقی
را هم با رعایت شرایط و ضوابط و داشتن گواهی بین الملی نا عذبی بگذارند وسط ملک الفدا زنده بمانند " .
چه می شود کرد ؟ دکتر روح شناس گفته عجالتا باید با میرزا کنار بیاییم تا درمانش جواب دهد
. فعلا هم که ملک الفدا 3 پاره شده : خواهر آباد ، برادر آباد و نا عذب آباد . بد هم
نیست ملت سرشان گرم شده .
خودمانیم این خلا های غیر پارسنجی هم چه اکتشافات جالبی هستند . این که بر سرش بنشینی
و هم آن کار واجب را بکنی و هم هزار فکر واجب تر کم نعمتی نیست . مشاورات لطیف
بانو همچین بی خود و زاغارت هم نمی باشد .
علی الخصوص که دیگر زانویمان نیز درد ننموده و پاهایمان به گز گز نمی افتد .
باید فردا یاد داشت هایمان را تحویل دکتر روح شناس
کنیم . گفته اگر خوب باشد می توانیم حب
صورتی ها نخوریم . تا چه پیش آید .