تبليغاتX
جوکیان
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
بدون شرح . . .

 

سرود آفرینش

 

 

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه " خدا " بود

و " کلمه " ، بی زبانی که بخواندش ، بی " اندیشه " ای که بداندش ، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با " نبودن "  چگونه می توان " بودن "؟

و خدا بود و با او ، عدم

 و عدم گوش نداشت

حرفهایی هست برای " گفتن "

 که اگر گوشی نبود ،  نمی گوییم

و حرفهایی هست برای  " نگفتن "

حرفهایی که هرگز سر به  " ابتذال گفتن " فرود نمیارند .

حرف های شگفت ،  زیبا و اهورایی همین هایند ،

و سرمایه ماورائی هرکسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند

و کلماتش  ، هریک  ، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های " بودن " آدمی اند . . .

اینان هماره در جستجوی " مخاطب " خویشند ،

اگر یافتند ،یافته می شوند . . .

... و

در صمیم وجدان او آرام می گیرند

و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند

و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند

 

    و خدا برای نگفتن حرفهای بسیاری داشت

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بی قرارش میکرد .

     و عدم چگونه می توانست  " مخاطب " او باشد؟

هر کسی گمشده ای دارد ،

 و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست  و خدا یکی بود ،

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، " هست " .

هرکسی را نه بدانگونه که " هست " ، احساس می کنند ،

بدانگونه که " احساسش " می کنند  ، هست.

انسان یک لفظ است ،

که بر زبان آشنا می گذرد ،

 و " بودن " خویش را از زبان دوست می شنود .

هر کسی " کلمه ای " است :

 که  از عقیم ماندن می هراسد ،

 

" و در آغاز هیچ نبود ،

کلمه بود

 و آن کلمه خدا بود. "

خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می توانست مهر نورزد؟

 " بودن " ، " می خواهد " !

و از عدم نمی توان خواست .

و خدا از بودن بیشتر بود " ،

و از حیات زنده تر

 و از غیب پنهان تر

 و از تنهایی تنها تر

 و برای " طلب " بسیار " داشت "

و عدم نیازمند نیست

نه نیاز مند خدا ، نه نیاز مند مهر

که عدم  " نبودن " مطلق است

اما خدا " بودن " مطلق

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

 و خدا " غنای مطلق " بود

 و هر کسی به اندازه " داشتن هایش " می خواهد.

و خدا زنده جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم " تنها نفس می کشید" .

دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق ،

 روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

 

 و خدا آفریدگار بود

 و دوست داشت بیافریند :

 و زمین را گسترد

 و دریاها را

 و کوهها را

و جاده ها را

با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد،

و آروزهای سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ نوازش های مهر بانش را به ابر ها بخشید

گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سبز پدیدار گشتند و

 جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و

 پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه در یاها را پر کردند . . .

 

خدا همچنان تنها ماند

آفریده هایش او را نمی توانست دید ، نمیتوانست فهمید

می پرستیدندش اما او را نمی شناختند

 و خدا چشم براه "  آشنا  " بود .

کسی " نمیخواست " ، کسی " نمیدید " ، کسی " عصیان نمی کرد" ، کسی " عشق " نمی ورزید ،

کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت . . . و . . .

و خداوند خدا ، برای حرفهایش ، باز هم مخاطبی نیافت !

هیچکس او رانمی شناخت ، هیچکس با او " انس " نمیتوانست بست

" انسان " را آفرید !

و این ، نخستین بهار خلقت بود .

از " دفتر های سبز" شاندل

ترجمه دکتر علی شریعتی

                                                                                                                                     sam            

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22:39 توسط mohi & sam .
جمعه هفدهم آذر 1385
شنبه  ـ ساعت ۱۲:۳۰

از بین شلوغی بچه ها به سختی راه باز می کنم . در حالیکه مدام جواب می دم :

ـ خداحافظ

ـ خداحافظ ، اذیت نکنید ها!

حسین در را برام باز می کنه .

ـ مرسی حسین ، خداحافظ پسر خوب.

عرض حیاط را به سرعت طی می کنم و تازه توی کوچه یک نفس راحت می کشم . گاهی اَن همه 

شلوغی کلافم می کنه .

هوای مطبوع زمستانی و دونه های ریز برف .

 کوچه خلوت.

 

شنبه  ـ ساعت ۱

واقاْ پیاده رو جای مزخرفیه. اَنهم وقتی که پشت سر خانم هایی راه بری که سریعتر از یک قدم در ساعت

 پیشروی نمی کنند!

دیگه تحمل نگاه کردن پاشنه هاشون را ندارم ، می گم عذر می خوام تا راه را باز کنن. سه تایی می رن

سمت چپ . میام از کنارشون رد شم که می بینمش .

اَن را با چادر مشکیش  ، با بساطش و روزنامه ای که روش نشسته .

ـ زیره نمی خواید ؟ زیره پلویی ، زیره...

لبهاش تکون می خورن و دستهای سرخش زیره ها را پس و پیش می کنه ، زیره ها پس و پیش می رن

و دونه های برف لا به لای اَنها گم می شن.

ـ بالا خره می خواین یا نه ؟ بدم؟

.

.

زیپ کیفم را می کشم ، دستهام  تو جیبهام مشت می کنم . پیاده رو چقدر پهن به نظر میاد.

 

شنبه  ـ  ساعت ۱:۲۰

نمی دونم ایستگاه چندمه. گرمای اتوبوس کرختم کرده. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و بیرون را

 نگاه می کنم. به اَدم هایی که جاشون را تو قاب پنجره من عوض می کنند . به همون سرعتی که اَمدن

به همون سرعت هم می رن.

دلم می خواست این اتوبوس سواری ساعت ها طول بکشه ولی ایستگاه بعدی باید پیاده بشم.

دارم از جام بلند می شم که می بینمش ، با یک پلاستیک مشکی بزرگ از اَن سمت سوار می شه.

وقتی از بین صندلی ها رد می شم اَن پلاستیک مشکیش را می گذاره زمین ، وقتی از کنارش می گذرم

داره دستهای  سرخ و سرما زدش را ها می کنه تا شاید گرم بشن ، پام رو پله اَخره که می شنوم:

ـ خانم ها خواهش می کنم یک بسته از ...

تمام شد . اتوبوس رفته بود.

 

یکشنبه  ـ  ساعت  ۹  شب

گرمم شده ولی به جای خاموش کردن بخاری ماشین کتم را در میارم .اینم به خاطر سرمایی بودن بابا

 است!

یک ربعی هست که منتظرشم.

ماشین ،ماشین ، ماشین ، و باز هم ماشین .

شروع می کنم به حدس زدن اینکه کدوم ماشین میره سمت راست و کدوم ماشین می پیچه به چپ.

ـاین میره راست

ـ این یکی ... میره چپ ، نه ، راست.

یک نفر از توی پیاده رو میاد بیرون و کنار خیابان می ایسته. یک دختره .

به خودم می گم این وقت شب نباید این تیپی می اَمد بیرون!

یک تاکسی سرعتش را کم می کنه ، ولی انگار مسیرش نمی خوره . تاکسی پشت سری هم همینطور.

حا لا دیگه بازی راست و چپ یادم رفته .

یک سمند چراغ می زنه و رد می شه ، بعدش یک پژو ، بعدش ...

و من هنوز نگاهش می کنم ، کسی را که اول به خودم گفتم خدا کنه زود برسه خانه  ، بعد فهمیدم

که مسیرش به هیچ تاکسی نمیخوره  و  حالا با هر بار چراغ زدن ، سرش را تکان می ده.

باز هم یک چراغ زدن دیگه . این بار یک ۲۰۶ .

اَن هم سر تکان می ده .

نمی دونم چرا اضطراب دارم.

رد شد...نه ... ایستاد.

اَروم سرم را بر می گردونم.

.

.

بابا می گه: چرا ساکتی .

می گم : چیز مهمی نیست .

می گه : سر خودت را خیلی شلوغ کردی ، می خوای ...

بابا صحبت می کنه ، ماشین ها حرکت می کنند و من به این فکر می کنم که اَن کدوم وری رفت ، راست

یا چپ؟

 

دوشنبه  ساعت ۲:۱۰

« عدالت تبصره نمی خورد

« خدمت صادقانه

« جامعه با نشاط

« رفاه عمومی

جمله های قشنگ قشنگ. همه جا را پر کردن.

می خونم و به شهری فکر می کنم که دونه های برفش بین زیره ها گم می شن ، اتوبوس هاش

پلاستیک های بزرگ مشکی می برن و تو خیابان هاش مسافر های بدون مسیر ایستادن.

 

چهار شنبه ساعت ۳

۵۵ ، ۵۴ ، ۵۳ ، ...

 چراغ قرمزه . نگاهم عددهای ثانیه شمار را می شماره ، دارم به مهمونی امشب فکر می کنم .

ـ نمی خوام

ـ بهت میگم نمی خوام ، برو دیگه!

صدای راننده فکرم را می پرونهٌ .

یک پسر بچه اَن ور شیشه ایستاده  ، با یک نمی دونم چی تو دستش . تمام نیازش را تو نگاهش جمع

کرده.

چشماش را می بینم و دنبال کیفم می گردم ، می بینم که رنگ نگاهش عوض میشه.

کیف مسخره ، پیداش کردم...

 ولی ماشین از جا کنده می شه ، چراغ سبز شده . کیف همین طوری تو دستم می مونه.

 ـ نگه دارید پیاده میشم

 

 پنج شنبه  ـ  از صبح تا شب

تلویزیون پر شده از همشهری های عزیز ، همشهری های عزیزی که انگار تازه کشف شدن!

 

جمعه ساعت ۶:۳۰

   پایان

می خوام تایپش کنم!

sam

 

  

+ نوشته شده در 18:55 توسط mohi & sam .
جمعه دهم آذر 1385
چرک نویس
خداییش نوشتن کار سختیه.
همینطوری دارم نگاه میکنم .ببینم بلاخره کی از رو میره ؟
من یا این صفحه روبروم.
سفید
ذهن در همو بر هم من
کی تسلیم میشه؟
افکارم آروم میشن و میذارن من نگاشون کنم و بهشون نظم بدم؟یا همچنان دوست دارن بدون و با من بازی کنند
غافل از اینکه دیگه رمقی برام نمونده تا دنبالشون کنم.
آلان فهمیدم که چقدر از رنگ سفید متنفرم.
به این صفحه زشت و لعنتی زل زدم،مدام چند تا جمله رو تکرار میکنم:تو رو خدا آروم شید،بسه،چی از جونم میخواید؛
ولم کنید و برید به جهنم یا بشینید و بذارید تصمیم بگیرم.


دوست دارم در بارش چیزی بنویسم که کمکم کنه راحتتر با این اتفاقات کنار بیام ، سرم داره میترکه ،
افکار تو ذهنم مثل پرنده ایه که انداختنش تو قفس،داره با تمام وجود خودشو به دیواره های قفس میزنه تا بیاد بیرون اما میله ها محکمتر از اونیین که پرنده فکر میکرد.
نمی تونم نفس بکشم،قفسه سینم سنگینه ،
تودارم ،مثل همیشه یه چیز لعنتی هست که نمیذاره کلمات رو کنار هم بذارم و ازشون کمک بگیرم.
میبینی پرنده کوچولو نمیتونی بیای بیرون،راهی نیست

دنبال چی هستم؟می خوام چی رو بخودم ثابت کنم؟چیزی که از پایه غلطه، غطه دیگه.پس چرا سعی میکنم توش چیزایی پیدا کنم که درسته و ازشون نقطه قوت بسازم.وبه اون نقطه ها تکیه بدم.
در حالیکه عزیزم اینا نقطست ،
برای کشیدن وساختن و تکیه دادن این کافی نیست،
باید نقطه ها رو با یه مداد کم رنگ بهم وصل کنی تا بشه خط،
بعد به اون خطا جهت بدی،اضافه ها رو پاک کنی ،
همه این کارا رو کردی.
حالا از بالا نگاه کن،
دیدی؟
-بله دیدم
باید یه سری جاها رو پر رنگتر کنی،بعضی خطا رو صافتر....
- کردم.
دوباره نگاه کن


نمی دونم چیزی که میبینم درسته یا نه؟
اینجا نقطه هایی هست که خیلی از هم فاصله دارن نقطه هایی که خط نشدن
پس خطهای من چیشدن ؟؟
این صفحه من نیست خطهای اینجا مال من نیستن!!!

دنبال چی بودم ،چی دیدم که حواسم رو پرت کرد؟
چی میخواستم
-چی دارم؟؟
-خطهایی که صاف نیستن..... نمیشه روشون راه رفت،....بهشون تکیه داد،...روشون چیزی ساخت،..خطهای بسته .....یه سری منحنی،.....نقطه هایی که خط نشدن.....،سفیدی هایی که رنگ نشدن،.....هاشور....،پاکنی که تو دستمه ولی جرات استفادش رو ندارم.
دستم عرق کرده،پاکن رو برمیدارم و از منحنیا شروع میکنم.
-پاک شد
اما به هاشورا که میرسم،نمی تونم،می ترسم،جراتش رو ندارم،پاکنم کثیف،خیسه،میدونم اگر شروع کنم هاشورا بهم میریزن،پاک میشن .....
-پاک شدن
اما به چه قیمتی؟
-سیاه کردن صفحم


mohi

+ نوشته شده در 22:40 توسط mohi & sam .
دوشنبه ششم آذر 1385
یک اسم

دنبال اسم میگشتم ، ‌ یک اسم مناسب

گشتم و گشتم و گشتم  تا رسیدم به جوکیان ، معنیش میشه تعبیر رویام

رویای رهایی ، رها شدن از بودن ، رها شدن از دست تمامی دست هایی که راه رفتن را می بندند

نگهت می دارن ،آنهامیشن یک قید و تو مجبوری که مقید باشی!

ولی جوکیان ...

 به تعبیر من بی قیدان ، همون رهاشده ها از باید ها و نباید های زندگی که جدا از روزمرگی های خسته کننده ما دشت به دشت ،  کوه به کوه ، سرزمین ها را پشت سر می گذارند و توی همین رفتنها  نسل هاست که با تک تک ستاره ها آشنا میشن که برگ ریز تمام درخت ها را می بینند و یاد می گیرند که برای خستگی روح های اسیر، هیچ درمانی بهتر از حکایت بی قیدانه زندگی نیست.

به خاطر همین کف تموم دست ها یک خط می بینند ، خط زندگی  ، ساده و سر راست 

 که وقتی نشونت میدن  که وقتی نگاهش می کنی ، باورت میشه حرفهاشون را همون که نه دور ِ دور و نه خیلی نزدیک همه چیز به دلت میشه.

حالا من هم اسیر جادوی جوکیان شدم ، همون اسمی که تعبیر رویام . می دونم ، مُهی هم حتماً خوشش میاد!

+ نوشته شده در 19:5 توسط mohi & sam .
یکشنبه پنجم آذر 1385
جوکیان


بعضی چیزا رو دوست داریم برای خودمون نگه داریم.
بعضی چیزا رو دوست داریم به جایی ثبت کنیم تا در آینده بهشون سر بزنیم.
بعضی چیزای جالب رو دوست داریم برای همه تعریف کنیم ،اما فکمون این اجازه رو نمیده.
بعضی چیزا رو دلمون سنگینی میکنه اما کسی نیست که بهش بگیم.
بعضی چیزا رو می خوایم بگیم اما فقط یکبار و امیدواریم تو همون یه بار صدامون بقدری بلند باشه که اونایی که باید بشنوند ، بشنوند

یه خلوت برای خودمونه،همه چیزو میگیم،یکبار میگیم به امید اینکه همه عزیزانی که دوستمون بودن،هستند،می خوان باشند وما دوست داریم که باشند،بشنوند.

وسایلمون رو جمع کردیم،دستهامون رو باز کردیم،فنجون قهومون رو برگردوندیم،مهره هامون رو در آوردیم؛
وشدیم جوکیان که بتونیم حرکت کنیم ،کف دستها رو بخونیم،ته فنجونها رو ببینیم،مهره هامون رو بندازیم و امیدوار باشیم که بقیه هم کف دستامون رو بخونند ، ته فنجونامون رو ببینند و به وردی که موقع انداختن مهرها می خونیم گوش بدن .

دوست داره و می خواد از اکثر جاها عبور کنه و آدم هاشو بشناسه.
می دونه هر منطقه محلی های خودشو داره ولی امیدواره که محلی ها رو همراه همیشگی خودش بکنه.

شما هم از جوکیان بخواید مهره هاشو بندازه ،تا زمانی که تو منطقه شماست کمکش کنید و بهش نیرو بدین،کف دستانتون رو باز بزارید،فنجوناتون رو بر گردونید تا جوکیان بتونه همراه های همیشگیش رو نگه داره.


+ نوشته شده در 18:5 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh