تبليغاتX
جوکیان
شنبه سی ام دی 1385
افعال شکسته
"از جلسه بعد حق ندارید از افعال شکسته استفاده کنید.برای فردا یکی دیگر می نویسید می آورید."
-بله آقا؟ ...فردا....آخه
همین که گفتیم.
...
آره موضوع انشامون بود."یک روزتان چطور سپری شد؟"
من اون موقع ها دفتر خاطرات داشتم .از ایناکه هر شب قبل از خواب میشینی مینویسی..همه چیزو میگی و خودت رو لو میدی.. از دعواهات، اتفاقاتت ،روزت چیا خوردی، از عطر دخترای ژیگولی که از کنارت رد شدن و کفِت رو بردن حتی از این حس جنسی که ممکن به زن رفیق جون جونیت پیدا کنی .از همین چرت و پرتا دیگه.خودتون که در جریانید.

برای این انشا لعنتی هم من یکی از روزهای گَندم رو انتخاب کرده بودم و سر کلاس خوندم.بقیش رو هم که فهمیدید.اون جمله تنم رو لرزوند.تنها بویی که به دماغت می خورد تهدید بود . اگر عمل نکنی بد میبینی.مخصوصا با اون صورت خشن آقای افصح که اگر خودکشی می کردی نمی تونستی یه لبخند توش پیدا کنی.......


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 22:36 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
سه در چهار !
 

از مامان می پرسم : داشتید به چی می خندیدید ؟

می گه : چی؟

می گم تو این عکس را می گم ، داشتید به چی می خندیدید؟

می گه : آهان این را می گی !

آلبوم را می چرخونه سمت خودش  تا بهتر ببینه . یک عکس سیاه  و  سفید،  قدیمی ، ترک دار ولی ... پر از خنده.

 

مامان عکس را نگاه می کنه و من مامان را ، چشماش برق می زنه ، گونه هاش کشیده می شه ویک لبخند...از اون لبخند هایی که نمی خوایم دیده بشه...

لب های مامان تکون می خوره  و من... به تمام عکس هایی که دارم فکر می کنم ...کدومشون یک لبخند دارن ؟ لبخندی برای ندیدن ...

شاید اگه بیشتر فکر کنم یادم بیاد!

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گه : عکس های عروسی حاضر شده  ، می خوای ببینی؟    

حوصله ندارم ولی ...می گم آره چرا زودتر نگفتی؟

تو یک چشم بهم زدن با یک آلبوم و چهار تا قاب بر می گرده !

می گم میذاشتی روهمون دیوار می دیدمشون !

میگه : آخه هنوز جاشون را انتخاب نکردیم !

آلبوم را ورق می زنم ، سعی می کنم به قطر آلبوم فکر نکنم .

یک دونه با منظره غروب ، یکدونه کنار استخر ، یکدونه تو سایه روشن درختها ، یکدونه ، یکدونه ، یکدونه...

عکس های رنگی ، روتوش شده ، پر از گل و غروب و درخت ... ولی ... نمیدونم چرا به لبخند مامان فکر می کنم ...

صداش ذهنم را می پرونه !

می گم : چی ؟

 می گه : خوب نیفتادم ؟ نه؟ 

 

 

 

 

قبضتون لطفاً !

می دم و پاکت عکس ها را می گیرم . یک نگاهی بهشون میندازم ، ولی ... هیچ فرقی نمی کنه .

همیشه ، هر دفعه ، یکجورند . انگار این ۱۲ تا را از روی ۱۲ تای قبلی کپی کردن و ۱۲ تای قبلی را هم از روی ۱۲ تای قبل تر و ۱۲ تای قبل تر را ... یکهو از  این همه عکس وحشت می کنم  !

عکس هایی که تو بینهات جای این شهر ، تو بینهایت پرونده سنجاق شدن ...

ای کاش این دفعه فرق می کرد...

ـ اتفاقی افتاده؟

با پاکت توی دستم همینطوری جلوی میز ایستادم ...   

ـ نه...فقط...

شونه هام را می ندازم بالا

ـ ... مثل قبله!

عکس ها را تو جیبم می چپونم و از عکاسی می زنم بیرون.

 

                                                                                                                                             sam

+ نوشته شده در 22:35 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
.....؟
مردها همه شان سخت سوررآلیستند.
-سوررآلیست یعنی چه؟
سوررآلیسم درست یعنی همین.نباید دنبال فهمیدنش بود.مردها دقیقا همین طورند.
mohi
+ نوشته شده در 1:4 توسط mohi & sam .
جمعه بیست و دوم دی 1385
انسان ... اشتباه خلقت !
 

 


 

 

 

همه مردم هر جا که باشند یکسانند.خونخوار و وحشی . مثل درنده ها...
اما توی یه شهر کوچک اونا راحت تر و اهلی ترن...
ولی ... اگر غذا گیرشون نیاد هم دیگرو میخورن.


یکی از دیالوگهای فیلم داگویل

mohi

+ نوشته شده در 13:13 توسط mohi & sam .
یکشنبه هفدهم دی 1385
یک طبق گندم
 

سنی نداشتم ، همش 13 سالم بود.یک روز سر زمین خدیج آمد دنبالم که بدو زن آقا کارت داره ترس برم داشت   که باز چی کار کردم ! تندی خودم رسوندم ، تو ایوان واستاده بود و داشت زیر پایی ها را می تکاند در مهمان خانه هم باز بود.

زیر لب سلام کردم بی اینکه سرش را بلند کنه گفت :

- چرا انقدر دیر آمدی مگه قله قاف بودی؟ حالا هم زود برو تو اتاق کوچیکه بقچه ای را که برات گذاشتم بردار و با ملیح برو خزینه دیر نکنی ها.

پاکشون رفتم سمت اتاق کوچیکه .می دونستم که زیر چشمی من را می پاد ولی می خواستم کفریش کنم این به تشرش در . من و زن آقا همیشه همین جوری بودیم هیچ وقت میونمون صاف نبود آخه هرچی باشه من بچه شوهر بودم و اون زن آقا !

بقچه را باز کردم توش یک شلیته و شلوار مچی فیروزه ای بود . خواستم ذوق کنم ولی نشد  ، دلم شور برداشته بود یعنی چه خیالی داره ؟

تموم راه را از خونه تا خزینه بعدش هم از خزینه تا خونه

زور زدم که زیر زبان اون ملیح ذلیل شده را بکشم ، ولی لام تا کام حرف نزد .

منم تا پام رسید در خانه راهم را کج کردم سمت اتاق پشتی . صدای پای ملیح می آمد ، 1 و 2 و 3 ، تق کفشش که رو پله چهارم بلند شد تندی برگشتم و خودم را رسوندم به تنور خونه ، آخه تنور خونه چسبیده به مطبخ بود و از آنجا می شد حرف های اون تو را شنید .

صدای ملیح می آمد :

- خواست که زیر زبونم را بکشه ، من نذاشتم ولی بهتر بود بهش می گفتید آخه وقتی خواستگارها بیان ...

- بسه دیگه

صدای زن آقا بود که با یک تشر ملیح را ساکت کرد .

ولی دیگه کار از کار گذشته بود ، تموم جونم شده بود یک تیکه یخ  .  خواستگار ... واسه من ؟؟؟

دیگه حالم بجا نبود فقط می خواستم یک جوری خودم را گم و گور کنم .

- خواستگار ... شوهر ... آقاجان چی ؟ ... از اول هم می دونستم یک خیالی داره .

همین طوری ، خود بخودی رفتم سمت صندوق خونه . لرز کرده بودم نمی دونم از سردی آنجا بود یا از ترس . همیشه یعنی همون موقعهایی که می ترسیدم زن آقا کتکم بزنه یا وقتهایی که دلم واسه مادر جانم تنگ می شد میامدم این جا .

به مادر جان گفتم که زن آقا چه خوابی برام دیده ، گریه می کردم و از خدا می خواستم من را ببره پیش اون .

یکهو  صدای هم همه ای اومد ، پس بالاخره آمدن . من که از جام تکون نمی خورم !

با خودم گفتم اَلانه است که ملیح با اون چشمای ورقلنبیدش بره تو اتاق پشتی دنبالم ... !

تا حالا هم که دیگه کفر کافر زن آقا درآمده ، نشسته جلوی اون مهمون های ایکبیرش  و هی سرخ و سفید می شه ... !

صدای پا را از بیرون شنیدم . صدای حرف زدن هم می آمد ، نفسم به شماره افتاد  ، ملیح بود ، داشت تند تند می گفت :

- همه جا را گشتیم ولی نیست که نیست ، من که به شما گفتم باید بهش می گفتید .

- آقا جانش نخواست وگرنه منم دلم به گفتن بود .

زن آقا بود.

- آقا جان ... آقاجان نخواست؟؟؟... حتمی زن آقا داره دروغ می گه ... ولی ... 

دیگه نتونستم جلوی گریم را بگیرم ، همه می دونستن که زن آقا هیچ وقت دروغ نمی گه ...

- چرا آقاجان ؟؟؟...

لبه چارقد را کردم تو دهنم تا هق هقم بلند نشه . زن آقا اون بیرون داشت به ملیح می گفت که :

-  تو برو من خودم پیداش می کنم.

دستم را گذاشتم رو گوشهام ، چشمام را بستم ، تو دلم گفتم :

- دیگه آقا جان هم من را نمی خواد ... خداجون من را چه بی کس و کار کردی ...

یکهو یکی دستم را گرفت ، زهرم ریخت ، چنان جیغی کشیدم که نگو ، زن آقا بالا سرم ایستاده بود .

از جام پریدم ، دیگه راهی برام نمونده بود ، اشکهام همینطوری می ریخت . سرم را انداختم پایین تا زن آقا نبینه ، آماده کتک خوردن بودم ، دیگه هیچی برام مهم نبود .

زن آقا دستش را بلند کرد ، تندی چشمام را بستم  .

 تماس یک انگشت را زیر چونم احساس کردم و بعد دستی که اشک هام را پاک کرد ...

انگار وسط زمستون جست زده باشم تو حوض ، کرخت ، کرخت بودم . صداش را شنیدم که گفت :

- حالا دیگه چشمات را باز کن .

نه ... انگاری خود خود زن آقا بود .

چشمام را آروم باز کردم و برای اولین بار نگاهش را دیدم .

با گوشه چارقدش صورتم را تمیز کرد ، دور زد و لبه های شلیته را صاف کرد ،  بعضی جاهاش را تکوند ، بعدش دوباره وایستاد جلوم  .  توی این مدت من هنوز همون جوری به جولوم نگاه می کردم .

باز نگاهمون یکی شد ، فقط گفت :

- دیگه بزرگ شدی ، نباید این کار را بکنی .

همین طوری نگاهش می کردم که پوشه چارقد را کشید رو صورتم .

.

.

.

تو مهمون خونه بودم و خاله خانباجی ها دور تا دورم نشسته بودن . هنوز باورم نمی شد . از صبح سر زمین تا حالا زندگیم این رو به اون رو شده بود. داشتم شوهر میکردم ... شوهر... گفتنش هم باعث می شد از خجالت گربگیرم.

صدایی بلند شد که می گفت می خواد پیش کشی های داماد را به عروس خانم تقدیم کنه . همیشه این جور موقع ها این مادر عروسه که باید کنارش بشینه و پیش کش ها را یکی یکی بگیره و تشکر کنه ، بعدش هم پوشه عروس را بالا بزنه تا همه او را ببینن.

ولی کنار من خالی بود ... بغض دوباره تو گلوم گوله شد .

یکهو از زیر پوشه 2 تا پا دیدم که کنارم رو مخده وایستاده ، بعدش هم خم شد ، یکی کنارم نشست .

- به دیده منت.

زن آقا بود ،  اشک تو چشام جمع شد .

یک صدایی از دور دورا می گفت :

- یک طبق گندم به نشانه مهر ب... 

و من کاری را کردم که انگاری همیشه می خواستم بکنم ... آروم به زن آقا تکیه دادم .

 

 

                                                                                                                               sam

+ نوشته شده در 23:47 توسط mohi & sam .
چهارشنبه سیزدهم دی 1385
خانم ابتکار چرا؟؟؟؟
بحث انتخابات که میشه ناخوداگاه یاد فیلم عصر جدید واون صحنه یورش گوسفندا میفتم.
آره دقیقا یاد همین میفتم
اما با این وجود این سری هم من جز اون دسته همیشه در صحنه بودم و رفتم پای صندوقهای رای و رای دادم.
چیزی که افسردم کرد اتفاق دیروز بود.لینکی بود که یکی از دوستام برام فرستاد.رادیو زمانه یه قسمتی از برنامه رادیو جوان رو ضبط کرده بود و من گوش کردم.
حاضر نشدن خانم ابتکار در مصاحبه .که به گفته مجری برنامه به خاطر حضور آقای رامین بود.جالبتر اینکه قرار بود این صحبت در باره شورای شهر و عملکر آن باشه.
من خودم به خانم ابتکار رای دادم.اما خورد تو ذوقم.هر چی سعی کردم نتونستم دلیل این برخورد رو بفهمم. فکر میکردم اولین و مهم ترین هدف این شورا کار کردن و خدمت کردنِ.
آره فکر میکردم....!!!
من خیلی رویایی فکر میکنم....
سرصدا ها ی انتخابات من یاد کتابی انداخت که اولین بار حدود 6 سال پیش خونده بودمش.و تو این مدت به سراغش نرفتم تا به خودم این فرصت رو بدم و تلخیش رو فراموش کنم.اون موقع که خوندم خیلی افسردم کرد حتی یادم دوجاش گریه هم کردم.همچنان داشت تو کتابخونم خاک میخورد .اما این یاد آوری مجبورم کرد برم سراغش.دوست نداشتم ولی برداشتمش و ورق زدم:
"جانوران این سرزمین جانوران آن سرزمین جانوران هر سرزمین و آب و هوا به اخبار مسرت انگیز من گوش دهید که از آیندهای طلایی می گویم دیر یا زود آن روز می آید انسان مستبد و ستمگر برانداخته خواهد شد....."
.............................قلعه حیوانات.................
"جورج ارول در این کتاب ذهن آنارشیستی و سوسیالیسمی خود را به نمایش میگذارد.در واقع نیش تیز قلم او تمامی دیکتاتورها را مورد حمله قرار میدهد. و میگوید هر حکومتی چه دموکراسی چه کمونیستی بی رحم است."
پاراگرافی که تو همه نقدهای این کتاب خوندم.
اما من نه معنی آنارشیست رو میدونم نه سوسیالیسم .حتی اینم نمیدونم که این یه اصل یا نه؟....یعنی هر کس به جایی میرسه معیارها..اهداف..چیزایی که براش جنگیده رو فراموش میکنه؟
چند نفر همونی موندن که بودن؟این اسمش تحول؟منتظر بهتر شدن شرایط هستند؟دارن رو باپنبه سر بریدن کار میکنند؟
نمیدونم...هیچی نمیدونم
اما یه سوالی مدام تو ذهنم قدم میزد.
اگر منم به جایی برسم همه چیز فراموشم میشه؟
فردا کشور تو دست من وامثال من میخواد بچرخه...ما چی میشیم؟
پاشدم ...یه برگه در آوردم و شروع کردم به نوشتن
معیارام ....اهدافم...چیزایی که برام ارزش محسوب میشن......میخوام براشون بجنگم.....
همچنان نوشتم و
گذاشتم تو کشوی میزم تا هرازگاهی بهش سر بزنم و ببینم کجا بودم..کجا هستم...کجا میخوام باشم......
الآن
کشو رو میکشم..برگه رو در میارم ..یه بار دیگه شروع میکنم به خوندن..مچالش میکنم، سطل آشغال رو نشونه میرم.....پرتاب... اما نیفتاد!!!!!!!!!!



نکت:البته خانم ابتکار عدم حضورشون رو هماهنگی نکردن تهیه کننده با ایشون دونستند.
نمیدونم..
لینکش روتو پیوندهای روزانه گذاشتم
mohi
+ نوشته شده در 3:30 توسط mohi & sam .
یکشنبه دهم دی 1385
مُرد......اعدام شد.....همین!!!
پا میشم رو میزم پر روزنامه ست.جمشون میکنم تا میز خالی بشه.
تیترا یه بار دیگه میان جلوی چشمام
تحریم ایران ....مخالفت با مدرک نمایندهای مجلس .........تغیر ساعت بانکها....... در مصرف گاز صرفه جویی کنید......بم ......قطعی برق در سال 86 ..................صدام امروز اعدام میشود.
میشینم پشت کامپیوترم....یه چرخی تو وبلاگ ها میزنم....
تیترها رو نگاه میکنم.
صدام
دیکتاتور بزرگ
همه بهش اشاره کردن....گفتن....نوشتن.....ومن دارم میخونم
یه غمی توهمشون احساس میکنم...تعجب میکنم ...انگار کسی از اعدام صدام خوشحال نیست .
امروز یادآور خاطراتی شده که خیلی سعی کرده بودن فراموشش کنند . حالا یادشون اومده.
اون ترسها....اون صداها.....اون گریه ها....اون بی تابی ها...اون چشم به راهی ها....اون انتظار کشنده..اون بیخانمانی ها......
یه لحظه دلخور شدم،حالا که چی؟مرده دیگه..مگه همین نمیخواستید..مگه تا دیروز نفرینش نمیکردید
حالا مرده گیریم که کم عذاب کشیده یا بهتره بگم اصلا عذاب نکشیدومرد.!
مهم اینکه دیگه نیست!!!!!!!!!
مثلا این که تحریم ایران تو بازی شب یلدا گم شد خیلی افسرده کننده تر از اینکه صدام مرد و راحت مرد!!!!!!!!!
دارم فکر میکنم
آره..من از جنگ فقط بازی یادمه که مامان داد میزد بدویید و من می دوئیدم زیر پله....
از جنگ فقط موج انفجاری یادم که در خونمون رو قفل کرده بود!!
من نه حلبچه رو دیدم نه میدونم خرمشهر کجاست
نه ترسهای مامان و دیدم نه اشکهاشُ وقتی که بابا رو رامینداخت
من نه جمشیدُ دیدم نه علی رو!!
نه گریه های زندایی ...نه واکنشش رو به آتش بس...
نه خرابی خونه هارو دیدم
نه ترس رو دیدم
نه صدای آژیر رو شنیدم
نه گازی رو استشمام کردم
اما دارم پدر مهسا رو میبینم که شیمیایی شده
راننده سرویسی رو میبینم که یه دست نداره
ویلچری رو میبینم که میخواد بره تو پیاده رو اما راهی پیدا نمیکنه
جونهایی رو میبینم که بودند و آلان تو آسایشگاهند
چشمایی رو میبینم که هنوز توشون ترس موج میزنه
آدمایی رو میبینم که مامان و بابا ندارند.
روزایی رو میبینم که به انتظار یه عزیز داره سپری میشه
سیاستی رو میبینم که پدر مادر نمیشناسه
خمیدگی جعفر آقا رو میبینم که میگن بعد از احمد اینطوری شده.
کسایی که بودن...آلان شدن یک واژه
سیاست کوپن و کوپن فروشای ولیعصر رو دارم میبینم
از جمشید فقط عکس روی دیوار رو دارم میبینم
حضور علی رو فقط با انتظار شیرین و کشنده عمه که با صدای هر زنگی دومتر میپره بالا که نکنه این علی یا خبری از علی باشه رو دارم میبینم.
آره من نه میدونم تو حلبچه چه اتفاقی افتاده....نه میدونم ترس یعنی چی......نه میدونم خرمشهر کجاست.!!!!

mohi
+ نوشته شده در 18:21 توسط mohi & sam .
جمعه هشتم دی 1385
قاصدک

 

 

  

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی ، امٌا ، امٌا

گرد بام و در من

 بی ثمر می گردی .

 

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه زدیٌار و دیاری ،

باری... برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،

برو آنجا که تو را منتظرند .

قاصدک!

 در دل من همه کورند و کرند .

 

دست بردار از این در و طن خویش غریب

قاصد ، تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو ، فریب .

 

قاصدک ! هان . . . آخر . . . ایوای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی . . .!

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

 مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟

 

 قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .

 مهدی اخوان ثالث

 

 

sam

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 21:0 توسط mohi & sam .
یکشنبه سوم دی 1385
مادر...نوزاد....انسان
"افزایش مرخصی زایمان نباید امنیت شغلی زنان رابه مخاطره اندازد."
اختلاف بر سر تصویب کردن و نکردن لایحه افزایش مرخصی بانوان هم چنان ادامه دارد.
4 ماه میخواد بشه 6 ماه
تصویب این لایحه فوائد بسیاری رو برای خانمها و نوزادان به همراه داره.
بارداری و زایمان یکی از مهمترین مسائلی هست که زندگی زناشویی رو تحت تاثیر قرار میده. چیزی که به نظر ما فقط محدود به چاردیواری خودمون میشه،اما وقتی خوب نگاه میکنیم میبینیم کمترین اثر رو در چار دیواری ما داره....این جا دیگه ما و همسرمون و نوزادمون تنها نیستیم .جامعه ،نسل فردا و خیلی چیزای دیگه وارد میشن.
بدتر از اون اینکه تمامی سختی و دشواری این مسئله رو دوش خانم ها هست.
در دوران بارداری بیماری های زیادی هست که یک خانم رو تهدید میکنه.
از اونجایی که اکثر دختران دچار گودی کمر و افتادگی کتف هستند . فشار وارده به خاطر وزن جنین باعث تخریب بیشتر ستون فقرات میشه طوری که اکثر یا بهتر بگم تمام خانها دچار کمر درد و زانو دردو........هستند.
بدن مادر برای فراهم کردن یه میحط مناسب برای رشد جنین دچار تغیرات زیادی میشه مثل به هم خوردن تعادل قند خون که ممکن مادر رو دچار بیماری دیابت حاملگی بکنه.
به سقط جنین هم اشاره میکنم که شایع ترین دلیلش نداشتن استراحت کافی وتحمل فشار های وارده از طرف محیط کار است .
معمولا خانمهای شاغل از مرخصی زایمانشون این طوری استفاده میکنند که یک ماه یا دوماه رو برای قبل از زایمان میذارن باقیمانده مرخصیشون رو برای بعد از زایمان .
اما استراحت نکردن مادران باعث میشه در سه ماه سوم وزن جنین 150 تا 400 گرم کاهش پیدا کنه که منجر به مشکلات زایمان و .............میشه.
بعد از زایمان ،مادران به خاطر بهم خوردن سیستم بدن دچار افسردگی میشن که 70 تا 85 زنان به صورت خفیف از این مسئله رنج میبرن .درصر باقی مونده شامل مادرانی میشه که این حس در اونها تشدید شده.
جام جم:
"مطابق قانون جدید انگلستان،قرار است از 2007.به مردانی که همسرانشان وضع حمل کردن 6 ماه مرخصی بدون حقوق بدهن تا در نگهداری کودکانشان کمک کنند."
مردان خارجی 6 ماه مرخصی میگیرن که به همسراشون کمک کنند.مردان ما تازه یادشون میفته که یه کلمه هم به نام"حسادت" وجود داره.واین جاست که ترجیح میدن بجای کمک شروع کنند به ناسازگاری با نوزاد یا همسر.اون وقت خانم علاوه بر مشکلات مراقبت از نوزاد،افسردگی بعد از زایمان ،محکوم به تحمل یه سری برخوردای نامناسب هم میشن.

از اینها هم بگذریم سیاست پیشنهاد این لایحه برای این نبوده که آقایون متوجه خانمها و خطراتی که اونها رو تهدید میکنه ،شدن.
بلکه برای بشری که تنها عامل زنده موندنش شیر مادره.
نوزادی که قراره نسل فردا بشه.
از نسل فردا همه چیزو داریم میگیریم نفت....گاز......جنگل......و حالا نوبت شیرِ
در اینکه شیر مادر فواید زیادی داره هیچ شکی نیست و همشون به اثبات رسیدن مثل افزایش ضریب هوشی....افزایش مقاومت سیستم دفاعی بدن ..و........................
اگر بخوام به مزایای اقتصادی هم اشاره کنم ، از اظهارات معاون بهداشتی شهید بهشتی کمک میگیرم که:

"۱ - كاهش هزینه ها ،به طوری كه تغذیه با شیرمادر موجب افزایش نیاز تغذیه مادر در دوران شیردهی می شود افزایشی كه به مراتب ارزان تر از هزینه خرید شیرخشك و غذاهای آماده ای است كه برای شیرخواران محروم از شیرمادر استفاده می شود. از طرفی شیرمادر در مقایسه با سایر شیرها منجر به بیماری كمتر در كودكان می شه در نتیجه هزینه درمان كاهش پیدا می كنه. و علاوه بر این در بیمارستان هایی كه هم اتاقی كودك و مادر رعایت می شود عفونت و همه گیر شدن بیماری كمتر اتفاق افتاده ودرنتیجه مجدداً هزینه ها كاهش پیدا می كند.
۲ - تغذیه با شیرمادر علاوه بر كمك به رشد و تكامل كودك از خروج ارز به خارج از كشور جهت واردات شیرخشك جلوگیری می كند.
۳- تغذیه انحصاری با شیر مادر ارتباط مستقیم در كنترل جمعیت و تنظیم خانواده دارد بنابراین در صورت تغذیه شیرخواران با شیر مادر امكانات اقتصادی كمتری به این امر اختصاص داده میشود."

خوب میبینید اضاقه شدن این دوماه به نفع هم است اما یه چیز میمونه:
امنیت شغلی بانوان

اگر به کمبود نیروی کار ؛امکان همزمانی بارداری چند خانم در یک محیط،اشاره کنیم .
فکر میکنید دلایل منطقی و قانع کننده ای هست که کارفرمایان رو مجبور کنه از نیروی خانم ها کمتراز آقایون برای استخدام استفاده کنند؟
به هر حال برای این خانم هم هزینه های بسیاری شده.تا بشه از وجودشون به عنوان نیروی کار حداکثر استفاده رو کرد.
به نظرتون نمیشه یه خانم رو استخدام کرد و در دوران مرخصیشون از نیروی روز مزد استفاده کرد؟
یا راههای دیگه.................

چرا اضافه کردن 2 ماه باید همین یه آب باریکه امنیت شغلیم که داریمُ ازمون بگیره. ؟
باید منافع کی رو مد نظر بگیریم؟
نوزاد؟
خانمی که می خواد مادر بشه.و تصویب این لایحه رو آینده شغلیش اثر منفی میذاره؟


میان یه چیزو درست کنند میزنند یه جای دیگش رو خراب میکنند
به عنوان یه خانم باید نگران چی باشم؟از این لایحه دفاع کنم یا نه؟
در هر صورت تصویب کردن و نکردن این لایحه به تنها کسایی که آسیب میرسونه خانم هاست.
امیدوارم این لایحه تصویب بشه ،منتها قبلش تدابیری برای حفظ امنیت شغلی خانم های محترم در نظر گرفته بشه.تا نه سیخ بسوزه نه کباب...................
mohi



+ نوشته شده در 1:3 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh