تبليغاتX
جوکیان
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
آمین ...!!!
اومدن دنبال سروش..
-سروش وسایلت رو جمع کردی؟ بله...
-کاپشنتو نمی پوشی؟ چرا خانم،...آخه ..نمیدونم کاپشنم کدومشونه!
-چه رنگی بود؟ مشکی خانم ،مشکی بود.
بر میگردم ، در کمد لباسها رو باز میکنم.4 تا کاپشن مشکی میبینم.سروش رو صدا میزنم تا ببین کاپشنش کدومه.میبینه اما میگه نمیدونم کدوم مال منه..تک تک درمیارم و تنش میکنم تا از روی اندازشون تشخیص بدم مال سروش یا نه.میپوشه.اندازشه!اما صدای عباس درمیاد.خانم این مال منه.!!!بعدی...بزرگ..بعدی...مال مهدی...بعدی...
ازش می پرسم کجا درش آورده اما یادش نمیاد.دستش رو میگیرم میبرمش تو تک تک کلاسها.در میزنم.اجازه میگیرم.میریم سمت چوب لباسیها.دنبال کاپشنهای مشکی میگردم.اما همشون صاحب دارن.از بچه ها می پرسم کسی کاپشن سروش رو ندیده؟بهم نگاه میکنند.شروع میکنند با سروش حرف زدن .نقاشی ها و کارهاشون رو بهم نشون میدن.کاپشن فراموش شده!
دوباره صدا میزنن: هنوز سروش حاضر نشده؟
دستش رو میگیرم از کلاس می یایم بیرون.گیجم.نمیشه که بدون کاپشن بفرستمش.یه عالمه سوال رو از ذهن خودم هُل میدم طرف سروش!چه رنگی بود؟چه شکلی بود؟......؟و همشون یه جواب دارن.مشکی بود،مشکی خانم!
یه دفعه انگار که یه پونس بزنن بهت از جا بپری، برق از سرش میپره میره سمت چوب لباسی و یه کاپشن قهوه ای بر میداره و میپوشه ،برمیگرده سمت من و یه لبخند پیروزمندانه میزنه که یعنی خانم همین کاپشنم.
اما نه اینم برای مازیار!
باهاش میرم پایین.بعد از سلام و احوالپرسی با پدر،میگم کاپشن سروش رو پیدا نکردیم.پدر در جواب میگن:"اصلا امروز سروش کاپشن نپوشید!"
یه لبخند تحویل پدر میدم.میام داخل.نفس عمیقی میکشم.
باید عصبانی باشم؟یا بخندم؟...خودش یه جوک بود.اما نه هیچ کدوم.فقط میگم خدایا شکرت.صدهزار مرتبه شکرت که بهم این فرصت رو دادی با سروش و مازیار و عباس و مهدی و...آشنا بشم و تمام ذرات وجودم معنی دوست داشتن،پاکی،محبت رو حس کنند و بفهمند.
بهشون حسودیم میشه.به این ایثار و فداکاری.نمی شه روش اسم گذاشت.همین که می بینی ارواحی،جسمهای معلول از نظر تو البته رو انتخاب کردن تا به تو ناچیز و حقیر کمک کنند تا رشد کنی،هُلت بدن تا یه قدم به جلو برداری،اشکت رو در میاره......

Mohi

  

 

 

 

 

 

 

 

این پنجمین کتابفروشیه که سر می زنم ،

جواب فروشنده اینجا هم یک جمله است :

- اونی که شما

می خواید را نداریم .

هیچ واکنشی نشون

 نمی دهم ، واقعا خستم ...

پیاده رو شلوغه ولی خنکای غروب حالم را بهتر می کنه .

ای کاش قول یک چیز دیگه را داده بودم .

برق چشماش هنوز یادمه ، وقتی که بچه ها براش دست می زدند ، وقتی که ازش پرسیدم جایزه یک انشای قشنگ چیه و اونم تندی گفت : یک کتاب داستان .

 تمام کتاب فروشی هایی که می شناسم را تو ذهنم بالا و پایین می کنم ...

 چرا هیچ کس فکر نکرده . . . ؟ فکر نکرده که یکی هم هست که خوندن را خیلی دوست داره ، انشاهای قشنگی هم می نویسه ولی ...  یک چیز لعنتی به اسم عدم تمرکز بینایی داره ...  

 

 

 

خیلی سنگین و رنگین از پله ها می رم پایین ، نگاه جمعیت را احساس می کنم . طبیعیه که گروه سرود براشون جالب باشه ! ولی ... نگاه آقای منکاوی هم یک جوریه !!! رو آخرین پله چرخ می زنم تا بچه ها به ترتیب برن سرجاشون ، که .....!!!!

خدایا ، هیچ کس پشت سرم نیست !!

 وایییییی ... یادم اومد ...!!!

برای اینکه مدام از پنجره سرک نکشند بهشون گفتم که از جاشون جم نخورن ، و پسرهای حرف گوش کن من همچنان جم نخورده باقی موندن !!!

دوباره با خونسردی برمی گردم بالا، برام مهم نیست که چه جوری نگاهم می کنند !

.

.

.

دستم را میارم پایین و این طوری آخرین خط سرود هم تموم میشه.

صدای کف زدن حیاط را پر می کنه .

حسین با یک لحن یواشکی میگه : خوب بودیم ؟!؟!

اما با اون بلندگوی روشن ...!!!

 چه اهمیتی داره ...

منم همونطوری میگم : عالی بودید ، آفرین !

و به جمعیتی نگاه می کنم که این بار ایستاده تشویق می کنند ...

 

 

 

یک ماه که درست نخوابیدم ،

 یک هفته ای هم هست که دیگه اصلا ً یادم نمیاد خوابیدن چه شکلی بود!

اول دهه فجر و حالا هم نمایشگاه ...

از صبح یک لنگه پا داریم نهار خوری را برای چیدن کارهای بچه ها آماده می کنیم !

 

مهدی روبانها را می بره و من به پایین میز ها پاپیون می زنم .

و به کلمه نمایشگاه فکر می کنم که چقدر برای سالن کو چولو و خودمونیه ما بزرگه !

مهدی می گه :

یعنی از کارهای ما خوششون میاد ؟

میگم : معلومه که میاد ، وقتی به این قشنگی و شیکی درست کردید ! اصلا ً کی جرعت داره خوشش نیاد؟!؟

می زنه زیره خنده و بلند میگه : هیشکی!

پا به پاش می خندم ...

می گم : بیا دعا کنیم

- یعنی چی بگیم ؟

- بگیم : خدایا یک عالمه آدم مهربون ، خوش خنده و خوش خرید که به این جا بگن نمایشگاه برای ما بفرست  !

صدای آمینش تو خنده هاش گم میشه ...

                                

                                                                                                                                sam

 

 

+ نوشته شده در 15:40 توسط mohi & sam .
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
همه با هم !

 

بگذار سپیده سرزند

چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد                  

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد

و راه کهکشان بسته شود ...

بگذار سپیده سرزند و پروانه به سوی آفتاب پرکشد .

 

 

شاید دوست داشتن

                   آموختن ِ

راه رفتن در این جهان است .

آموختن خاموش ماندن

همچون درخت بلوط و زیزفون افسانه ای .

آموختن دیدن .

نگاه تو بذر می فشاند

و درختی را می کارد .

                  من حرف می زنم

زیرا تو شاخه هایش را

                  می تکانی

 

 

روزی از روزها ،

شبی از شبها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد،

اما می خواهم هرچه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ، همین !

 

 

زندگی به چشم ما

 وحشی بود 

 و طعمی نامنتظر داشت

و من دوست دارم که خوشبختی در اینجا باشد ،

همچون شکوفه هایی که بر گور می روید . . .

 

 

ای خدایی که در آسمانهایی مرا فردا در جایی بیدار کن که  خورشیدش تابناک تر، آسمانش آبی تر و هوایش لطیفتر باشد  ، جایی که خانه من بزرگتر ، درآمدم بیشتر و قدم بلندتر از این است .  آمین ای مقدس آسمانی !

اوه ... راستی ! پروردگارا  ،  مری  را هم فردا همانجا بیدار کن البته کمی لاغرتر و مهربانتر !

.

.

.

ای خدای بخشنده ، هرچه فکر می کنم می بینم که بنده زیاده خواهی شده ام ! شاید بهتر باشد  مری  را همین جا بیدار کنی  ! بالاخره من هم چاره ای برای خود می اندیشم ! آمین !!

 

 

Sam   ,اکتاویوپاز ، آندره ژید ، علی شریعتی

+ نوشته شده در 20:20 توسط mohi & sam .
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
.......خط خطی
چیز ی مثل تیغ ماهی گیر کرده در گلویم ، نمیدانم چطور درش بیاورم.یک حس.یک حس عذاب آور .یک حسی که تازه حسش کردم.
........................................................................................
دوستشان ندارم.
آنها بودند که خیانت و دروغ را نشانم دادند.
گول سادگی ظاهرشان را نخور.همین ظاهر معصومانه و بی گناهشان است که به تو خیانت میکند.
می گویم اینها که کاری از دستشان بر نمی آید.روح ندارند.جان ندارند.زبان ندارند.
چطور می توانند سرم را شیره بمالند؟ اصلا بلدند؟نه ...! آنها پاک هستند.حتی پاکتر و معصوم تر از بچه ها.بچه ها شلوغ میکنند ،به حرفهایت گوش نمیدهند،بعضی وقتها از دستشان می خواهی مو هایت را هم بکشی.اما اینها نه.رام رام هستند.به تو اجازه میدهند هر جور که بخواهی باهاشان رفتار کنی.همین.و این کافی است.به خیالم از کنارشان عبور میکنم..آلان که دارم می نویسم می بینم همیشه بهشان اعتماد کردم و میکنم،و چه حماقتی!!غافل از اینکه همین ها هستند که همیشه بازیچه اَت قرار دادند.


بو کن....چه بویی حس میکنی؟

تنها بویی که به دماغم میرسد خیانت است.
یک خیانت و یک خائن دیگر،یک دروغ و یک دروغگوی دیگر،یک تفلب و یک متقلب دیگر.

تو دوستشان داری؟

من ازشان متنفرم.هیچ وقت حقیقت را بهم نشان ندادند.آن نیستند که باید باشند.
فکر میکنی برای دیگران،همان کاری را میکنند که برای تو میکنند.زهی خیال باطل!!
تنها دشمنانی هستند که دارم. آفتاب پرستی که در جیبهاشان هست به تو چشمک میزند.به راحتی آبی که قورت میدهی رنگ عوض میکنند.پس و پیش می شوند.بی قیدند.چیزی وجود ندارد تا برایشان پشیزی هم بیرزد.

آخ ...لعنت به این کلمات.
ازشان متنفرم.همیشه بهم خیانت کردند و دروغ گفتند.
همیشه.....


mohi
+ نوشته شده در 1:46 توسط mohi & sam .
سه شنبه هفدهم بهمن 1385
خط خطی
آزادی از قید تعلق..!!
- میدانی چیست؟
-بهش رسیدی به من یه ندا بده.!

..............................................................

.....


mohi




+ نوشته شده در 1:35 توسط mohi & sam .
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
تا صبح !

 

امشب از اون شب های لعنتی بی خوابیه . از اون شبهایی که تا خود صبح بیدار نگهت می داره تا یک سوال را مدام ازت بپرسه : که چی ؟ ... که چی ؟ ... که چی ؟ .... 

 

این شب ها یکهو سراغ آدم نمیان . این طوری نیست که تا  عقربه کوچیکه رسید به 11 دلت شروع کنه به مالش رفتن یا پلکت بپره یا ... چه می دونم ... بغض تو گلوت گوله شه تا بفهمی : رسیدن به فردا همیشه هم آسون نیست یا لا اقل امشب نیست . . .

                                                                  

همش با یک صبح دلگیر شروع میشه ، حوصله سلام کردن به هیچ کس را نداری به خاطر همین هم با پر رویی هرچه تمام تر خودت را می زنی به ندیدن ، اگه کسی هم سلام کرد یک چیزی زیر لب می گی ، طرف هم میزاره به حساب جواب سلام !

همچین وقت هایی سعی می کنم زیاد تو دید نباشم ، وقتهایی که همه چیز بر عکس ، حتی خودآدم هم انگاروارونه شده ، مغزش رفته کف پاش ،  واسه همین هم با هر قدم  ، کلافه و کلافه و کلافه تر می شه !

 بدترین اتفاق تو یک همچین روزهایی روبرو شدن با آشناهایی که حرف زدن براشون عین مسابقه والیباله : توپ را سرویس می کنن تو زمین شما بعد منتظر میمونن که بخوابونید تو زمینشون.

 

عصری که بر می گردی خونه لباسات را یک جا میندازی و یک چیزی می خوری و میری تو اتاقت بعد هم تا شب به روز احمقانه ای که داشتی فکر می کنی وکارهای احمقانه تری که باید انجام بدی ، اونوقت که  تو دلت می گی : ای کاش فردا جمعه بود !

تازه وقتی مامان آخرین برق را  خاموش می کنه همون وقتی که چشمام را می بندم تا خوابیدن بشه راه تموم کردن یک همچین روزی ... تو یک لحظه بیخبر، می فهمم که امشب ، یک شب لعنتی دیگه است .   

سکوت، تاریکی... تاریکی ، سکوت... تنهایی، سکوت، تاریکی ... اینها یعنی دیگه نمیشه جلوی فلاش بک ها را گرفت ، جلوی خاطرات را ... گاهی جوری میشه که اولین دست و پا زدن ، حتی اون گریه بعد از تولدت هم یادت میاد .

بعد میفتی رو دور سوال کردن : به دنیا اومدم که چی ؟ تو دبیرستان ریاضی خوندم که چی ؟ این رشته را انتخاب کردم که چی ؟ این کار را انجام می دم که چی ؟ هر روز از خواب پا می شم که چی ؟ زندگی می کنم که چی ؟ نفس می کشم که چی ؟ این چرت و پرت ها را می نویسم که چی؟ ...  که چی ؟ که چی ؟ که چی ؟

این جور موقع ها بد ترین کار اینکه تو اتاقت بمونی ، چون افکارت طوری دورت می کنند که تا نزنی زیر همه چیز  بی خیال نمی شن ! من که پتوم را بر می دارم ، حافظ و سهراب و شریعتی را هم همینطور ، بعد دسته جمعی میریم تو آشپز خونه !

نصف شب و روشنفکر بازی ؟!؟!؟ ... خوب این تنها راهیه که من بلدم ،اینکه بشینم کنار پنجره آشپزخونه ، پتو را بپیچم دورم و به حرف آدم هایی گوش بدم که زندگیشون تو شبهای بی خوابی گذشته !

اولش فقط کلمه ها را می بینی بعد می خوانی بعد بعد می فهمی تازه بعد ، بعد ، بعدش که ... اصلااین تیکه را بیخیال !

ولی امشب حوس کردم که بنویسم ... می بینی ، دروغ گفتم که فقط یک راه بلدم ! اینم راه دوم ، برای یک شب لعنتی دیگه ! فرق زیادی با اولی نداره فقط باید یک جوری از اتاق بیای بیرون که سهراب و شریعتی نفهمن !

درست مثل امشب من ، با حافظ و خودکار و کاغذ و پتو !

حافظ . . .

 

- خوب میدونه چم شده ، یعنی از همون صبحش میدونه ، شاید هم قبل تر، ولی صبر می کنه ، انقدری که من یادم بیاد چقدر راحت می تونم دستاش را بگیرم ، چقدر راحت می تونه دستام را بگیره ، تو چشمام بخونه که خستم و اینکه چقدر دلم می خواد با هم حافظ بخونیم  ...

اون وقت که سوال ها کم کم تموم می شن ، خاطره ها ساکت می شن و خودم هم از وارونگی در میام !

 

حافظ . . .

 

- نه! ... دیگه چیزی نمی خوام بنویسم !

 

منتظره . . .

   

                                                                                                                           sam

 

                                                                                    

 

 

+ نوشته شده در 21:34 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh