تبليغاتX
جوکیان
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
شاید،باید، بنویسم..!
با خودم قرار گذاشته بودم که جلوی فوران احساساتم را بگیرم و از عید و حال و هواش چیزی ننویسم.اما اینم از اون بایداست که وقتی نباید پشتش میاد، نمیتونی مانعش بشی و خودش میاد.پس:
می نویسم از عید:

شاید باید از بدو بدو قبل عید بنویسم.روزای آخر که همه می دون تا خریداشون رو بکنن. از بازار شلوغ ،از خیابونهای شلوغ،از خرید آجیل و شیرینی و میدونهای میوه.
........
شاید باید از شوقم برای بذر خریدن و خیس کردن برای سبزه عید بنویسم.
...
شاید باید از خوش خوشان فروشنده ها بنویسم.از اینکه وقتی به مغازه شلوغشون نگاه میکنن ، یک لبخند به پهنای هیکل من میزنن که نشونه رضایتشون .
...
شاید باید از خونه تکونی بنویسم ،از اینکه همه چیز ناهار خوری و پذیرایی میاد وسط اتاق تا دیوارهای پشتش تمیز بشه ،از این بوی وحشتناک موج و تاژ و صدتا کوفت و زهرمار دیگه که به عنوان تمیز کننده و سفید کننده مثلا استفاده میشن و جای بوی لذت بخش غذا رومی گیرن .
...
شاید باید ازاین گیر دادن های مامان برای اینکه پاشم اتاقم رو برای سال جدید تمیز کنم بنویسم .
...
شاید باید از این ناکامیم در به عمل آوردن سبزه بنویسم .
...
شاید باید از این تبریک های مسخره که قبل از عید بهم میگن و من متنفرم از جواب دادن بنویسم.
شاید باید بگم چرا بهشون قبل از عید تبریک نمی گم !!
...
شاید باید از خود روز عید بنویسم.از سال تحویل .از اینکه همه هُلن تا سفره رو بچینن.از اینکه تلویزیون روشن و صداش تا آخر بلنده.از اینکه همگی گوش هامون رو تیز کردیم تا صدای توپ و مجری که میگه:
"حلول سال..13"بشنویم ،از اون بغض لعنتی که گلوم رو فشار میده.از اون اشکی که نمی دونم برای چی میاد...از اون بوس و ماچی که میکنیم ..از اون اسکناس های آبی لای قرآن که بهمون چشمک می زنن...از اون اشک های بامزه مامان که مجال حرف زدن رو ازش میگیره...از اون دست انداختن مجید که به همه با یه تیکه ای تبریک میگه...از اون صدای دیلی...دیلی...تلفن که یک ریز پشت سر هم زده میشه و ما جواب میدیم و اون جملات تکراری تبریکات شروع میشه .
....
شاید باید از فکرهام بنویسم.از اون همه فکر و خیال که امسال مثلا دیگه متحول میشم و عزمم جزم میکنم و ال میکنم بل میکنم...
.....
شاید باید از دو دقیقه بعد سال تحویل بنویسم که همه یا میشینن پای تلویزیون یا هر کسی گوشیش رو بر میداره میره سوی خودش تا تبریکاتش رو بگه و بشنوه و همه چیز بر میگرده سر جای اولش.
...
آخ...شایدم باید از اون دید و بازدیهای خسته کننده توی عید بنویسم.از اینکه صبح میری خونه فلان فامیلت...هنوز نرسیدی خونه میبینی اونا جلوی در خونتن...یا از اون چهرهایی که هر سال تازه کشف میشن و تو پسردختر دایی فلانی رو میبینی ،یا مجبور میشی با دختر دختر دایی مامانت رو بوسی کنی.
...
شاید باید از مزخرف ترین حس بنویسم.اینکه مثلا هی بچه کجایی یه سالم گذشت با همه بدبختی ها و فلاکتها و ته مه هاشم با یه کم خوشی .به هرحال گذشت.چه زود.یه عمر بود برای خودش.
...
یا شایدم سرم درد کنه برای یه کم افسردگی و بخوام درباره سالی که سپری کردم بنویسم.از اینکه چه کارای کردم و نکردم.از اینکه کی یا اومدن تو زندگیم.از سفرم که باید مسیر زندگیم رو عوض میکرد اما من نذاشتم.از تصمیمی که بزرگ بود و من برای آیندم گرفتم .از ارمغان .تنها جایی که آرومم میکنه.از کسایی که بهم گفتن دوست دارم و منم بعضی هاشون رو دوست داشتم و بعضی هاشون رو نه اما گذاشتم هر دو دسته از کنارم عبور کنن و سعی نکردم جلوشون رو بگیرم.
...
شاید باید از این غرور لعنتی بنویسم .از اینکه باعث شد بجای باشه بگم نه.
...

شاید باید از دوستایی بنویسم که انقدر باهم دوستیم که بعضی وقتها حس میکنم دیگه آلان وقت خیانت کردن.
...
شاید باید از نهیلیست بودنم بنویسم.شاید باید از اینکه لامذهب شدم بنویسم .شاید باید از این دید سیاهی که امسال داشتم بنویسم.
...
شاید باید از ترسم که همه بهش خندیدن ،بنویسم...ترس از آینده که همه با ترس از مردن اشتباه میگیرن،ترس از جنگ .
...
شاید باید از کسایی که رفتن بنویسم.امسال امین رفت.مرد.خودکشی کرد.به همین راحتی.یه پسر 23 ساله.بدون اینکه علت کارش را بفهمم.همه ما یک روز میمیریم.نه؟شاید سال بعد همین موقع من هم مرده باشم.اما چرا امین؟اون هم خودکشی؟هنوز پلیس نفهمیده که قتل بوده یا خودکشی.
...
شاید باید حسم رو درباره اون ماهی قرمز تو تنگ بنویسم. بنویسم که هر سال هزارهزارتا ماهی رو ما از خونشون جدا میکنیم ومیاریمشون سر سفره هامون که نماد برامون بشن و نشونه و یه طرف سفرمون رو پر کنن و ما از دیدنشون حالی ببریم و بعد از دو روز می میرن و جاشون بجای شکم کوسه ها و ته دریاها میشه سطل اشغال آشپزخونه.....

عید...نو...تحول...تکرار...دوباره...نوشتن...شاید...باید...حس....عمر...
هیچی ندارم بنویسم..
دلم فقط تنگ شده بود خواستم خالیش کنم.لعنت به این رسم و رسوم کهن و عید....که فقط گریه دم سال تحویلش رو دست دارم .
mohi
+ نوشته شده در 16:54 توسط mohi & sam .
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
خواب عیدانه !
 

- اجازه ؟

- بله عباس

-چند روز تا عید مونده؟

-تا عید؟!؟

آروم بر می گردم و نگاهش می کنم  . یک کلمه و این همه ذوق . . . !

حالا بقیه هم می خوان بدونند . همشون هیجان زده شدند ، یک خوشحالی مسری ، اونم با یک کلمه : عید . . .

لبخند می زنم و می گم : خوب حساب می کنیم !

- ماه چند روزه ؟

همگی با هم : 30 روز .

- ولی اسفند 29 روزه ! پس من 29 تا دایره می کشم .

- امروز چندمه ؟

همگی با هم : بیست و یکم

- پس 21 روز گذشته ، دیگه نیست  ، حالا من بیست ویکی را خط می زنم . چند تا دایره می مونه ؟

1 و2 و 3 و . . . و 8

- آفرین !

قیافه هاشون از شوق پر میشه . . . خودم را آماده می کنم که تا ظهر پا به پاشون ذوق کنم اونم برای یک کلمه : عید !

 

 

 

 

خیلی خستم .

برق را خاموش می کنم و به خودم می گم حالا دیگه بگیر بخواب !

ولی . . .

- اجازه ، چند روز تا آخر زندگی مونده ؟

- تا آخر زندگی؟!؟

می خوام لبخند بزنم ولی نمیشه . . .

 می گم : نمی دونم ، شاید 1  ،شاید 10 ، شاید ...  دست از سرم بردار !

می خواد باز هم سوال کنه که برق را روشن می کنم و به صفحه کتابم ذول می زنم .

دلم می خواد خوابم ببره . . . خیلی خستم . . .

 

 

 

 

 

بهار را دوست دارم           ،             ولی همین آرامش ظاهری را هم ازم می گیره

عید را دوست دارم             ،            ولی ازش بدم میاد

 سال تحویل را دوست دارم    ،            ولی غصم می گیره

آدم ها را دوست دارم            ،             ولی عید دیدنی  ، از تحملم خارج !

 

 

 

 

 

چه جوری میشه به خواب عیدانه فرو رفت؟ !؟  جوابش را فقط یک خرس می تونه بهم بگه ...! بین دوستام ؟  نه خرسی سراغ ندارم !

 

 

 

 

همه تو زندگیشون یک روز های عجیبی دارند. . .

روزهایی که فکر نمی کنیم هیچ وقت به ما برسند ولی یکهو وسط یکیشون از خواب می پریم ! چشمامون را بهم فشار می دیم تا  "چی شد که این جوری شد " را یادمون بیاد...!

حالا من از خوابیدن می ترسم ...

یکی جلوی روزهای عجیب من را بگیره ... !

 

 

                                                                                                                                  Sam

 

+ نوشته شده در 2:49 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
یه سوال...


چرا یه دفعه یکی تصمیم میگیره یکی دیگه رو بکشه؟


mohi
+ نوشته شده در 1:13 توسط mohi & sam .
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
آدمهای دورم.....
...
اون دوستتون که شمارش رو داده بودید زنگ زدم.به نتیجه ای نرسید خواستم در جریان باشید.

- بله ، صحبت کردیم از دستت دلخور بود.

از دست من؟...ای خدا.....!!! چرا؟؟؟

- اون گفته فردا بیاید دفتر و تو گفتی وقتم پر. اون با تو کار نداشت .تو با اون کار داشتی.

یه لحظه اجازه می دید منم حرف بزنم؟

- اینکه وقتم پر حرف مدیر است.
- بگو..

خوب دیگه فکر نکنم فایده ای داشته باشه.دوستتون حسابی پرتون کرده.منم شدم یه آدم پرو و...شما هم حتما کلی شرمنده شدید.

- بله .دقیقا..اینو تو باید یاد بگیری که تو کار داشتی و لحنه وقتم پر خیلی بد.
............................................................

نُکَت : " وقتم پر " = ؟
......

mohi
+ نوشته شده در 10:38 توسط mohi & sam .
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
صدای زنگ ...


 

 



 

 

 

 

 

 

 

 

شاید بشه یک کاری کرد . . .

هر چقدر کم . . . مهم اینه که یادمون نره . . . !

برای یاد آوری ، کلیک کنید  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 0:4 توسط mohi & sam .
سه شنبه هشتم اسفند 1385
اصغر آقا کجایی؟! ؟
وقتی دوستت کارت عروسیش رو بهت میده یا خبر عروسیش را از گوشه و کنار میشنوی چه حسی پیدا میکنی؟
خوشحال میشی؟
اگر اون ته مه های دلت را خوب بگردی یه کم غصه هم پیدا میکنی.بخاطر اینکه اون تنهایی لعنتی دوباره میاد سراغت .دغدغه های دوستت عوض میشه و دیگه نمی تونه پای ثابتی باشه برای سینما و تئاتر و خرید و مسخره بازی .
بذار یه اعترافی کنم.برام خیلی سخته ولی خوب می گم.این سری که هانی خبر عروسی نغمه را بهم داد منم ناراحت شدم اما نه از اون جنس ناراحتی که گفتم.یه جور دیگه بود . یه کم افسردگی مزمن قاطیش کن.یه جور عصبانیت از این همه بی عرضگی.....یه چیز تو مایه های اینکه دنبال خاک می گردی که......
حالا عروسی نغمه با افسردگی من را بذار کنار بیا اصل مطلب را بچسبیم.
دقت کردی تازگی ها همه فرط و فرط میدون میرن عروسی میکنن.
دنبال یه چیز تو هر دوشون می گردی ، چیزی که تونسته برای یک عمر موندن زیر یک سقف مجابشون کنه ، یک چیز تو مایه های اینکه تِرَ ِکشون باهم بخونه اما چیزی پیدا نمیکنی.چیزی هم که بهت نشون میدن سست.سست مثل این نخهای کوک ....

تلویزیون هم که قربونش بشم داره عالی زندگی و پایه و اصولش را بهمون یاد میده.
هر کی رو که میبینی باید تو چشاش زل بزنی و دنبال اون نگاهایی باشی که تو سریالا به هم دیگه میکنن ، از اونایکه یک دل نه بلکه صد دل عاشقت میکنه.وسطاشم تریپ حجب و حیا بیای و زمین را نگاه کنی.بعد اگر بهم دیگه از این نگاها کردید خیالت راحت که آخرش با هم عروسی میکنید با خوشی اونم!
(البته فکر کنم چشام یه نمور آلبالو گیلاس می چینه. چون به همه از این نگاهها میکنم،،ولی نمی دونم چرا اتفاقی نمی افته!!)
یا مثلا زندگی را تو چند تا جمله خلاصه میکنن.اصلا مهم نیست تو چه انتخابی کنی ،به هم می خورید یا نه.مهم بعد عروسی.فقط کافیه تا اصغر آقا از در میاد تو بدویی بری استقبالش خواستی یه تریپ لاوترکونی هم بیاید.بعد صبح تا شب ،شب تا صبح فقط بگی دوست دارم..عزیزم....
همین!!!دیدی چه راحت بود.بی خیال معیار و سازگاری و.....!
یک موقع که می خوام به چیزای دیگه فکر کنم باور کن خجالت میکشم.به خودم می گم اَه..بابا تو دیگه خیلی شوتی...اینا چیه فکر میکنی.چرا به خودت اجازه میدی به نیازات به عنوان یک انسان فکر کنی. صاف واستا اینا که برات زندگی نمیشه.همون چندتا جمله کار خودش رو میکنه.!تو یک دختریی که قراره بره خونه اصغر آقا و بشه خانم خونش مادر بچه هاش وتنها هدفش این باشه که از خرجی خونه پس انداز جمع کنه بعدشم با کلی ذوق و شوق بدو بره ظرف و ظروف بخره یا پرده هاشو عوض کنه..
جدا برام سوال که معیارام برای اصغر آقا چی میتونه باشه.اما فقط در حد یه سوال..!
نمی دونم چه طوری می خوام اصول انتخاب را یاد بگیرم!
.......
نُکَت 1 : برای نغمه آرزوی خوشبختی می کنم.امیدوارم انتخابش درست بوده باشه.

نُکَت 2 : قابل توجه بعضی ها که دچار توهم شدن و فکر میکنن دلیل اینکه من به اصغر آقا فکر نمی کنم اینه که موجودیتش هنوز در حد خرزو خان، نه عزیزم این نیست.مثلا یه عالمه اصغر آقا جلوی در خونم صف کشیدن منتظرن من بینشون قرعه بکشم ، حالا اینکه من چرا بهش فکر نمیکنم ،تو این طوری فکر کن که زیر چشمی یه نگاهی هم به آمار طلاق می ندازم که داره مثل لوبیای سحر آمیزبالا می ره.

نُکَت 3: آخ کسی اصغر آقای ما رو ندیده؟خیلی دیر کرده من نگرانش شدم.....
.....
mohi



+ نوشته شده در 0:44 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh