خیلی ها رو دعوت کردم.خیلی ها ، خیلی ها رو دعوت کردن.
بروبچی که اومدن ،ممنون.مطمئنم کلی بهشون خوش گذشته.بچه هایی هم که نیومدن ...راستش اول می خواستم یه چیز بنویسم که دلشون آب شه و کلی حسرت بخورن از اینکه می تونستن با اومدنشون جمعه دل گیرُ نفرت انگیزُ حال بهم زنشون رو به یه جمعه عالی تبدیل کنن ، اما وقتی شروع کردم به نوشتن بی خیالش شدم.گفتم چه اصراری که هم زیبایی رو از پنجره من ببینن ، شاید بقیه اِنقدر خوشن و همه چیز ُزیبا می بینن ُاز صبح که پا میشن و میزنن بیرون اون حس مفید بودن و انسان بودن توشون قلمبه میشه و شروع به فوران میکنه که دیگه نیازی به اومدن و کمک کردن ندارن!
....
...دوست جونی رو صدا میزنم که ازش بپرسم کیک شکلاتی می خواد یا از اون کیک ها که روش توت فرنگی و ژله است ، اما صدا به صدا نمی رسه و صدای آروم من تو صداهای خنده بقیه گم میشه.خودم میکشم عقب ، می رم یه گوشه ای وا میستم تا دوست جونی برگرده و باهم تصمیم بگیریم چی بخوریم.توی این چند ثانیه ای که تنهام به اطرافم نگاه می کنم.به آدمها. آدمهایی که به قول پیام به ظاهرشون نمیاد آدمهای از خود گذشته ای باشن.به چشمها نگاه نمی کنم.دیگه برام مهم نیست تو اون چشمها چی ببینم.اعتراف میکنم مهم اون جعبه ای که داره پر میشه ! مهم کارایی که میشه با اون جعبه پرشده انجام داد.مهم اون کوچولو ها هستن.تعدادشون.خنده هاشون...
mohi 
سومین باریه که دارم لباس عوض می کنم ، پاک کلافه شدم !
این طور که بوش میاد قراره از اون روز های کوفتی باشه ، شیطونه می گه یکSMS بزنم و کلک قرار امروز را بکنم ! ولی ... کو تا بازارچه بعدی ؟ !
یک آه صدا دار می کشم و می رم که دوباره صورتم را بشورم ، باید از اول آماده بشم ...
می گم : یک زنگ بزن بگو که این جاییم . خودم هم یک سر می چرخونم ببینم از بچه ها کیا اومدن .
داریم میریم سمت سالن صنایع دستی که یکی از دوستای محی را می بینیم ، می ایستیم به حال و احوال ... حال ، احوال ... احوال ، حال ... ! یک وقت فکر نکنید که خیلی طول کشید ها ، اصلا ً !
کی گفته کتاب جزء صنایع دستی محسوب نمیشه ، ما که کردیم و شد !
واسه همین هم من یک حال اساسی به خودم و یک کمک حسابی به انجمن کردم و پنج ، شیش جلدی خریدم .
آخه سه تا چیز را خیلی دوست دارم : اول کتاب ، بعد پاستیل ( به خصوص از اون هایی که شکل کرم ) ، بعدش هم آلوچه !
خانم نوروزی را تو غرفه غذاهای گرم دیدم ، داشت کباب می فروخت . ولی حتی این آشنایی هم باعث نشد که من قید کوفته انار را بزنم ! سلام و حال و احوال کردم ، بعد هم یک نیم چرخ زدم رفتم سراغ کوفته خودم .
اعتراف می کنم که تمام مدت داشتم زیر چشمی قابلمه اش را می پاییدم که نکنه تموم شه !
بی خود که نگفتن از همه چیز می شه گذشت ولی از کوفته انار ، عُمری .. !
محی گفت : ژله ؟ گفتم : هستم !
ژله بستنی با توت فرنگی و ژله پرتقالی با میوه ، باز هم بود ولی خوب دیگه ... واسه خود کشی که نرفته بودیم !
تو حیاط نشستیم و خوردیم . اکثر چهره ها جدیدن ولی من یک جور عجیبی احساس راحتی و رخوت می کنم .
احتمالا ً تاثیر کوفته انار مخصوصا اگه با شعر های محمود درویش هم پایین رفته باشه ! " آخرین قطار " ، یکی از همون پنج ، شیش جلدی بود که خریدم . خوندیم وخوردیم !
محی می پرسه : چایی ؟ می گم : با کیکش ُ هستم !
آخ که واسه یک جمعه ، زیادی خوبه !
sam
نگو ندیدیشون که باورم نمیشه !
اوناییکه همه جا هستن ، ولی انگار هیچ جا نیستن ... اوناییکه جلوی چشمامونن ولی انگار به اندازه مریخ ، نه ...کمه ، به اندازه دورترین ستاره این آسمون از ما دورن ...
واسه همین هم می گم نگو ، نگو که ندیدیشون
پشت چراغ قرمز وقتی تو ماشین نشستی ، تو پیاده رو وقتی داری واسه خودت راه می ری ، تو مترو ، تو اتوبوس ، حتی رو پل های عابر ...
حالا یک عدد بگو
100 ..؟ 1000 ..؟ 10000 ؟
نُچ !
خیلی بیشتر از اینها . . . 35000 تا ... اونم فقط تو تهران !
هنوزم نمی دونی راجع به چی دارم صحبت می کنم ؟
خوب ...
ما بهشون می گیم " کودکان کار "
ولی شما چی می گید ؟ " بچه های خیابانی "
چقدر از این اسم بدم میاد ...
35000 تا قلب کوچولو ، 35000 تا روح خسته ، با همین اسم می رن به دَرَک . . .
اون وقت که می خوای از خنده بمیری وقتی با این سوال روبرو می شی : " ایران درامد متوسط حاصل از نفت داره ، چرا همه نمی توانند از این ثروت استفاده کنند ؟ " !!!
این را نماینده صندوق کودکان سازمان ملل متحد در ایران پرسیده
اون پرسیده ولی کیه که جواب بده ؟!
سوال های بی جواب تو این یک گلُهِ جا از دنیا چیز عادییه ..
.
می خوام شونه هات را بگیرم ... می خوام شونه هات را بگیرم و محکم تکونت بدم ... می خوایم شونه های همه را بگیریم و محکم تکونشون بدیم ... اینها قصه ای واسه تعریف کردن نیست ، تلخیه زهرابیه که تو گلومون بالا و پایین می ره ...
اما ...
یک جا تو این شهر هست که ما بهش می گیم " انجمن " ، همونجایی که من آدرسش را دیروز به یک دختر کوچولوی آدامس فروش دادم ، نمی دونی چه حسی داشتم وقتی با اون چشم های عسلی قشنگش ذول زده بود تو چشمام ... تنم لرزید ، از فکر اینکه ممکن چه آدم های دیگه ای این زیبایی را ببینن ... دلم می خواست همونجا بگذارمش تو کیفم و با خودم ببرمش ...
حالا این انجمن یک بازارچه گذاشته ، یک بازارچه خیریه .
می خواستم دعوتت کنم ، خوشحال می شم که بیای ، خوشحال می شیم که بیای .
جمعه منتظریم ، اینم آدرس : " خیابان شریعتی – خیابان دولت – کوچه معتقد – پلاک 44 – خیریه انجمن حمایت از کودکان کار "
یادت نره ، 11 تا 5 ... !
نمی دونم اون پری کوچولو از کجا اومد . . . همون فرشته آبی را می گم .
نمی دونم کی و کجا آرزوی من را شنیده بود و تو کدوم لحظه بی خبری چوب جادوییش را تکون داد .
احمقانه گیش اینجاست که من آدم خیلی خوبی نبودم ، هیچ کار فوق العاده ای هم تو زندگیم
ولی به هر حال اون تکون داد و من رسیدم ، اون چوب کوچولوش را و من به آرزوی بزرگم :
درنا شدن . . .
مثل همون هایی که تو تلویزیون نشون می داد ، همون هایی که بیخیالی پروازشون دلم را برد .
اما نه فرشته آبی می دونست ، نه من فکرش را کرده بودم ، توی این شهر لعنتی ، درنا بودن . . .
آخه چه فایده داره دوتا بال داشته باشی و مجبور باشی با پاهات این ور اون ور بری ، نگاهت رنگ تموم
ابرهای آسمون باشه و مجبور باشی روی زمین کوفتی زندگی کنی ، تنت بوی مهاجرت بده اون وقت سهمت
از همه دنیا دوتا کوچه و یک خیابون فکسّنی باشه . . .
گندترین قسمت قضیه هم اینکه هیچ کس حرف من را باور نمی کنه ، چه طوری می تونن باور کنند وقتی
که همه عمرشون را زور زدن تا عادی به نظر بیان . . ؟
" با یک سفر چه طوری ؟ یک کم آرامش برات بد نیست " ، می خوام بالا بیارم وقتی که این کلمه ها
را پرت می کنن تو صورتم . . .
آره من به آرزوم رسیدم اونم از صدقه سریک فرشته احمق . . .
حالا هم رو باریک ترین تکیه گاه دنیا تو مرداب زندگیم ایستادم ، عین یک درنا وقتی که روی یک پاش می ایسته ...
نه یک یاکریم یا یک گنجشک ، آخه این شهر پر از شاخه برای اوناست . . . یک درنا ، بدون شاخه آرامش . . .
گور بابای هرچی آرزو ِ . . .
sam
دارم کیف می کنم . . .
گاهی یک آهنگ فرهاد کار یک آرام بخش و شربت نارنج پشت بندش را با هم انجام می ده . . .
- نیگا کن تو رو قرآن ! آخه کی به این گواهی نامه داده ؟!
صدای مسافریه که جلو نشسته .
آخ که از این مردا ، با این علاقه مسخره شون به متفاوت نمایی ...!
راننده هم که انگار منتظر همین بود ، تو سه صوت ضبط را خاموش کرد و گفت : ای آقا ، این که خوبه ! دیروز تو چمران ...
چشمام را آروم باز می کنم ، مسافر لعنتی !
فرهادِ روحم ُ پروند . . .
گوشیم می لرزه ، مُحیه ، می دونم
ولی حالا دیگه نوبت من ِ ! یک ربعه که دوتایی رفتن رو nerve من ُ پایین نمیان ، از بس که به رانندگی زمین و زمون فحش دادن !
یکهو بلند می گم : سلام ، خوبی
اون پسره که صندلی جلو نشسته ، یک وجب می پره بالا ! نگاه راننده را که دیگه نگو ، آخرشه !
گوشی را می چرخونم تا مُحی کر نشه ، دستم را می گذارم رو گوشم که یعنی صدا نمیاد
- خوبم ممنون ، الو ...؟
دیگه رسماً دارم داد می زنم
- تو راهم ، اومدم ، فعلاً
گوشی را میگذارم تو جیبم و بی خیال نگاه های مسافر جلویی ، خودمُ مشغول تکوندن ِ خاک رو مقنعه ام می کنم . . .
از در سیاه سپید که می رم تو ، مُحی پیداست . تو ردیف سوم نشسته .
ولی ...
سمانه هم که هست !!
حالا دیگه اونقدر نزدیک شدم که منظره روی میز را ببینم ؛ یک کیک با یک شمع 21 روش . . .
خدایا ... !
مُحی داره دست می زنه و تولدت مبارک را می خونه ، سمانه هم که مثل همیشه در حال خندیدنه !
منم که پاک یادم رفته کجام ، رو پام بند نمی شم ! با صدای جیغ جیغکی می گم :
- وایییییییییی ، تولد من ِ ؟! خدایا چه بزرگ شدم !!
پیش خدمت با عجله میاد و دو تا بادکنک جینگیلی می ده دستم ! دیگه نمی تونم جلوی خودم را بگیرم ، تندی مُحی را بغل می کنم ُ ماچ و بوسه ! بعدش هم سمانه جونی را .
شانس آورم که پیش خدمت رفته بود وگرنه اونم بغل کرده بودم ! آخ که اگه اون موقع می دونستم بادکنک ها را اون باد کرده ... یک ماچ گنُده می کردمش !
این جا را گرفتیم رو سرمون !
حتی فشفشه هم هست !
سه تایی شمع ها را روشن می کنیم ، بعدش هم فشفشه ها را ، هم زمان هم داریم واسه آب شدن کیک جیغ جیغ می کنیم !
فوت کردن شمع ، بریدن کیک ، یک عالمه سر و صدا و یک عالمه نگاه های متبسم از میز های دیگه . . .
فرهادِ روحم برگشته ، اونم وسط این همه شلوغی :
" من و تو
خم نه و درهم نه وکم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو
حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم " . . .
چقدر خوبه . . .داشتن ِ دوستای ِ دوست داشتنی را می گم . . .