کسانی که خود بسیارند
نیازی به هم وطن ندارند .
نیازی نبود که بگی ! اینکه نیازی نداشتی را می گم ، نه اونقدر که ما داشتیم ، برای همون هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
کسانی که خود آزاده اند ،
از زندان به ستوه نمی آیند .
به ستوه نمیان ؟ کدوم زندان می گی ؟ اونیکه ما بهش می گیم دنیا ؟ اونم وقتی که : در این دنیا کسی نیست که بفهمد در این لحظه چه می کشم ، چه حالی دارم ...
چقدر زنده نبودن خوب است ... خوب
باز هم به ستوه نمیان ؟
آدم های اندکند
که به ازدحام محتاجند .
چیزی برای گفتن ندارم . . نه حالا که تو ، تو خلوت مرگی و من ، تو ازدحام زندگی
بی خیال !
sam
کلا ً با اشعار عاشقانه حال نمی کنم . بی معناتر از اون هستن که بشه جدیشون گرفت ولی در مورد " ربانی " قضیه فرق می کنه . انقدر ساده احساسش را با آدم در میون میگذاره که مثل یک پچ پچ دوستانه باورش می کنی !
اعتراف می کنم که اگه " دوست گیر ِعزیزی " نبود که کچلم کنه ، ترجیح می دادم تنهایی از خوندنشون لذت ببرم ! ولی خوب دیگه .. بعضی چیزا تو طالع آدم نوشته شده !


sam
ـ تو پرانتز : محی واقعا به تنبیه بدنی نیاز داره ! نمی دونم چرا انقدر اینجا را جدی می گیره ! مردم از بس گفت : از چیزی که نوشتم خوشم نمیاد تو یک چیزی بگذار !
زندگی بدون پنجره . . .
چی می شد !
اون وقت تو ماشین ، وسط اون همه حرف بی ربط و آهنگ های درپیت می خواستی چی کار کنی ؟!
یا سر کارُ موقع شنیدن بکن نکن های روزانه ، نگاهت را آویزون چی می کردی تا فکر طرف را بپٌرونی ؟
تو اتوبوس را بگو !
همون موقع که یک نگاه هیز بدجوری رفته تو کارت !
بدون پنجره مجبور بودی حواست را بدی به کفشات و یک کیسه فریزر هم بگیری جولوی دهنت ، تو ترمز زدن ها لازمت می شد !
بدون پنجره . . .
فکر کن !
چه جوری می تونستم بهنام را وادار کنم واسه هربار سیگار کشیدن بره بیرون ؟!
یا موقع های نحس شدن گلُی ، منم باید پا به پاش زار می زدم ! آخه دیگه نمی شد بقلش کنم و بگم : " وایییییی ! اون گربه هَرو " یا " جوجوآ ، بیاین گلی را بخورین " !
حتی وقتای دلتنگی ، دیگه چیزی نبود که وایستم جلوش و ذول بزنم به ماه و منتظر بمونم . . . واسه شنیدن بدرد بخور ترین جمله دنیا . . . همون : " نمی خوای به من بگی چی شده " ی آرومش . . .
زندگی بدون پنجره . . .
فکرش هم مُخ آدم را Riset می کنه . . !
sam