تبليغاتX
جوکیان
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
پُز ناشتايي ..
دو سه ماه پيش يكي بهم يه پيشنهاد كار داد .تو صحبتي كه باهم داشتيم ، براي اينكه حفظ كلاس كرده باشم برگشتم گفتم آلان سرم شلوغ ِ و وقتم پر . نگو طرف هم از اين آدم حسابي ها بوده ، از اينا كه آشنا زياد دارن و آدم با نفوذي هستن. رو حساب سابقه اي هم كه داشته تا حالا كسي بهش اينطوري جواب نداده بود ، بخاطر همين شاكي شد و يه سري چيز ها گفت كه يعني تو بايد از خدات هم باشه كه يه آدمي مثل من داره بهت چنين كاري رو ميده !
آخ ... سگ آدم گاز بگيره اما جو نگيرتش ! منم افتادم تو جو كم نياوردن ! گفتم : اين خورده كاري ها اصلا در شان من نيستش و اگرم مي خواستم قبول كنم فقط واسه دست گرمي و سر گرمي بوده و همين بس !
خب ديگه قضيه ماليد و منم يه كار ي رو كه ميتونست يه موقيعت خوبي برام بسازه رو پروندم .به همين راحتي !!
چند روز پيش يه وبلاگ خوندم . اومدم براش نظر بذارم ديدم نظردهنده قبلي خيلي آشنا ميزنه يه دفعه يادم افتاد همون يارويي كه بالا برات تعريف كردم طرف سايت هم داشت . تو سايتش كه رفتم آهي بود كه از نهادم بلند شد . يه كسايي براش نظر گذاشته بودند كه تو خواب هم نمي ديدمشون . نمي دوني چه حالي شدم .تا اون ته ته ته نشيمن گاهم سوخت ! راستش تا قبل از اينكه سايتش رو ببينم هر موقع ميومدم خودم بخاطر حماقت اون روزم سرزنش بكنم ، مي گفتم اشكال نداره فوقش يه كم بيشتر تلاشم ميكنم اينطوري طرف بخاطر مهارتم هم كه شده مجبورميشه بياد پيشم. يه جور خود دلداري بود ديگه !
اما ديگه ديروز اين نتونستم بگم .بجاش با بغض گفتم : گِل بگيرن اون دهني رو كه بي موقع باز شه ! آخه بچه تو رو چه به اين پُز هاي ناشتايي اومدن .
ديروز فهميدم تو اين روزگار براي اينكه بتوني گليم خودت رو از آب بيرون بكشي علاوه بر اينكه بايد تلاش كني و همه جور سختي رو به تن بخري ، بايد تيز هم باشي و پشه رو تو هوا نعل بزني و ازهر فرصتي كه برات پيش مياد استفاده كني تا بلكه بتوني خودت جلو بندازي .از حق نگذرم كاري بود كه ميتونست موقعيت خيلي خوب يا حداقلش موقعيت خوبي رو برام بسازه كه خب نشد .
حالا من اينجا دو ساعت واست روضه بخونم كه قدر فرصت هات رو بدون ولي تا تو موقعيتش قرار نگيري كه نمي فهمي . فعلا هر گندي رو كه بالا ميارم ، ميذارمش پاي جووني و خامي و بهش به چشم يه تجربه نگاه ميكنم . اينم واسم تجربه شد كه اين گنده گوزي ها به من نيومده و اگر تصميم انجام كاري رو دارم بايد مثل بچه آدم سرم بندازم پايين و انجامش بدم.
واسه پنج شنبه صبح بايد چهل و چهار تا نقشه تحويل بدم كه تا الآن يه دونش رو هم نكشيدم . فكر كنم اينم واسم تجربه ميشه كه احيانا يه چيزي هم به نام برنامه ريزي وجود داره كه خب يعني من آدم بشو نيستم . ! .

..........
mohi
+ نوشته شده در 0:0 توسط mohi & sam .
جمعه بیست و سوم شهریور 1386
خانجون

.

. این بالا را هم بکش ... آهان ... الهی که خیر ببینی .

 

گرمم شده بود . گفتم : خانجون بس نشد ؟

 

سرش را کمی چرخوند :

 

- اون کیسه را بده روش سفید آب بمالم حالا .

 

همون طور که سفید آب را با دستاش نرم می کرد ادامه داد :

 

 تو با هر دستی که به پشتم می کشی گناهات که عین هو برگ

 

درخت می ریزه . بیا ، خیر ببینی ایشالله .

 

عرق پیشونیم را با آستین پاک کردم . از بخار حموم نفسم تند شده بود .

 

گفتم : آخه خانجون کی دیده یک مرد گنده با بیست چهار، پنج

 

  سال  سن نقش دلاک زنونه را بازی کنه ؟!

 

رو چهار پایه اش جا به جا شد :

 

- دلاک زنونه کدومه ؟ یک پشت خانجونت را کیسه کشیدی

 

ها ... بچه گیهات نوبه من بود حالا که چشمم کف پات ، شدی

 

" مرد گنده "  نوبه  تو !

 

خندیدم و به پوست سرخ شده اش نگاه کردم که به قول

 

خودش :  باس این جوری گل بندازه تا چرکش  درآد !

 

همون وقتها هم  که من را می برد حموم اول این را می گفت ،

 

 بعدش جوری سر زانو ها و قوزک پاهام را می کشید که از

 

 فرط گلُ انداختن به سوزش میفتاد ! آخرش هم که با لپ های

 

 قرمز وموهای فرق کج می دادم بیرون   سعیده دنبالم راه

 

می افتاد و هی " دوماد دهاتی ، دوماد دهاتی " می کرد .

 

دلم می خواست بپرم روش و اونقدر بزنمش تا صداش

 

 را ببره  ولی حیف که مثل قرقی در می رفت .

 

حواس پرت گفتم :

 

- چی خانجون ؟

 

چرخید رو به من

 

- اوه مادر،  حواست کجاست ؟ می گم  خوبه . پوست که

 

نمی خوام بندازم ! فقط بیا این دستم را بکش که چپم قوت

 

 نداره .

 

...  .

 

 

 

 تو پرانتز ۱ : حس تموم کردنش نبود ! شاید ادامه اش

 

 را نوشتم . فعلا که دوست دارم به " سالارم " فرصت

 

 بدم تا حسابی خانجونش را کیسه بکشه !

 

 تو پرانتز ۲ :آخرش را دوست دارم ،  همین داستان

 

 بالا را می گم . خوبیش این که هنوز ننوشتمش و

 

می تونم پونصد بار عوضش کنم !

 

 تو پرانتز۳ : مثل زندگی می مونه . با این فرق که

 

  پونصد تا پایان زندگی پیش پیشکی نوشته شده  

 

 ولی سالار بدبخت چی ؟!  یک خالق سرخوش 

 

 داره که از ترس تموم شدنش هیچ پایانی براش

 

 نمی نویسه !

 

                                                                sam

+ نوشته شده در 22:10 توسط mohi & sam .
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
يه كم اين ور تر ...
ظاهرش مرتب .مرتب تر از من .فكر كنم چهار پنج سالي هم بزرگتر از من باشه .از لاي جمعيت به زورم كه شده خودش رد ميكنه . يه كيسه مشكي هم كه نميدونم چند كيلو دنبالش رو كف واگن كشيده ميشه.
"همه سايز .همه جنس .فنري .اسفنجي .نخي . رنگ هاي متنوع . 1500 تومن . ست هم دارم . خارجي . جنس خوب ......"در كيسش باز . دست ميكنه يه چندتا لباس زير از توش ميكشه بيرون ميندازه رو دستش و دوباره شروع ميكنه به گفتن و همزمان هم اونها رو نشون ميده و با دستش كش هاشون رو ميكشه كه يعني مقاوم و جنس خوبِ .... صداش مي كنم ، مياد طرفم.از توي كيسه يكي بر ميدارم تا ببينم زدگي چيزي نداشته باشه اما يه دفعه نگاه هاي سنگين آدمهايي رو حس ميكنم كه مال واگن كنارين كه با يه نخ قرمز از اين ور جدا شدن . برمي گردم سمتشون .اكثرشون دارن اين ور نگاه ميكنن . فكر اينكه آلان تو ذهنشون من بدون لباسم و اونها هم دارن به اين فكر ميكنن كه رنگ لباسِ به پوست بدنم مياد يا نه حالم بهم ميزنه . نمي دونم چرا اما خجالت كشيدم . دستام رو جمع ميكنم تا يه جوري اونا رو حائل خودم كرده باشم و كيفم از پهلوم ميدمش اين ورتر. ميذارمش سر جاش .در مقابل اون همه اصرار كه هر رنگ و جنسي كه بخواي دارم ميگم نه خانم ممنون آلان يادم افتاد كه زياد دارم .يكي رو صدا ميكنه .از تو اون شلوغي دوتا كله رو مي بينم كه دارن ميان اين ور. يه دختر و پسر هفت يا هشت ساله . به كمرشون يه كيف آويزون . يه كيف پر از مدادهاي آرايشي . همه رنگ . سه تا هزار تومن . ميان طرف زن . رسيديم به ايستگاه مفتح .اول سر زن ميره بيرون . ميچرخه . چپ و راست كه نكنه مامور مترو اون ورا باشه .. بعدم خودش ، بچه ها و كيسه مشكي كه كشون كشون از واگن خارج ميشه .
چند وقت دقت كردم تعدادشون داره زياد ميشه . از فال فروش گرفته تا لباس فروش و تي شرت و سفره و بادكنك و... يه آكاردئون زن كم داريم كه اونم چند وقت ديگه سر و كلش پيدا ميشه .... به خودم ميگم يعني فروش هم دارن ؟ خانم كناريم ميشنوه و ميگه اگر نداشتن كه نمي فروختن .!. و من بدون اينكه به فروش و سود و اين جور چيزهاش فكر كنم دارم به اين فكر ميكنم كه چقدرزندگي مي تونه به آدمهاي عادي و ساده و معمولي فشار بياره كه بشن دست فروش خودش هم فقط زن و بچه .
اول آدمهاي سر چهارراهها . حالا نوبت مترو . احتمالا يه مدتي كه بگذره يه طرح ضربتي جمع آوري هم براي دست فروشهاي داخل مترو ميذارن . ميدوني ساده ترين راه اينكه مثل هميشه راس هرم برداريم اما غافل از اينكه اون يه قاعده بزرگ داشته كه بازم مي سازتش .
.........
mohi

+ نوشته شده در 0:8 توسط mohi & sam .
جمعه شانزدهم شهریور 1386
آدم نگاری VIP !

بعضی جا ها برای نرفتن . این را جلوی یکی از عمارت های کاخ گلستان فهمیدم . ولی نه به اون دلیلی که تابلوی جلوی پله ها می گفت : " در دست مرمت " ... هاه .. !

تابلو ها هم می تونن دروغ بگن ، چون آدمها دروغ می گن . ولی آقایی که درب اونجا را به رومون باز کرد راست می گفت ، این را از یواش حرف زدنش فهمیدم . شاید چون حرف راست را واسه بلند گفتن اختراع نکردن !

اون زن در را زد . خیلی هم محکم ! من حواسم به نقوش کاشی کاری دیوار ها بود که دیدم آبجی بلیطش  را سپر کرده و تریپ " یاالله گویان"  داره می ره تو  ! ولی اعتماد به نفس بلیطیش اونقدر ها هم دووم نیاورد آخه دست پاچه خودش را پس کشید  .  منم نتونستم و جلوی خندم ُ ول کردم !  یعنی چی دیده بود اون تو ؟!

یک آدم معمولی . همون قدر معمولی که بشه با یک نگاه اندازه هاش را درآورد ! ولی خشک بود و همچین جدی ما را برانداز می کرد . یکی زنگ درش را زده و در رفته بود ! حالا اون به عنوان مبصر کلاس داشت بچه پررو هرو پیدا می کرد !

بلند گفت : کی در زد ؟ که زن ِدست دختر هاش ُ دنبال خودش کشید و کج کجکی از پله ها رفت پایین ! موندیم من و سمانه که پایه خنده است اساسی .

پرسید : شما دانشجویین ؟ گفتم : بله .

- همین 2 نفرین ؟

از لحنش پیدا بود که داره یک حسابایی می کنه ، مثلا ً این که :  چه اشکالی می تونه پیش بیاد اگه 2 تا دانشجوی حیوونکی را راه بده ؟! این شد که با اشتیاق گفتم : بله .

...

هو. و. و . و . م . م . م ... ! آره ... بعضی جاها برای نرفتن . دلیلش را وقتی یواشکی برامون گفت فهمیدم . همون که :  این بنا VIP   ، مخصوص مهمانان خارجی ! و بازدید عموم ( ایرانی جماعت !) نداره .  بعدش هم گفت اگه یک چند دقیقه صبر کنیم تا سفیر ایتالیا به سالن ها انتهایی برسه ، می تونیم بریم تو و بنا را ببینیم . آخرش هم ما را تو ورودی نیمه روشن اونجا تنها گذاشت .

VIP  ... ههِ  !  حکومت ها عوض می شن ولی بعضی چیز ها هیچ وقت تغییر نمی کنه .

یک نگاه به میز آقای مبصر انداختم ، چند برگ کاربن ، خودکار و یکسری خرت و خورت دیگه . سر صحبتم با سمانه بود اما اون را تو ذهنم بالا و پایین می کردم . آخه یک کم زیادی خلوت به نظر می رسید ! مخصوصا با دری که پشت سرمون کلیدش کرد .

- می تونید تشریف بیارید تو .

هنوز هم یواش حرف می زد . خودش جلو افتاد و ما را به اولین سالن سمت چپ برد و غیبش زد .

زیبا و پر زینت ولی فاقد روح . سر راست ترین چیزی که تو دیدن اونجا احساس کردم . من سقف آینه کاری دوست ندارم  . عاشق شکوه کاشی ام ، ولی نه از نوع قجریش که کج سلیقگی مسریشون را به اونم دادن !

آقای مبصر ... حواسم کمکی پرت اون بود . اما سمانه غرق تماشا و معتقد به بدلی بودن مبلمان ! با هیجان صدام کرد تا یک چیزی  را  نشونم بده که یک صدایی زودتر گفت :  اگه چشمتون را گرفته قابلی نداره ! موجود جدی جلوی در به صرافت  شوخی کردن  افتاده بود ! اونم با صدای بلند !

وقتی ذوق زده سمانه یکه خورده را که تازه متوجه حضورش شده بود می پایید تا تاثیر خوشمزگیش را ببینه ، من از تردید ورودی نیمه روشن دراومدم .... موجود ترحم برانگیز،  فقط می خواست تو هوای زن  نفس بکشه !

چه مضحکه تاریخی جالبی !  جناب ناصرالدین شاه ، مردی که با داشتن حرمسرای ایرونی از یک طرف و جنون  تصویرگریه  ضعیفه های برهنه فرنگستونی رو در و دیوار اتاق هاش از طرف دیگه ، تو مردونگی هیچ رقمه کم نگذاشته ! حالا شده زنجیری ُ جوری آقای مبصر را حبس این چهار دیواری کرده که حاضر بشه واسه دمخور شدن با جنس لطیف و حض بردن از آب و رنگ زندگی ، درب VIP ایش  را نه با 3 بار "سیم سالامی گفتن"  یا داشتن  معرفی نامه  که با یک لبخند اونم از نوع  زنونش  باز کنه !!

زیر چشمی حواسم بهش بود که دیدم آروم و بی سر وصدا رفت . فکر کنم فهمید که  سمانه زیاد از غافلگیر شدن خوشش نمیاد ! باز هم ما موندیم و پچ پچ های دو نفره و خنده های شیطنت آمیز !

سالن دوم زیادی جالب توجه بود ! سقف همچنان آینه کاری ، با دیوار هایی به رنگ آبی  ولی نه آسمونی یا فیروزه ای ، که به رنگ آبی هیچ کجا ...  و این یعنی یک رنگ زشت !  این میون ،  مبل ها و گلدون ها و مجسمه ها و تابلو ها و شمعدونها و چلچراغ ها ،  همه و همه ، حس یک کشف بزرگ را به ما می داد . کشف زندگی  یک تنوع طلب تمام عیار  که از فرصت پادشاهیش برای ارضاع تمامی کنجکاوی هاش استفاده کرد . کسی که فهمید ، یکی واسه اینکه انقلابی بشه و دخل پادشاهش را بیاره ، حتمی نباید  ناف بُر سلطنت ستیزی و عدالت خواهی باشه  ، همون زور حق خورده شدش کافیه ! فقط گمونم یک کم دیر این را گرفت ! یعنی وقتی که میرزا رضا ماشه را چکوند !

بنگ ...   

آخ ... !! شقیقه هام می زنه . به خاطر ساعت ها چشم چرخوندن و گردن کشیدن تو هوای نمور و دم کرده تاریخ  ِ! میون خنده و مسخره بازیهامون همین ها را به سمانه گفتم . واسه عقب نگه داشتن درد ، راه افتادم سمت ورودی تا شاید هوای اونجا بهترم کنه که چشمم افتاد به آقای مبصر ! انتهای سالن ایستاده بود .

من از ماهی تنُگ بدم میاد . و اون درست مثل یکی از اونها ذول زده بود و ما را نگاه می کرد ! همون طور که یک ماهی  وقتی داره از این آب به اون آب می شه ، ذول زده دنیا را نگاه می کنه . انگار هیچ رقمه باورش نمی شه که یکی بتونه خارج از تنگ هم زندگی کنه !

دست چپش خالیه . خوبیش اینکه ازدواج نکرده و نگاهش این فرمیه ! که اگه کرده بود و باز هم این جوری نگاه می کرد ، حقش بود مثل عوضی های  عهد جدید  باهاش برخورد کرد !

به خیال این که بازدیدمون تموم شده خودش را کشید کنار تا من رد شم و با همون لحن  "مِن ُ منِش" گفت :  متاسفم . تالار اون ور را نمی تونید ببینید آخه ...

نگذاشتم حرفش را تموم کنه .

- ممنون ، تا همین جاش هم لطف کردید  .

طاقت نیاوردم و عقده ته چشماش را کردم تو یک جمله و بلند به روش گفتم :

- راستی کار خیلی جالبی دارید ها !

تو صورتم دقیق شد که ببینه یعنی چی ؟!

- این طور به نظر می رسه ؟

گفتم : خوب ،  آره . جای جالب ، شغل جالب ... دیگه دلم نیوم " آدم جالب " را به پشتش ببندم ! همون جوریش هم مثل ماهی که به تنگش ضربه خورده ، گیج گیجکی نگام می کرد !  واسه اینکه خیالش را راحت کنم یک لبخند معصومانه زدم !

من غذا دادن به ماهی ها را دوست دارم . باید بهشون فرصت داد تا چیزی را که تو آب ریختی  ببینن .

که آقای مبصر ما هم  بالاخره لبخند زد و گفت : راستی ، شما رشتتون چیه ؟ تا بیام  جوابشُ بدم ، نگاهش شد آونگ ُ ، بین من و پشت سرم به نوسان افتاد ! می دونستم که سمانه است .

- اگه خدا قبول کنه ، معماری .

تمرکزش دوباره برگشت .

- اِ .. چه خوب ! رشتمون یکیه ، آخه منم مرمت خوندم .

همون جور که نرم نرمک می رفتیم سمت ورودی ، ادامه داد : کدوم دانشگاه درس می خونید ؟

انتخاب خوبی کرده بود . ترافیک و دانشگاه ، 2 تا چیز که تو حرف زدن همیشه جواب می ده ! هر قدر که حرفمون بیشتر پا می گرفت ، این پا و اون پا کردن  اون هم واسه  دیر رسیدن به در بیشتر می شد.

کو تا دوباره یکی به جزیره متروکش پا بگذاره ... ؟

به در که رسیدیم ، اون داشت واسه امتحان من دلسوزی می کرد و من پشت لبخندم واسه تُنگ نشینی اون . فرصت یک ماهی واسه کشف دنیا به اندازه یک  از این آب به اون آب  شدن ِ . به همین کمی ، اگه بخوای ماهی باشی ...

کلید را تو قفل چرخوند و درباز کرد .منظره باغ پیدا شد ، با آواز پرنده هاش ، صدای خنده آدمهاش ، هم همه درخت هاش ... میون اون حجم از زندگی خداحافظی  کردیم  و من نفهمیدم چرا موقع باز کردن در ، عینکش را برداشت .  

                                                             

                                                                                          Sam

 

+ نوشته شده در 1:24 توسط mohi & sam .
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
واگويه هاي شبانه ...!
ما آدمها خيلي بامزه ايم . با مزه نه عجيب .. نه !! يعني نميدونم . نمي تونم
واژه اي كه منظورم رو برسونه پيدا كنم . بذار اسير مقدمه چيني و فضا سازي نشم
مي خوام بگم كه .... اصلا يه سوال : چرا ما ها هر وقت هم ديگر رو مي بينيم ياد غم و غصه و بدبختي هامون مي افتيم ؟
برات پيش اومده كه تو صف نون باشي ، يا سوار تاكسي ، توي باشگاه ، سركلاس ، سركار.... ، جاش مهم نيست ديدي يه دفعه بغل دستيت شروع ميكنه سر صحبت باز كردن و تا به خودت مياي مي بيني سر سفره دلش نشوندتت ! واسه تويي كه چند لحظه پيش غريبه بودي و غير قابل اعتماد ! طرف هم كيف و جيباش رو دو دستي ميگرفت كه نكنه يه موقع كيف زن باشي ، نميدونم يه دفعه چي ميشه كه حالا شدي قابل اعتماد و سنگ صبور و شنونده !!
ماها اين جور وقتها منظورم وقتهايي كه پر ميشيم از كلمات و حرفهايي كه رو سينمون سنگيني ميكنه و نتونستيم خاليشون كنيم ،خيلي راحت به هم ديگه اعتماد ميكنيم و شروع ميكنيم به حرف زدن !
آره ما ها تو هرچي بدبختي و غم و غصه است هم ديگرو شريك مي كنيم .
به شادي كه مي رسيم ، شروع نكرده برات چشم ابرو ميان كه نگو ديوونه مردم چشم ندارن ببينن، زندگيت رو چشم ميزنن ، اون وقت هميني هم كه داري از دست ميدي !!!
سر خودمون رو كه نميتونيم شيره بمالونيم . اون چندتا چيزي هم كه با افتخار به هم ديگه ميگيم و نشون ميديم براي اينكه واسه هم ديگه پُز ناشتا بيايم و از قافله چشم و هم چشمي و خالي بندي عقب نمونيم .
مگرنه ما ها تو تك خوري تاريخي پشت سر داريم و تنهايي بيشتر با شادي هامون حال ميكنيم .
......
mohi
+ نوشته شده در 0:31 توسط mohi & sam .
جمعه نهم شهریور 1386
لن ... گِه
 

دلتنگی هایم را در جعبه می کنم

همچون روزهای تا به تای زندگی

وتو را هم

تو که قرار بود یک " لنگه " باشی

برای جفت کردن تمامی روزها ...

                                                                                          sam      

 

+ نوشته شده در 19:55 توسط mohi & sam .
سه شنبه ششم شهریور 1386
پنكك يا كرم پودر ؟
ميگه : " ديگه از پنكك استفاده نمي كني .فقط كرم پودر . خودشم مايع ."
با ترس و لرز و صدبار معذرت خواهي كردن كه نكنه يه موقع به خانم دكتر بر بخوره ميگم :
"ببخشيد دكتر اما همه ميگن از پنكك استفاده كنيد نه كرم پودر !"
سرش رو بلند ميكنه و از اون نگاههايي بهم ميندازه كه يعني بايد از به دنيا اومدنم خجالت بكشم و عينكش يه كم تكون ميده و ميگه :
"ببين خانومم بقيه اشتباه ميكنن .كرم پودر....."
و شروع ميكنه به ميتينگ دادن درباره مزاياي كرم پودر و معايب پنكك .
وقتي گفت :"بقيه اشتباه مي كنن " من ياد دكتر پوست قبليم انداخت كه اونم وقتي داشت مي گفت كه پنكك بهتر از كرم پودر ، از اين : "بقيه اشتباه مي كنن" ، استفاده كرد.
و من آخر سر نفهميدم پنكك بهتر يا كرم پودر .آخه دلايلي كه هر دو آوردن مثل هم بود منتها اون يكي معايبي كه مي گفت واسه كرم پودر بود و اين يكي براي پنكك .
سرم بلند ميكنم و تابلوي پشت سرش رو مي خونم كه روش نوشته : دكتر وفا فوق تخصص پوست . قبلي هم يكي مثل اين داشت منتها اسمش فرق مي كرد : دكتر نادر فارسي فوق تخصص پوست.قبلي : دكتر منيژه ماندگار فوق تخصص پوست.و..
...
يه شيش ماهي هست كه درد زانو بد جوري برادرم رو اذيت ميكنه .توي اين شيش ماه هر روز دكترش رو عوض كرده . و دريغ از يه ابسيلون بهبودي.به قول خودش يه عكس به همه دكترها نشون داده اما مثل اينكه اين يه عكس كلي زواياي پنهان داشته كه هر كدومشون دارن يكيش رو كشف ميكنن.يكي گفته زانوش آب آورده ، اون يكي گفته نميدونم چيش پاره شده ،اون يكي گفته "مينيسك "يه همچين چيزهايي نداره و بايد عمل شه .
...
والا همشون فوق تخصص دارن. همشون مُهر يه سازمان پاي گواهي هاشون خورده.
ولي هيچ كدومشون تشخيص اون يكي رو قبول نداره.

البته مي دوني تو مملكتي كه تو سر سگ بزني دكتر و مهندس مي ريزه بيرون ،خب فكر نكنم بهتر از اين بشه!
.
نُكَت : بر و بچي كه تو پست قبلي تبريكات نثار كردين ، هرچند انتظار بيشتر از اينها مي رفت اما خب تشكر از محبتتون .
.........
mohi
+ نوشته شده در 1:51 توسط mohi & sam .
شنبه سوم شهریور 1386
آي تف به گور اين شانس
هر روزمون واسه يكي تيك خورده ، روز مادر ، روز پدر يا روز تولد چه مي دونم ، يكي مثل خُرزو خان ! حالا تو اين سيصد و شصت و پنج روز سال هم یکیش مال ما .خودش هم چي ؟ سي مرداد !

آره دیگه ، تو اين ماه سرم خيلي شلوغ .هر سال از اول مرداد هر كي رو مي بينم يه جوري طرف خر فهم ميكنم كه فلان روز تولدم و دوست دارم واسه تولدم برام چي بخره .!! اما روز تولد که ميرسید  همه به جاي اون چيزايي كه يك ماه تو گوششون خونده بودم بهم پول ميدادن ! تجربه اين چندين و چند ساله بهم گفت : "محي امسال هم از كادو خبري نيست و همه بهت پول ميدن ". از اونجايي هم كه چند وقت بود شبها خواب يه دوربين عكاسي رو مي ديدم به خودم گفتم : اي ول اين بهترين فرصتي كه مي توني دوربين بخري. خلاصه نشستم دُنگ هر كي رو نوشتم و خودم هم يه كم پس انداز داشتم و گذاشتم روش و حساب و كتاب ، ديدم آره ميشه يه دوربين حسابي خريد .
بر خلاف هر سال امسال بجاي اينكه انرژيم صرف راه هاي غير مستقيم براي ياد آوري روز تولد بكنم گذاشتم واسه جمع آوري اطلاعات درباره انواع و اقسام دوربين ها . شبها تو اينترنت و روزها تو پاساژها و عكاسي ها ....
سه شنبه به خودم گفتم چي كار كنم تا بقيه حسابي بيفتن تو رودر بايستي بلكه بيشتر خودشون را بتکونن !  پاشدم رفتم و خودم كيك خريدم و دادم روش نوشتن " محي جان تولدت مبارك " !!
تا همگي جمع بشيم و شام بخوريم شد 10:30 . هنوز شمع ها رو فوت كرده  نكرده ، ديدم پاشدن و يكي رفت طرف كيفش ، اون يكي رفت تو اتاقش ، ما هم تو نشيمن گاهمون عروسي به پا كرديم ديدني ، گفتم آلان كه همه با يه تراول بيان !! يه دفعه ديدم يكي يكي خودش هم در حاليكه نيششون بازه دارن ميان طرفم و بعد هم بوس و ماچ و بعدش هم يه كادو دارن ميذارن تو دستم و" محي تولدت مبارك اينم كادوي من ، باز كن ببين خوشت مياد ؟" هنوز تو شُك كادو دادن هاشون بودم كه داداش ِ شروع كرد به بريدن كيك و اون يكي هم تلوزيون رو روشن كرد و تمام !
همتون بريد غرق بشيد كه نشستيد و يه فرمت قهوه اي زديد به هر چي آمال و آرزوي اين چند وقتم !
آخه خدايا از دستگات كه چيزي كم نمي شد !
نه ! من مي خوام بدونم چي شد كه يه دفعه احساس كرديد من كمبود لباس و روسري و دستبند و عطرم دارم ؟! و خودش هم دچار فقر فرهنگي شدم كه برام كتاب خريديد!
بيا اينم از تولد و كادوهاش !!
.
.
هي محي يه سال هم گذشت .به قول دوست جوني :حالا واسه خدابيامرز شدن يه سال جلو افتادي ! كه اون هم اين همه جيغ و داد نداره . ميدوني توي اين يه سال  آپولو هوا نكردم هيچ واسه خودم پُخي نشدم ، همون چيزي هستم كه بودم .

...او راستي يه جزو بيست صفحه اي دارم كه نتيجه تحقيقات ميداني ام . اگر خواستي دوربين بخري بگو بهت ميدم.
فكر نكنم حالا حالا ها به دردم بخوره !
........................
mohi

+ نوشته شده در 12:5 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh