تبليغاتX
جوکیان
دوشنبه سی ام مهر 1386
ديژ..ديژ.. من ؟ مي ترسم !

دقت كني مي بيني همه ما براي خودمون يه نقطه ضعفهايي داريم . يه سري چيزها كه وقتي روش دست گذاشته بشه خيلي راحت مي تونه با احساسات و توانايي هامون بازي كنه.تا حالا فكر كردي با نقطه ضعفهات چي كار كني ؟ چطوري رفعشون كني ؟
يكي از همين نقطه ضعفها ميتونه ترس باشه .آره ترس ! ترس از سوسك ، ترس از مرگ ، ترس از شكست عشقي...چه مي دونم بابا مهم اينكه از خيلي چيزها ميشه ترسيد و به نظر من ترسيدن هم از اون چيزهايي كه نياز به دليل نداره . من هم ميترسم مثل تو مثل خيلي ها ي ديگه....اما ترسي كه من دارم الان چند وقت كه روز و شبم رو خراب كرده و شبها وقتي مي خوابم تا خود صبح كابوسش رو مي بينم و زندگيم رو كرده جهنم . راستش چيزي كه من ازش مي ترسم رفتن به دندون پزشكي ! مثل سگ از دندون پزشكي ميترسم.اوايل مهر بود كه مادرم وقت گرفته بود و منم با هزار بدبختي خودم راضي كردم كه برم ، رفتم ولي خب تو اتاق انتظار كه نشسته بودم تا نوبتم بشه صداي اون وسايلشون رو اعصابم رفت و دچار استرس شدمُ هي پاشدم رفتم دستشويي آخر سر ديدم طاقت نميارم زدم بيرون و اومدم! اسم دندون پزشكي لرزه ميندازه به تمامي اندامم . ميري تو ميشيني رو اون صندلي ها و اون نور افكن رو كه ميندازن رو صورتت من و ياد فيلمهاي جنگ جهاني و اين نازي ها ميندازه كه مي خواستن اعتراف بگيرن و نا خواسته شروع ميكنم به كرده و نكرده خودم اعتراف كردن ! بعد دكتر يه سرنگ ميزنه كه مثلا سر كنندست اما اشكت رو در مياره بعدشم با اون انبرهاش ميفته رو شكمت و هي ميگه : "بازش كن بازتر دخترم !" دهن ميگه بابا ! بعد با اون انبرها كه ديژديژ صدا ميده ميوفته به جون دندونت و فك مكت رو مياره پايين و ميشينه رو اعصاب و روانت انگار با كمپرسور بجاي اينكه آسفالت خيابون سوراخ كنن دارن توي مغز تو رو خالي ميكنن و عرق سرد  كه ميشينه رو پيشونيت و پاهات رو هي سيخ ميكني خودت رو ميدي عقب از زور درد داري دسته صندلي رو فشار ميدي و
بعد توي دندونت كه خالي شده هوا ميكشه و تا اون ته استخون هات سوت ميكشه و مور مورت ميشه....

آه خدايا مُردم ديگه طاقت ندارم  ادامش بدم ......

همه اينها يه طرف اينكه هر سري دكتر ِازت مي پرسه "روزي چند بار مسواك ميكني ؟ چرا به دندونات رسيدگي نمي كني ؟ " تو هم هي با اون فك باز با هزار بدبختي و زحمتي كه شده  بايدبراش توضيح بدي كه " نه من ميرسم اما جنس دندونام خوب نيست " هم يه طرف !
راستي مسواك ميكنن يا ميزنن؟ حالا بگذريم ! اون موقع دلم مي خواد همون طوري دراز كشيده جفت پا برم تو دهن دكتر تا دندوناش بريزه تو دهنش .
آخ خدايا داده و ندادت رو شكر اما چرا هر چي عيب و ايراد بود ريختي تو همين يه دونه كالبد؟

كلي دندون خراب دارم . يه روز درميون هم از زور درد مسكن مي خورم .حاضرم بميرم اما نرم دندون پزشكي ولي خب بايد برم ! روزي چند بار بايد به خودم بگم كه دندون پزشكي ترس نداره تا بلكه ملكه ذهنم بشه و ترسم بريزه؟
اصلا ميخوام بدونم آدمها اين جور وقتها چي كار ميكنن؟ منظورم وقتهايي كه ميترسن و بايد ترسشون رو بريزونن ؟
------
الان به من بگي از خدا مي ترسي يا از دندون پزشكي ؟
ميگم : بيشين بينيم بابا خدا كيلو چندِ ؟
.......

mohi

 

 
+ نوشته شده در 2:0 توسط mohi & sam .
شنبه بیست و یکم مهر 1386
وقت رویا
دیشب یکی از  خواب های عجیبم را دیدم .

خواب دختری که خیلی وقت پیش می شناختمش و دختر

 دوست داشتنی بود .خواب شاگردام که وقتی تک تک ،

زیر بقلشون را می گرفتم تا از سربالایی نمی دونم کجا

 بالا ببرمشون  ، می دیدم که خودشون نیستن ، که شدن

 یکی دیگه ... 

و طاهره ... که همه جای خوابم بود .  گمونم به وقت

"رویا" یک نیم ساعتی با هم گپ زدیم !

چادر سرش بود . به همون ظرافت و من حال ادریس

را پرسیدم . دست دراز کرد و تو جمع نشونش داد ...

نمی دونم چرا ، ولی ... احساس کردم دلم براش

 تنگ شده ! مسخره گیش تو  این که ... نه ... هیچ چی .

حرفمون که تموم شد دیگه دوستش نداشتم . شاید واسه

 همین هم خداحافظیم بیشتر شبیه فرار بود !

و در تمامی این  لحظه های متحرک خواب زده ،

 در جواب خانومی که از یک چیزی تو گذشتم سئوال

می کرد ، آدرس جایی را از سالهای دور می دادم .

و اون هر بار فقط لبخند می زد و می گفت : " وقتی

که بهش دل ببندی دیگه نمی تونی رهاش کنی " .

مزخرف ...

وقتی بیداری تمام زورت را رو می کنی تا یک

چیزهایی را جا بگذاری ، ازشون عبور کنی ، بعد

 یکهو سر کلشون تو خوابت پیدا می شه .

مزخرف ...

                                                                       sam

+ نوشته شده در 17:10 توسط mohi & sam .
جمعه سیزدهم مهر 1386
بريم گرمسار ...!!
يكي از دوستام دانشجوي دانشگاه گرمساره .دانشگاهشون مثل اكثر دانشگاههاي اطراف تهران براي راحتي رفت وامد بچه ها سرويس داره . يه بار برگشتني تو پليس راه اتوبوس واميسته كه افسر بياد و بازرسي كنه كه بيشتر از ظرفيت سوار نكرده باشه، افسر ِ مياد و همينطوري تا ته اتوبوس ميره و پرده بوفه اتوبوس ميكشه و دو تا از دانشجو ها رو ميبينه كه تو بوفه خوابيدن . بابا چرا دوزاريت نميوفته ؟ يكيشون دختر بوده اون يكي پسر ! ! فكر كن ! همه جورش ديده بودم و شنيده بودم غير از اين يه مورد ! آخه تو سرويس دانشگاه ؟
برام پيش اومده كه تو تاكسي بغلي هام يا تو سينما پشت سري ها و كناري ها و جلويي ها مشغول باشن اما نه ديگه تو يه محيطي مثل محيط دانشگاه . طرف تو تاكسي و سينما با هزار بدبختي و فلاكتي كه شده با توجه به محدوديت فضا باز كارش ميكنه ،حالا تو تصور كن آدم يه چنين موقعيتي هم براش پيش بياد . تو بوفه كه خودش هم جاي كافي داره و بقيه هم دوستاتن و مجلس بي ريا ميشه و پرده رو هم ميكشي تا ديگه كسي مزاحم نباشه ! خب معلوم بدبخت اون افسر چي ديده ! مثل اينكه خيلي حرفه اي عمل كرده بودن .
داشتم به اين فكر ميكردم كه آدم چقدر ميتونه فلك زده ِ تو سري خور باشه كه براي انجام اين عمل بوفه سرويس دانشگاه انتخاب كنه ! وقتي رو آدم لفظ دانشجو مياد يعني بايد يه پله از نظر سواد و شعور وفهم و كمالات بالاتر ازهم سن و سالاي خودش و دختر پسرهاي بي كار و الاف وليعصر و مولوي باشه. بعضي ها حجب و حيا رو كردن هلو برو تو گلو دولپي قورتش دادن ..
ببين من با خود نفس عمل و اينكه خوبه و يا بد و ما جوونيم و جامعه و مملكتمون امكانات اين جور كارها رو نمي ذاره و ..كار ندارم .اين مباحث يه سري سواد و اطلاعات جامعه شناسي ميخواد كه متاسفانه من ندارم .چيزي كه من مي خوام بگم فقط همينه :  براي منم ممكن خيلي چيزها پيش اومده باشه يعني فكر نكن درختم ،منم آدمم . اما به هر حال همگي ميدونيم كه هر چيزي راه و روش خودش داره و اصولي براي انجام دادنش . بكنيد اما به جاش،با حجب و حيا و درست حسابي مثل آدم ! با يه كم نگاه به اين ور و اون ور ..
همه اينا به كنار به غير خودمون هم فكر كنيم . وقتي تو جايي هستيم كه راه حل هميشه پاك كردن صورت مسئله ست و خشك و تر با هم ميسوزونن چرا بايد يه كاري بكنيم كه دودش تو چشم بقيه هم بره ! دوتا آدم مثل اينا باعث ميشن به كسي كه شلوارش تا قوزك پاش همون گيري رو بدن كه به كسي كه برمودا ميپوشه! خودش هم به هر دو با يه لحن.دوستم ميگفت بعد از اون جريان پليس راه به همه دانشگاهها اخطاريه فرستاده و ديگه سرويسها رو جدا كردن و سر پليس راه هر سري چقدر معطل ميشن خود دانشگاهشون هم چقدر گير الكي بهشون ميده . حراستشون هم خير سرشون واسه سالم سازي محيط ديگه به رژ هم گير ميدن. كه خوشبختانه اينطور كه دوستم ميگفت اينم مثل طرحهاي ضربتي دَووم زيادي نداره.
.....
هان ...؟ چي ميگي ؟ صدات نمياد ... بلندتر بگو...
چي ؟
انتقالي بگيريم بريم گرمسار !!!
-----------
mohi

 
+ نوشته شده در 21:43 توسط mohi & sam .
سه شنبه سوم مهر 1386
کک
این تنبون ماهم شده درد سر.اولین بارخواهرصاحب

نظرم متوجه اش شد.بس که هی ما به درودیوار

خوردیم.اونم یک روزتاریخی نه گذاشت ونه برداشت

گفت:یعنی خاک برسرت کنن ها!مگه کک به

تنبونت افتاده که اینجورمی کنی؟!همین نظر

کارشناسی باعث شد که ما فهمیدیم این گیج گیجی

خوردن ها واین شاخ به اون شاخ شدن هاازکجا

آب می خوره.اون اوایل یعنی همون وقت هایی

که کنکورقبول شده بودیم ازسرحماقت دوزبالا

به خیال دانشکده خوب واستاد چیز فهم ویک

پخی شدن می رفتیم دانشگاه،خونواده هم عرش

را گزمی کردن که:بابا!چشم بهم بزنی میشی

مهندس"فلان".ما هم پپه گاگولی،گفتیم:ایول!

مهم همین که"فلان"میشیم.گوربابای"وول وول

دلمون که حتمی باید سوءهاضمه باشه.اما هرچی

گذشت وضع بدترشد.کاروول وول ِ مابالا گرفت.

سرسال که شد یک چیزی ازاعماق انتهایی درونمون

سیخونک زد که:آخه خره!خودت را قرمه قرمه

می کنی که چی؟!آخه"فلان"شدن چی داره واست؟جز

پزباد معده ای!چه کنیم که چغرترازاین ها بودیم که

کوتاه بیایم.سرمون را کردیم تو پروژه وکارورزی و

 ۲۴ تا۲۴تا واحد پاس کردن.اما نشد.ترم ۴،وول

وول ِاعماقمون بیچارمون کردومهندس ِ"فلان"شدن را

کردیم آب دهن ُتف کردیم بیرون.خونواده هم باکمال تاثر

متوجه شدن که تو کله ما به جای مغز،کاه چپوندن.

گفتم می گردم ویک کاری که دوست دارم پیدامی کنم

شاید این سوء هاضمه مضمن را هم علاج کرد.که 

خوب ، گشتم ، پیدا هم کردم.کاری که عجیب باعث 

انبساط خاطر پدرم وکلافگی همین آبجی خانوم شد.

جوری که صاف تو چشای ما نگاه کرد وگفت:آخه

اگه عقل داشتی که رشته به اون خوبی را ول نمی

کردی تا بعدش به جای کارکردن تو شرکت"ال"و

داشتن درآمد"بل"بری سراین شغل"چیز"!که البته

همین شغل"چیز"هم،یک چندماه بعدبه علت ایجاد

حس کسی که می خوادبا یک انگشت دونه کویر

لوت را بکنه دریای خزروایضا ًایجاد حس وول

وولیزاسیون درما،به سرنوشت آب دهن و تف

دچار شد .

دیگه خواهرصاحب نظرپاک کفری شده بود وپدر

گرام هم به شک افتاده بود که من اصلا ژن

"آدم شدن" را دارم یا نه ؟! که ما ، نمی دونم چی و

چه طوری ، تصمیم گرفتیم رشته " ویصال " را که

دوست داریم بخونیم . این جا بود که اون اتفاق تاریخی

افتاد ! البته می تونست نیفته اگه خود "سرنوشت"یک

کم آدم تر بود .

هیچ چی دیگه آبجی خانوم متوجه تنبون ما شد. کک ..

آره جناب ، کک !

چیزی که این مدت هی وول میزد و ما را از درس و

کارو یک پخی شدن مینداخت ، یک فقره کک ناقابل

بود که جایی بهتر از تنبون ما را گیرنیاورده بود .

مخلص کلوم این که ما ده جورتنبون عوض کردیم ولی

فایده نداشت.الان هم که این را می نویسم خونواده قبولی

ما را تو رشته "ویصال"جشن گرفتن و ما را با سلام 

وصلوات امروز فرستادن سرکلاس .

ولی ...یک چیز کوچولیی هست.نه این که...یعنی ...

چی بگم ... ؟! 

                                           sam

+ نوشته شده در 22:36 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh