دقت كني مي بيني همه ما براي خودمون يه نقطه ضعفهايي داريم . يه سري چيزها كه وقتي روش دست گذاشته بشه خيلي راحت مي تونه با احساسات و توانايي هامون بازي كنه.تا حالا فكر كردي با نقطه ضعفهات چي كار كني ؟ چطوري رفعشون كني ؟
يكي از همين نقطه ضعفها ميتونه ترس باشه .آره ترس ! ترس از سوسك ، ترس از مرگ ، ترس از شكست عشقي...چه مي دونم بابا مهم اينكه از خيلي چيزها ميشه ترسيد و به نظر من ترسيدن هم از اون چيزهايي كه نياز به دليل نداره . من هم ميترسم مثل تو مثل خيلي ها ي ديگه....اما ترسي كه من دارم الان چند وقت كه روز و شبم رو خراب كرده و شبها وقتي مي خوابم تا خود صبح كابوسش رو مي بينم و زندگيم رو كرده جهنم . راستش چيزي كه من ازش مي ترسم رفتن به دندون پزشكي ! مثل سگ از دندون پزشكي ميترسم.اوايل مهر بود كه مادرم وقت گرفته بود و منم با هزار بدبختي خودم راضي كردم كه برم ، رفتم ولي خب تو اتاق انتظار كه نشسته بودم تا نوبتم بشه صداي اون وسايلشون رو اعصابم رفت و دچار استرس شدمُ هي پاشدم رفتم دستشويي آخر سر ديدم طاقت نميارم زدم بيرون و اومدم! اسم دندون پزشكي لرزه ميندازه به تمامي اندامم . ميري تو ميشيني رو اون صندلي ها و اون نور افكن رو كه ميندازن رو صورتت من و ياد فيلمهاي جنگ جهاني و اين نازي ها ميندازه كه مي خواستن اعتراف بگيرن و نا خواسته شروع ميكنم به كرده و نكرده خودم اعتراف كردن ! بعد دكتر يه سرنگ ميزنه كه مثلا سر كنندست اما اشكت رو در مياره بعدشم با اون انبرهاش ميفته رو شكمت و هي ميگه : "بازش كن بازتر دخترم !" دهن ميگه بابا ! بعد با اون انبرها كه ديژديژ صدا ميده ميوفته به جون دندونت و فك مكت رو مياره پايين و ميشينه رو اعصاب و روانت انگار با كمپرسور بجاي اينكه آسفالت خيابون سوراخ كنن دارن توي مغز تو رو خالي ميكنن و عرق سرد كه ميشينه رو پيشونيت و پاهات رو هي سيخ ميكني خودت رو ميدي عقب از زور درد داري دسته صندلي رو فشار ميدي و
آه خدايا مُردم ديگه طاقت ندارم ادامش بدم ......
همه اينها يه طرف اينكه هر سري دكتر ِازت مي پرسه "روزي چند بار مسواك ميكني ؟ چرا به دندونات رسيدگي نمي كني ؟ " تو هم هي با اون فك باز با هزار بدبختي و زحمتي كه شده بايدبراش توضيح بدي كه " نه من ميرسم اما جنس دندونام خوب نيست " هم يه طرف !
راستي مسواك ميكنن يا ميزنن؟ حالا بگذريم ! اون موقع دلم مي خواد همون طوري دراز كشيده جفت پا برم تو دهن دكتر تا دندوناش بريزه تو دهنش . آخ خدايا داده و ندادت رو شكر اما چرا هر چي عيب و ايراد بود ريختي تو همين يه دونه كالبد؟
------
الان به من بگي از خدا مي ترسي يا از دندون پزشكي ؟
ميگم : بيشين بينيم بابا خدا كيلو چندِ ؟
.......
خواب دختری که خیلی وقت پیش می شناختمش و دختر
دوست داشتنی بود .خواب شاگردام که وقتی تک تک ،
زیر بقلشون را می گرفتم تا از سربالایی نمی دونم کجا
بالا ببرمشون ، می دیدم که خودشون نیستن ، که شدن
یکی دیگه ...
و طاهره ... که همه جای خوابم بود . گمونم به وقت
"رویا" یک نیم ساعتی با هم گپ زدیم !
چادر سرش بود . به همون ظرافت و من حال ادریس
را پرسیدم . دست دراز کرد و تو جمع نشونش داد ...
نمی دونم چرا ، ولی ... احساس کردم دلم براش
تنگ شده ! مسخره گیش تو این که ... نه ... هیچ چی .
حرفمون که تموم شد دیگه دوستش نداشتم . شاید واسه
همین هم خداحافظیم بیشتر شبیه فرار بود !
و در تمامی این لحظه های متحرک خواب زده ،
در جواب خانومی که از یک چیزی تو گذشتم سئوال
می کرد ، آدرس جایی را از سالهای دور می دادم .
و اون هر بار فقط لبخند می زد و می گفت : " وقتی
که بهش دل ببندی دیگه نمی تونی رهاش کنی " .
مزخرف ...
وقتی بیداری تمام زورت را رو می کنی تا یک
چیزهایی را جا بگذاری ، ازشون عبور کنی ، بعد
یکهو سر کلشون تو خوابت پیدا می شه .
مزخرف ...
sam
نظرم متوجه اش شد.بس که هی ما به درودیوار
خوردیم.اونم یک روزتاریخی نه گذاشت ونه برداشت
گفت:یعنی خاک برسرت کنن ها!مگه کک به
تنبونت افتاده که اینجورمی کنی؟!همین نظر
کارشناسی باعث شد که ما فهمیدیم این گیج گیجی
خوردن ها واین شاخ به اون شاخ شدن هاازکجا
آب می خوره.اون اوایل یعنی همون وقت هایی
که کنکورقبول شده بودیم ازسرحماقت دوزبالا
به خیال دانشکده خوب واستاد چیز فهم ویک
پخی شدن می رفتیم دانشگاه،خونواده هم عرش
را گزمی کردن که:بابا!چشم بهم بزنی میشی
مهندس"فلان".ما هم پپه گاگولی،گفتیم:ایول!
مهم همین که"فلان"میشیم.گوربابای"وول وول
دلمون که حتمی باید سوءهاضمه باشه.اما هرچی
گذشت وضع بدترشد.کاروول وول ِ مابالا گرفت.
سرسال که شد یک چیزی ازاعماق انتهایی درونمون
سیخونک زد که:آخه خره!خودت را قرمه قرمه
می کنی که چی؟!آخه"فلان"شدن چی داره واست؟جز
پزباد معده ای!چه کنیم که چغرترازاین ها بودیم که
کوتاه بیایم.سرمون را کردیم تو پروژه وکارورزی و
۲۴ تا۲۴تا واحد پاس کردن.اما نشد.ترم ۴،وول
وول ِاعماقمون بیچارمون کردومهندس ِ"فلان"شدن را
کردیم آب دهن ُتف کردیم بیرون.خونواده هم باکمال تاثر
متوجه شدن که تو کله ما به جای مغز،کاه چپوندن.
گفتم می گردم ویک کاری که دوست دارم پیدامی کنم
شاید این سوء هاضمه مضمن را هم علاج کرد.که
خوب ، گشتم ، پیدا هم کردم.کاری که عجیب باعث
انبساط خاطر پدرم وکلافگی همین آبجی خانوم شد.
جوری که صاف تو چشای ما نگاه کرد وگفت:آخه
اگه عقل داشتی که رشته به اون خوبی را ول نمی
کردی تا بعدش به جای کارکردن تو شرکت"ال"و
داشتن درآمد"بل"بری سراین شغل"چیز"!که البته
همین شغل"چیز"هم،یک چندماه بعدبه علت ایجاد
حس کسی که می خوادبا یک انگشت دونه کویر
لوت را بکنه دریای خزروایضا ًایجاد حس وول
وولیزاسیون درما،به سرنوشت آب دهن و تف
دچار شد .
دیگه خواهرصاحب نظرپاک کفری شده بود وپدر
گرام هم به شک افتاده بود که من اصلا ژن
"آدم شدن" را دارم یا نه ؟! که ما ، نمی دونم چی و
چه طوری ، تصمیم گرفتیم رشته " ویصال " را که
دوست داریم بخونیم . این جا بود که اون اتفاق تاریخی
افتاد ! البته می تونست نیفته اگه خود "سرنوشت"یک
کم آدم تر بود .
هیچ چی دیگه آبجی خانوم متوجه تنبون ما شد. کک ..
آره جناب ، کک !
چیزی که این مدت هی وول میزد و ما را از درس و
کارو یک پخی شدن مینداخت ، یک فقره کک ناقابل
بود که جایی بهتر از تنبون ما را گیرنیاورده بود .
مخلص کلوم این که ما ده جورتنبون عوض کردیم ولی
فایده نداشت.الان هم که این را می نویسم خونواده قبولی
ما را تو رشته "ویصال"جشن گرفتن و ما را با سلام
وصلوات امروز فرستادن سرکلاس .
ولی ...یک چیز کوچولیی هست.نه این که...یعنی ...
چی بگم ... ؟!
sam