نیم ساعتی هست که کلاس شروع شده . این پا و اون پا می کنم شاید یکی دیگه هم سر برسه . یک نفس عمیق می کشم و سه ضربه به در می زنم و از لای در سرک می کشم .
- سلام استاد . عذر می خوام
زیر چشمی نگاه می کنه
- علیک سلام . بفرمایید .
چشم می چرخونم تا یک جا واسه نشتن پیدا کنم . به برگه های روی میزش اشاره می کنه :
- یک سری برای خودتون بردارید
انقدر وسیله دستم که نمی تونم بدون تنه زدن به بقیه برسم ته کلاس .
- " کوزه بودش آب می نامد به دست آب را چون یافت خود کوزه شکست "
صدای استاد که هوا را رج می زنه ، سرها از نو رو برگه ها خم می شه .
بحث ،حرف و نظر ...
به عادت همیشه نگاهم را روی میز ثابت نگه می دارم ، این جوری دیگه حرف هایی که تومنی 7 صنار با باقی فرق می کنه ، قاطی قرقره کردن اوناییکه نافشون را با جر بی خودی بریدن گم نمیشه .
یک ربعی هست که استاد گیر کوزه و چه جوری شکستنش .
یک ربعی هست که من اسیر آبم و جستنش .
و این میون یکی مخالف .
- ولی من مخالفم
با حرارت صحبت می کنه و بدردبخور ! البته با کمال تعجب !
مطمئنم موقع نشستن از خواب پروندمش . بعدش هم
sam