يكي از آرزوهام اينكه يه روز باروني يه جاي گرم و نرم بشينم و هي رو شيشه "ها" كنم و بعد روش چيز ميز بنويسم و از پشت اونها بيرون و بارون رو كه داره آدمها رو خيس مي كنه و اونها دارن ميدون نگاه كنم و همچنان به خودم اجازه بدم كه انگشت هام داغي ليوان چايي رو حس كنن .هم زمان هم يه سري آهنگ تو مايه هاي" بارون" مامك خادم گوش كنم . اما خب اين فرصت و جاش برام پيش نيومده . بارون هر كي رو به يه جا پرت ميكنه . ميندازتت تو خاطرات قديمي كه فقط بارش بارون كه مي تونه خاك روش رو كنار بزنه و دوباره بشن فيلم و بيان جلوي چشمهات .بارون من رو هم پرت ميكنه به گذشته . يه گذشته خيلي دور . به روزهايي كه الان ديگه بايد بهش گفت دوران كودكي . به روزهايي كه تمامش توي يكي از خونه باغهاي شميرون گذشت . همبازي هاي دوران كودكيم كه درخت هاي باغ و حيوونات خونگي ته باغ بودن . اون روزها تمام آرزوم اين بود كه بارون بياد . بعد واميستادم جلوي پنجره قدي هال كه رو به باغ بود و بيرون نگاه ميكردم . درختها رو .قطره هاي بارون كه از رو برگها و پنجره سُر مي خوردن و ميومدن پايين. "ها "ميكردم و با دستم رو پنجره شكلك مي كشيدم.وقتي هم كه خسته ميشدم شروع ميكردم به شمردن . 1..2...3...5...23.... و غر ميزدم كه چرا بارون بند نمياد . يادم نمياد به چند مي رسيد كه بند ميومد اما به محض بند اومدنش من تو باغ بودم. خم ميشدم و كِرمهايي كه از زير خاك بيرون اومده بودن جمع ميكردم . بعد باهاشون بازي ميكردم . با همون خاك براشون خونه مي ساختم بعضي هاشون رو هم كه هي وول مي خوردن با چوب ميفتادم به جونشون و لهشون مي كردم يا قطعه قطعشون مي كردم . بعد مي نشستم و به وول خوردن تيكه هاي كرم بيچاره نگاه مي كردم .
آه ...همبازي هاي روزهاي بارونيم كرمهاي زير خاك بودن . كرمهاي نرمي كه من
خيلي دوستشون داشتم و شايدم اگر همين الان بگيري جلوم شروع كنم به جيغ و داد كه
بكشش اون ور چندشم شد .شايدم ديگه از اون نترسي كودكانه چيزي برام نمونده باشه تا بهشون دست بزنم چه
برسه به اينكه بخوام با انگشتهام بلندشون كنم . كرمهايي كه ديگه از بين آسفالت و
موزاييك جايي براي بيرون اومدن ندارن . آره بارون من پرت ميكنه به اون روزها . روزهايي
كه سرم پر ميشد از بوي لذت بخش خاك خيس خورده ...روزهايي كه يه محي مي بينم كه دو زانو
نشسته رو خاك خيس باغ و زانو هاش گِلي شده و اما تمام حواسش به كرمهاش .
دلم خيلي واسه ديدن يه كرم و بازي
كردن باهاش تنگ شده ...هي روزگار ببين چه به سرم آوردي كه حالا يه وجب خاك خيس و كرمي كه بيرون اومده باشه و نگاه كردن بهش، شده يكي ازلذت هاي دست نيافتنيم ..
----
اين قراره يه پست باشه به مناسبت سالگرد كه من هر چي فكر ميكنم چيزي به ذهنم نمياد تا بنويسم .همه ميگن دنياي مجازي خيلي كوچك ! نمي دونم به نظر من اين دنيا انقدر بزرگ به بزرگي دنياي ما يا دنياي ما انقدر كوچك به كوچكي اين دنياي مجازي . چه كوچك باشه چه بزرگ شده جزئي از روزمرگي هاي من .
الان داشتم با خودم فكر ميكردم كه مثلا تو تاكسي كناريم برگرده بگه : بلاگر فلان وبلاگ منم ، چقدر راحت بهش اعتماد میکنم باهاش شروع ميكنم به صحبت كردن، انگار طرف از بچگيم ميشناختم اما اگر همينطوري يه چيز واسه صحبت كردن بگه شايد چند تا دري وري هم بارش كنم ! اين خاصيت اينجاست . اينكه نديده و نشناخته با بقيه خو مي گيري بهشون اعتماد مي كني و باهاشون مي خندي و گريه مي كني و نگرانشون ميشي و خيلي احساسات ديگه كه تو بيرون خيلي هامون قايمش ميكنيم يا اگر هم نخوايم قايمش كنيم مشغله هامون بهمون اين اجازه رو نميده تا آشكارشون كنيم.
دِكارت يه جمله معروف داره كه ميگه : "مي انديشم پس هستم ".خيلي ها هم مي نويسن براي اينكه بگن هستن .بعضي چيزها بوده كه واقعا دلم ميخواست بنويسم از اون چيزهايي كه آدم براي خودش مينويسه براي اينكه به خودش ياد آوري كنه كه هي بچه حواست به اينم باشه ، اما نمي دونم چرا اين كار و نكردم .بعضي چيزها رو هم گذاشتم همين طور ثبت موقت موند تا بعدن اومدم و پاكشون كردم . يه پست هاي هم بود كه منظورم رو نفهميده بودي بعد بد جوري مي خورد تو ذوقم.
اينكه پست هاي من و دوست جوني كاملا در دو فاز جدا هستن يك چيز كاملا بديهي شايد دليلي هم كه من اينجا رو دوست دارم بخاطر اين تفاوتش . آرامش و پختگي كه تو نوشته هاي دوست عزيزم هست تو پستهاي من نيست (مي بينم كه فردا سياه سپيد به صرف بستني و كيك شكلاتي افتادم ) و من تو همه اين پستهايي كه اينجا گذاشته شده علاوه بر اون پستهايي كه دو نفري نوشتيم پست " پك" دوست جوني رو از بقيه بيشتر دوست دارم .اووو راستي ميشه واسم يه كيك خامه اي هم سفارش بدي !!
نميدونم آه و ناله كدوم از خدا بي خبري بود كه قشنگ يه ماه آبان رو زمين گيرمون كرد و همش مريض بودم.
یکی بود ، یکی نبود .
واسه ما که با 2 تا بود شروع شد . من و محی .
پس 2 تا بود بدون کسی که بخواد نباشه . که این 2 تا " بود " مثل 2 تا چرخریسک پرکار شب تا صبح ، صبح تا شب دست می جنبوندن و پُست می نوشتن . یکی از این چرخریسک ها خیلی سر به هوا بود همچین که اون یکی غافل می شد ، سرش به بوییدن یک گل جدید یا دیدن ابرهای پفی آسمون یا شمردن ستاره ها گرم می شد . جوری که تا یک سیخونک بهش نمی زدن حواسش را جمع پُست نوشتنش نمی کرد .
چرخریسک سر به هوای ما ، رو درختی زندگی می کرد که آدم های زیادی از زیرش رد می شدن . اونم تو تمام خط به خط ریسیدن هاش از اونا نوشت . که تنها بودن ، دوست می داشتن ، دوست داشته می شدن ، خوشحال بودن ، غمگین بودن و دست آخر باز هم تنها بودن . ولی خوب ، گاهی این میون خسته می شد . دلش هوای یک درخت دیگه را می کرد ولی تاب گفتنش به چرخریسک جونی پرکار را نداشت .
مدت ها گذشت ، هوا طعم پاییز گرفت و آسمون مُشت مُشت بارون رو زمین برگ پوش می ریخت . چیزی تا تولد درخت نمونده بود و چرخریسک جونی پرکار ریسیدن پُست جدید را تا اون روزعقب انداخته بود .
یک شب همین جور که چرخریسک سربه هوا ستاره ها را نگاه می کرد ، فهمید که دیگه نمی تونه ، که دیگه نمی خواد خط به خط رج بزنه . آخه دیگه تو دل انگشتدونه ایش ذوقی واسه اش نداشت . این شد که همون شبونه بقچه برگ گلش را جمع کرد ، چارقد گل گلیش را سر کرد، دوک پُست ریسیش را بالای سر چرخریسک جونی پرکار گذاشت و از رو شاخه پرید . . .
. . .
شد یک خداحافظی . از comment هاتون لذت می بردم .و بیشتر از همه از ذوق محی عزیزم .
مرسی . .