تبليغاتX
جوکیان
شنبه پانزدهم دی 1386
BRT-حمل و نقل سريع و آسان ...؟؟

پنج شنبه – 6 بعد از ظهر – ميدان انقلاب 

سوار اتوبوس قرمزي ميشم كه تازگي ها در سطح شهر پخش شدن . رو ش بزرگ خودش هم با رنگهاي مختلف نوشته حمل و نقل سريع و آسان . وارد اتوبس كه ميشم بوي وحشتناكي كه شبيه بوي گلاب اذيتم ميكنه . از خانم جلوييم خواهش ميكنم كه پنجره رو باز كنه . سر پا هستم و با خودم ميگم : ايستگاه بعدي خلوت ميشه . زهي خيال باطل ! ايستگاه بعدي خالي نميشه . بلكه جمعيت همينطور وارد ميشن و فشار ميدن . همه دارن همديگر رو هل ميدن.هل بده خانم هل بده بذار ما هم سوار شيم . يا امام رضا  خودت كمك كن . بين جمعيت له ميشم . نميتونم نفس بكشم . تصميم ميگرم كه پياده بشم و يه دربست بگيرم اما نميشه از بين جمعيت رد شد و رفت سمت در اتوبوس .تنها كار ي كه از دستم بر مياد اينكه سرم بالا نگه دارم و سقف خاكستري اتوبوس رو نگاه كنم  تا بلكه بتونم نفس بشكم . فشار جمعيت ي كه پشت سرم ِداره اذيتم ميكنه .يك لحظه سردي هوا رو روي پوست گردنم حس ميكنم . سرم از لاي جمعيت به زور هم كه شده تكون ميدم و خودم رو توي پنجره رو به روي م مي بينم .  حس  ميكنم قبلا چيزي رو سرم بوده كه الآن نيست ! متوجه اين كه مقنعه ام كي و چطور افتاده  نشدم. درست نيست  ملت بيش تر از اين از ديدن موهاي بهم ريخته م وحشت كنن، مي خوام دستم رو بيارم بالا و مقنعه رو بكشم رو سرم كه دستم بالا نمياد . بين جمعيت مونده و زورم نميرسه بالا بيارمش . از دختر كناريم خواهش ميكنم كه ميله رو ول كنه و به من كمك كنه.

ميپرسم بليطي ؟ ميگن : آره ، تو ايستگاه بايد تو اون كيسه ها بندازي ! كه كسي هم از لجش نمي ندازه!!

براي چند لحظه چشمهام رو ميبندم و گوش ميكنم ! زن و مرد فرقي نميكنه همه همچين از ته دل دارن جيغ ميكشن كه يك لحظه به اينكه واقعا تو اتوبوس هستم ، شك ميكنم ! دارن جيغ ميكشن و داد ميزنن و عر مي زنن و فحش ميدن ، به همه چيز .. از زمين و زمان گرفته تا بغل دستيشون كه داره هل ميده .. جات خالي چه فحش هايي !!!

يكي از خانمها ميگه : نميدونم چرا اتوبوس قبلي ها رو جمع كردن . همه از اونها راضي بودن . اين ها خيلي افتضاح . من تو خانه سالمندان كار ميكنم . اونجا همش سر پا م و خسته ميشم . از اين به بعد خونه رفتنمون هم مي خواد بشه مصيبت و غصه . حالا بايد چي كار كنم ؟و چند نفري سعي ميكنن با "خدا خيرت بده" آرومش كنن.

 صداي راننده ست كه ميگه : " آقا از جلوي در بيا اينور تا در بسته بشه ." و آقاي جلوي دريِ كه ميگه :" جا نيست كجا بيام ؟" و راننده ميگه :" جا نيست ، پياده شو ! " و اينجاست كه دعوا شروع ميشه ......

 

  ديگه نگران كيف و شكستن مقواهام نيستم . تو دلم مي گم خدايا چقدر بهت بدم كه من سالم پياده كني ؟ سربازي كه پشت سرم با لهجه اي كه نميدونم واسه كجاست ميگه : تهران كه ميگفتن اينه !

بيخيال تاريكي و خلوتي خيابون !! دوتا ايستگاه جلوتر پياده ميشم بلكه يه كم پياده روي حالم رو جا بياره .
كيف پولم در ميارم تا از توش يه بليط پيدا كنم و بندازم تو اون كيسه ها ، گور باباي شخصيت ! كيف مي ذارم تو جيبم ... خندم ميگيره و برش ميدارم و از جيب هاش يه بليط پيدا ميكنم و ميندازم تو كيسه .
...
مشكلات حمل و نقل عمومي از اون سري مسائل كه فكر كنم قدمتش با عمر نوح برابري كنه . يه چند وقتي بود كه ورود اين  اتوبوس هاي بزرگ كه زرد و آبين  تا حدودي جوابگو  شده بود . طوري كه خود من يكي از طرفدارهاي پر و پا قرص استفاده از اتوبوس شده بودم .اما با جمع كردنشون و وارد كردن اين اتوبوسها ...
ظاهرش كه خيلي شيك و با كلاس .انقدر كه زير پات ماشين هم كه باشه با ديدنشون  هوس ميكني ماشين يه جا پارك كني و پياده بشي و بري از نزديك سيستم به ظاهر پيچيدشون رو ببيني ، مخصوصا اون ايستگاه هاي مخصوص شون رو   كه تقريبا سي سانتي هم از زمين فاصله دارن .اتوبوسهاي فرودگاه رو كه ديدي همه سرپا هستن و صندلي ندارن ، اينا هم اينطورين . براي شمردن تعداد صندلي هاش انگشت هم زياد آوردم . تمام فضاي اين اتوبوس ها براي ايستادن طراحي شده . من نميدونم چقدر خرج اين اتوبوسها و ايستگاه هاشون شده اما فكر ميكنم بهتر بود قبل از پياده كردن يه طرح  همه جوانبش رو در نظر مي گرفتن . حداقل مي تونستند يه چنين اتوبوسهايي رو براي مسير هاي طولاني و شلوغ قرار ندن .
خلاصه هدف از نوشتن يه پست طولاني اين بود كه بگم يه موقع سوار اين اتوبوسها نشي . قشنگ برو اون ور خيابون يه دربست بگير و راحت برو به سلامت . هرچند فكر كنم اين از سعادت من بود كه فشار شب اول قبر جلوي چشمهام ببينم !

--
mohi

----
4 صبح يكشنبه است .  داره يه برف خيلي قشنگ مياد .
+ نوشته شده در 2:0 توسط mohi & sam .
دوشنبه دهم دی 1386
زنانگي ات را حفظ كن ...

 

چهارده سالم كه بود فهميدم زنانگي از ديد يه مرد چي ميتونه باشه و تمام
ذرات وجودم پر شد از نفرت ، شايد هم خشم . نمي دونم !

احتمالا الان پيش هر دختري كه بشيني ، بتونه برات يه چيز تعريف كنه ، چيزي كه سرش اومده و صحبت در بارش عذابش ميده .
از اون نگاههاي سنگين  گرفته تا دستهايي كه روي پاهاش حس كرده ...از راننده تاكسي ، از مسافر كناريش ، از دكترش ، از استادش ، ازهمسايه شون . از خيلي هاي ديگه كه به زور چيزي رو ازش گرفتن كه دلش نمي خواسته . اين جور وقتها آدم خشك ميشه . بدنش يخ مي كنه . تمام ذراتش شروع ميكنن به لرزيدن و ترسيدن  و نمي دونه بايد چي كار كنه . دلش مي خواد بره وسط خيابون و هرچي كه زور داره رو جمع كنه و داد
بكشه . داد بكشه و بگه كه يه قسمت از وجودش كنده شده. داد بكشه و نفرت وعصبانيتش رو خالي كنه اما نمي كنه . نه اينكه نخواد ، نه ! دلش مي خواد اما نمي تونه .

و اينجاست كه ميفهمي بعنوان يه زن چقدر تنهايي و مجبور ميشي كه بريزي تو خودت و بذاري اون ته مه هاي وجودت خاك بخوره .
روزهات سپري ميشن ، مي خندي ، بزرگ ميشي ...اما هنوز ته وجودت چيزي هست كه شكنجت ميده.
.....

خيلي زود تر از اون چيزي كه فكرش رو بكني مي فهمي كه دختري ! و همه بهت ميگن زنانگي ات رو حفظ كن . اما هيچ كس بهت نميگه كه چطور .

كاش به مردها هم ميگفتن كه مردانگي شان را حفظ كنند.
----------
mohi


+ نوشته شده در 2:0 توسط mohi & sam .
یکشنبه دوم دی 1386
رفتيم ابيانه ...

نمي دونم چرا پاييز امسال همه از اعصاب پياده شدن ؟ البته ملت هميشه پياده هستن اما خب فضاي پاييز بيشترش كرد . حداقل يه بارون درست حسابي هم نيومد . از اون بارون ها كه تيريپ عشقولانه رو مي طلبه ! از اون بارون ها كه آدم حوس ميكنه بزنه بيرون تا ببينه از اين جنون پاييزي كه ميگن چيزي توش مونده يا نه ! اينجا رو هم كه انگار گرد مرده پاشيدن !! هر جا رو كه سر ميزني از اون اول تا آخر طرف انقدر ناله كرده كه وقتي ميخواي صفحه رو ببندي يه " امن يجيب.... " مي خوني بعد مياي بيرون . تو اين شرايط كه همه تيريپ گه مرغي اند ، يه مسافرت يه روزه خودش هم با بچه هاي دانشگاه عجيب حال داد !! يه سفر علمي پژوهشي هنري تخيلي به ابيانه . البته در اينكه سفر با اهداف  كاملا علمي پژوهشي هنري تخيلي همراه بود  شك نكن اما نه به ابيانه.
علمي ش از اين جهت بود كه من فهميدم وقتي به يه آدم بي جنبه اي مثل من ميگن " محي بسه انقدر چايي نخور ! " تُرك بازي در نيارم و به اين تكرر ادرار هم توجه كنم !
رفتم به علي آقا ميگم  : علي آقا يه جا نگه دار بچه ها !!! كار دارن !
ايشون هم ميگه :  بابا نيم ساعت پيش نگه داشتم .چي كار دارن دوباره ؟
منم ميگم :  كار دارن ديگه علي آقا ...                  يه نگاه تو آينه ميندازه و  ميگه  :  خيلي ...
ميگم  : آره علي آقا خيلييييييييييي ..!!!
ايشون هم يه جا نگه داشت و ما پياده شديم و آي تف به گور اين شانس .. به در دستشويي قفل زده بودن ! اگر من ميدونستم اين كار كدوم آدم سه نقطه اي ِ همون جا ....يعني كل اون دامنه وسيع ادب نداشته م نوش جونش. آخه يكي نيست بگه باهوش اگر قراره در دستشويي سر راهي رو هم قفل كنيد ديگه واسه چي ساختينش؟؟ حالا نه اينكه توش خيلي خوشگل و تر و تميزه !! من كه نفهميدم واسه چي قفل بود . فكر كنم بتوني تصور كني كه من با چه وضعي رسيدم خونه !
    پژوهشي ش هم از اين جهت بود كه بعد از سوال جوابهاي فراوان بلاخره كاشف به عمل اومد كه همراه يكي از بچه ها دوست دخترش ! كه خب جاي تعجب داشت كه طرف تو اين مدت اصلا رو نمي كرد كه دوست دختر هم داره ... نتيجه گيري اخلاقي ش ديگه پاي خودت !
ديدي تو عروسي و مهموني ها ميگي فلاني پاشو برقص ! برات چسي مياد كه نه من با اين آهنگ نمي تونم برقصم و با اين كفش ولباس نميشه و ...... تو مسافرت ميفهمي كه ميشه با جين و بوت و كفش اسپرت و جواد ترين آهنگ خودش هم تو ي راهرو اتوبوس در حال حركت كه بيست سانت فاصله بين دوتا صندليِ ،رقصيد ، اونم با جان ودل . مهم اينكه آدم بخواد ! كه خب اين جنبه هنري سفر بود !
---
براي اينكه نشون بدم بغير از رقصيدن و خوردن ابيانه رو هم ديديم ، در اين حد بگم كه روستاي ساكتي بود . سكوتي كه بر خلاف بقيه من خيلي دوستش داشتم . براي من از اون فضا ها بود كه آدم ميگيره . عبور از زير ساباط هاش لذت بخش بود . يه سري جاهاش هم بود كه سوتي هاي ميراث فرهنگي بدجور تو ذوق ميزد .
...
اگر الآن اين ور اون ور رو داري نگاه ميكني بلكه عكسي چيزي از ابيانه و .. اينا ببيني ، بذا راحتت كنم كه از عكس خبري نيست . نه كه عكاسي بلد نباشم ها نه !! من كلا تو خط اين جواد بازي ها نيستم !

------

mohi


 
+ نوشته شده در 2:30 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh