تبليغاتX
جوکیان
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
فرآيندي به نام .... ؟
بعضي وقتها آدم نميدونه چرا ، اما دلش مي خواد تا اونجايي كه در توان داره خودش رو توي كار و درس و روزمرگي ها غرق كنه . انقدر كه ديگه وقتي براي خودش و بقيه نداشته باشه ، البته اگر هنوز بقيه اي وجود داشته باشند . انقدر كه وقتي شب مياد خونه ديگه نايي براي يه حال و احوال ساده هم براش نمونده باشه . انقدر كه وقتي ميره تو تختش بخوابه ، بجاي همه ي اون شبهايي كه تا دير وقت بيدار مونده و كتاب خونده يا پرده رو زده كنار و آسمون نگاه كرده يا تازه شروع كرده به اس .ام . اس بازي يا نشسته پاي يه فيلم يا يه برنامه راديويي يا رفته تو عالم فكر و خيال درباره امروزش ، ديروزش ، فرداش ...
 راستش دروغ گفتم كه آدم نميدونه چرا دلش مي خواد توي روزمرگي هاش غرق بشه ، اتفاقا اينجور وقتها خوب هم ميدونه چه مرگش ِ اما دوست داره همچنان خودش رو بزنه به خريت و به روش نياره .
----
هي بچه يه ماه ديگه عيد ِ ... فكر كن !
....
mohi
 
+ نوشته شده در 1:40 توسط mohi & sam .
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
روز می گذرد ....

وارد سياه سفيد كه مي شيم فقط ميز جلوي در خاليه و يه ميز ديگه كه ته سالن ِ و گوشه ديوار ، كاناپه ها همه پر ِ. يه دختر و پسر كنار هم روي يكي از كاناپه ها نشستن و دارن با همديگه نقاشي ميكشن ، كاناپه روبه رويشون خاليه ، به دوست جوني ميگم من حوصله م سر رفته بيا بريم روبه روي اينا بشينيم ! ميگه ول كن محي.
....
حالا چي سفارش بديم ؟
اول بذار ببینم چقدر پول پیشمون هست تا بعد...
و هر دو شروع ميكنيم به خالي كردن جيبها و كيف پول هامون  . خودمون رو كه ميتكونيم پنج تومن جمع ميشه . دوتومن رو ميذاريم واسه برگشت و با سه تومن باقي مونده مي تونيم هم چايي سفارش بديم هم شير شكلات ، دوتا چايي با يه كيك ساده ! خوب نيستم . از پيش خدمت  مي خوام كه اگر مسكني داره برام بياره . چايي رو با كيك مي خوريم . داغيش خيلي مي چسبه . چشمهام تازه بعد از خوردن چايي باز ميشه . هر دو خسته ايم و بي حوصله ، انقدر كه داريم به اين فكر ميكنيم كه چطور بچه ها رو بپيچونيم و نريم ! مي تونيم هم خودمون يواشكي بريم و بعدا بگيم مونده بوديم تو ترافيك ... !! بعد از كلي سبك سنگين كردن كه بپيچونيم يا نه بلاخره ميگم بي خيال بابا آلان ميريم كلي هم خوش ميگذره . و ما با ده دقيقه تاخير مي رسيم !
...
بليط ها دست من ِ... خودم و دوست جوني و كيانا و تيگلاط ، خريد بليط ها باعث شد به تحويل پروژه نرسم و استاد رو هم كه ميشناسي ، قاطي ! تحويل نگرفت ، براي يه روز ديگه بهم وقت داد . به خيال خودش با  اين مجازات كه به ازاي هر روز دو نمره كم كنه ، من آدم ميشم !! روز خريد بليط ها دوشنبه بود و تحويل افتاد به شنبه هفته بعدش !

رديف آخر ماييم ! دوست جوني ميگه كاش با خودمون يه تلسكوپ مياورديم ! كيانا هم ميگه من هر چي داشتم و گذاشتم زيرم اما باز م همه چيز ريز مي ديدم !
....
تيگلاط كه كلاهش رو بر ميداره ميگه  : نميخواين سر كچل ببينيد !  جلوي خندمون رو مي گيريم . ميگه : " تازه گفتن بايد با چهار دوباره بزنيم . " ميگم : بي خيال بابا اينم يه دوراني كه زود ميگذره و يه روزي بهش ميخندين ! پوز خند تحويل ميده.
....
تئاتر شروع ميشه . هم آوايي مامك خادم سر ذوق ميارتم ! نيم ساعتي از شروع تئاتر گذشته و من هي تكون ميخورم و هر چي سعي ميكنم نمي تونم
تمركز كنم ... به دوست جوني كه نگاه ميكنم تو اون تاريكي از نگاه من ميفهمه كه چه خبره ! ميگه : محي بي سرصدا ميري ها  !
 فكر كن طرف از ترس اينكه ممكن يه لحظه از تئاتر رو از دست بده پلك هم نميزنه ! اون وقت من با آرامش كامل پا ميشم و ميرم دستشويي !!
...
آخر هاي تئاتر و مسكن ها داره اثر ميكنه ! تازه جام گرم شده و پلك ها هم داره سنگين ميشه ! آروم تكيه ميدم و چشمهام رو ميبندم .
تئاتر افرا رو دوست داشتم اما چيزي نبود كه شگفت زدم كنه ، تقريبا همه تو جاي خودشون خوب بودند و من همشون رو دوست داشتم بجز خود افرا ،از سبك اجرا خوشم اومد . ديالوگهايي خوبي داشت . آخ ! اما افسوس كه  پايانش يه چيز اضافه بود روي كل تئاتر .
...
توي راه ميگم كاش من هم يه پسر عمو داشتم !
...
از در كه ميايم بيرون صداي چند نفر ميشنوم كه دارن مي خونن. نميتونم ببينم چند نفرن و كي ميزنه و كي ميخونه. فقط از لاي جمعيت يه دختر بچه روسري آبي با يه صورت چرك رو مي بينم .
بچه ها تشكر ميكنن و ميگن : خوب بود ، خوش گذشت ، دستت درد نكنه .
...
شب فوق العاده اي نبود اما انقدري بود كه شد يه خاطره خوب .

---
mohi

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در 19:0 توسط mohi & sam .
شنبه ششم بهمن 1386
ما خواستيم با فرهنگ باشيم .. نذاشتند !

كتاب فروشي انتهاي خيابان سهرودي است . قديمي است .صاحبش پيرمردي است كه هميشه يك صندلي چرخدار قرمز رو به روي مغازه اش ميگذارد و پشت به خيابان مي نشيند و با آن عينك ته استكاني اش شروع ميكند به كتاب خواندن .داخل مغازه و حتي جلوي درمغازه پر است از كتابهاي قديمي و دست ِدوم كه همين طور روي هم چيده شدند. داخل به ديوار روبه روي در تكه اي از بريده يك روزنامه را مي بيني كه آلان ديگر زرد شده .عكس پيرمرد و كتابهايش در آن است . مصاحبه اش را نگه داشته . من را مي شناسد . روزهايي كه پول داشتم ازش كتاب خريده ام و روزهايي كه پول نداشتم ايستاده ام و كتابهايش را با حسرت نگاه كردم . اسم كتاب را كه مي گويم ، ميگويد مي تواند تا آخر هفته برايم پيدا كند اما قيمتش مي شود سي و پنج هزار تومان ...مكث كوتاهي ميكنم ، به ياد مي آورم كه جاهاي ديگر نتوانستند پيدايش كنند و بعد ميگويم : ايرادي نداره زحمتش رو بكشيد . فكر كنم كتابي ِ كه ارزشش رو داشته باشد .
مي گويد براي خودت ميخواهي ؟ جوابش را ميدهم . از اشتياقم براي خواندن اين كتاب حرف ميزنم از اينكه دوسالي است دنبالش هستم اما پيدايش نميكنم . او هم تاريخچه كتاب را برايم مي گويد و جريان اينكه چرا از بازار جمعش كردند . بعد نگاهي به من ميكند و ميگويد : " اما برات نميارم. جوون تر از ايني كه اين كتاب ها را بخواني بجاي خوندن اين كتابها برو جووني ت رو بكن ! " خوب ميدانم منظورش چيست . چيزي نميگويم . چيزي ندارم كه بگويم . از جواني كردن چيزي نمي دانم . مي گويد : " اگر اهل چيزي نيستي پولش رو خرج خودت بكن ..اصلا برو براي خودت كفش بخر! "
مي دانم كه اصرارم فايده اي ندارد . شايد حق با اوست . خداحافظي ميكنم . سهروردي را ميروم بالا ، در كنار اولين مغازه مي ايستم تا بلكه خودم را در شيشه ويترين ببينم .اول به كفشهايم نگاه ميكنم ، ظاهرم معمولي رو به پلشي است . يقه ژاكتم را صاف ميكنم .
......

mohi

 

 
+ نوشته شده در 1:0 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh