تبليغاتX
جوکیان
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
ما و حسنی و کافه سارا
 
 
مرغزار اول : ماداگاسکار !
 

هیچی درست و درمون نیست . نه ساعت های کشدار دانشگاه ، نه احوالات خصوصیم  و نه  connection های عمومی  .  واسه همه قاطی می کنم الا ّ محی  ! واسه اون به موقع ترمز می زنم  . هر چی نباشه عمری را با هم سر کردیم .

 صبح تو دل دل ِ رفتن یا ادامه بس نشینی تو خونه  ، گوشیش را گرفتم  . اگه یک ذره هم می تونست برگرده ، طی یک حرکت انتحاری "گور بابای معماری اسلامی کرده " را می گفتم  و کج می کردم سمت خونه . ولی حیف که راه افتاده بود .

یک ساعتی تو سلف نشستم و ته یک مجموعه داستان را در آوردم ولی دیدم خبری ازش نیست . تو دلم فحش هایی که می شه بار هرچی نامرده ِ پیچ ،  کرد را ردیف می کردم  که آمارش را از پارک برام آوردن . رو یک نیم کت اون ته مَها پیداش کردم . یک چیایی اومد از دهنم در بره  که زود گفتم : آی آی ! شیطونه برو فردا بیا که از شانس بدت این محیه ! نمی شه واسش قاطی کرد !  

این شد که تا 10 هم نیم کت بودیم .  با یک عالمه "دیگه چه خبر" .

جدیدا ها نمی دونم چرا حرف کم میاد . انگاری  باید یک سفر برم گینه بیسائویی ، ماداگاسکاری  فرقی نداره ،  اون طرف ها دیگه . بس که  حرف زدن از آدم ها تکراری شده  ، می خوام برم یک جایی که جنگل داشته باشه . این جوری می تونیم تا مدت ها درباره  تک تک  گورخرها و زرافه هایی که دیدم اختلاط کنیم  و طی یک سری کشف و شهود های منور الفکری  حدس بزنیم  زیر یک خروار،  مو و  پوست و گوشهای درازشون چی قایم کردن   !

 واسه این که  یک آنتراکی داده باشیم ،   رفتیم سر کلاس . ولی زود  برگشتیم تا نکنه پارک بدون استفاده بمونه . . دیدم نه ! امروز هم دانشگاه  ، دانشگاه بشو نیست . مایه اش یک تلفن محبت آمیز به استاد مربوطه بود . دل دادم ، قلوه ستوندم و کلاس را پیچوندم !

ولی از اونجایی که خونه نمی تونستیم بریم چون خیلی زود بود و خونواده بد عادت می شدن ، محی ِ "جدید الکُفر درآر"  را زدم زیر بقلم که بریم تاتر . تو لیست نمایش ِ "حسنی و .."  اسم نوشتم  ، با خوش بینی تو صف ایستادم  ، یک ذره هم به مزخرفات یک نفر درباره : نرسیدن بلیط بهمون ، گوش ندادم و درست همون موقع که خانوم جلویی گفت : "  آقا 3 تا بدین" ،  یارو صلواتِ دشت آخر را فرستاد و کرکره اش را کشید پایین !

 یعنی سق سیاه محی ، رو دست نداره !

 باز ما موندیم و یک عالمه ساعت اضافی و دو دست خونواده بی جنبه !

گفتم  street  گردی ؟ گفت با بستنیش را هستم !

احتمالا  دیده باشین ؟ همون دوتا سرخوش خیابون ولیعصر را ؟ یکیشون رو لبه جوب راه می رفت و اون یکی  از رو یک مجموعه شعر زاغارت براش  بلند بلند می خوند ! گفتم که دیدید .

وقتی تو سارا نشسته بودیم و قاطی آیس کافی و کیک شکلاتی ، بازی جمله پرونی  می کردیم . عین سابق بودیم . من خنده های بیخیالم را می کردم و اون ذوق های از ته دلش را . یعنی  واسه خونه رفتن حرف ها را به زور درز گرفتیم !

.....

یک چیز جالب !  یک جایی شنیدم که یکی آدرس ماداگاسکار را می خواست ! مطمئنم .  بابا خودم شنیدم !

 ولی واسه چی ، نمی دونم .. !

 

sam

مرغزار دوم : کافه محی !

فحش رو مي‌كشم به خودم كه بعد از سه هفته دانشگاه نيومدن امروز رو واسه اومدن انتخاب كردم. دوست جوني پايه تر از من واسه پيچوندن ! اما پيچش امروز ديگه برابر حذف شدن ! با وجود اينكه وظيفه رله كردن استاد هاي پنجشنبه به عهده من ، دوست جوني رو راضي ميكنم تا يه تلفن به استاد بزنه . اونم كم نميذاره و با دوتا جمله همچين استاد رو تحت تاثير قرار ميده كه راضي ميشه .
...
تو صف هستيم . ميگم اگر شانس من يكي باشه ملخ تخم بليط ها رو ميخوره.نوبت ما كه ميشه آقا ه ميگه : "تموم شد! "
...
مي‌ريم سمت انقلاب . پونصد جلد كتاب ميخريم . برميگرديم . ولي عصر رو ميريم بالا . من حوس راه رفتن روي لبه جوب رو ميكنم .
...
گرسنه ايم . حوصله تا شوكا رفتن رو نداره . خودش 78 رو ميگه اما من حالم از اونجا بهم مي‌خوره . تصميم ميگيريم كه برگرديم همون گُدو خودمون تا دوتا بستني گردويي بزنيم تو رگ. گشت رو بايد رد كرد. با يه دست شلوار رو مي‌كشم پايين و با يه دست ديگه تاي آستين مانتو رو باز مي‌كنم . (البته لازم به رفع ابهام نيست كه پاچه شلوار رو ميگم مگرنه تجربه نشون داده كه ماموران گرام قسم خورده تر از اوني هستن كه رشوه قبول كنن !)
...
به در كافه سارا كه مي‌رسيم سر خر كج مي‌كنيم و مي‌ريم تو . ما گرسنه ايم و اونا هم ناهار ندارن ! دوتا نوشيدني مخصوص با كيك شكلاتي. اي تف بهشون با اين خلاقيتشون . نميدونم چي بود ؟ از اون چيزايي بود كه جلوي خر بذاري نميخوره ! پول نداريم تا چيز ديگه اي سفارش بديم مجبور مي‌شم خودم رو با همون يه برش كوچولوي كيك شكلاتي سير كنم و ته هر چي شكلات باقي مونده توي پيش دستيش ِ رو هم در ميارم .
...
بهش مي‌گم كه چقدر دوست دارم توي اين سنم يه كافه داشته باشم . ميگه بيا به يه كافه كتاب فكر كنيم . بعد هم لازم مي‌بينه در مقابل اون همه ذوق من بگه كه :" محي جان اما ما كه جا نداريم ! " .

----
mohi
+ نوشته شده در 5:0 توسط mohi & sam .
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
زيرآبي

بچه كه بودم عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا مي‌رفتيم دريا . هميشه داداش كوچيك از آب مي‌ترسيد و مي‌شِست كنار ساحل و خودش رو  با شن ها  مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه مي‌زديم به آب ! به جاهاي عميق كه مي‌رسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من ميذاشتن رو كولشون و بازيمون مي‌شد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن . فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !

اونا هر هفته سه تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برمي‌گردن باز خونه رو ميذارن رو سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و  پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي هاي زيرآبي رفتن مي‌كرديم .
...
mohi

 

 

 

+ نوشته شده در 0:15 توسط mohi & sam .
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
عاشقانه ها

چهارشنبه 10 بهمن

 

امروز بالاخره دانشگاه را مستفیض کردم . اونم بعد 3 هفته غیبت استعلاجی . ولی گهُ بگیرن که دانشگاه همون دانشگاه بود .   با همون پسر های خز و خیل قبلی . گفتم شاید انگیزه دانشگاه رفتن را تو استاد ها بجورم که ، فهمیدم جز واسه 3D MAX  ، استاد جدید دیگه ای در کار نیست . این یارو  3D MAX ایه هم که نشست رو این یک نمه امیدی که داشتم . مرتیکه ریغونه ، زپرتی !  " انگلیس درس خوندم ، انگلیس درس خوندم ". هی هم سعی می کرد خودش را بچسبونه . یکی نبود بگه آخه تو که نصف هیکلت دماغِتِ اگه انگلیس رفته بودی ، دیگه  تو این خراب شده چه غلطی می کردی ؟ 

 گهُ . . . !

 فکر کنم ترم بعد را یک جا مهمون شم بهترباشه .  حد اقل 4 تا آدم جدید توش پیدا می شه .

 

 

چهار شنبه  17 بهمن

 

از بعد دعوای دیشب با این افشین کلٌه خر ، فقط می خواستم پاچه بگیرم . تو خونه که کسی پا نداد این شد که اومدم دانشگاه و شانس ِ این یارو 3D MAX  ایه  ، پرم به پر اون گرفت . داشت با مریم و چند تا از دخترهای دیگه  لاس می زد و هرهر و کر کر ،  که من هم پا شدم صاف تو روش گفتم : شاید تو انگلیس پارک و دانشگاه یکی باشه ولی این جا یه نموره فرق می کنه . حالا اگه وقتتون خالی شد ِ ،  بی زحمت یک سری هم به درس بزنید .

 قیافش چه حالی داد . تا آخر ساعت چشم ازم بر نداشت .

وقتی نشستم بهنام گفت : پری و درس . چاییدی ! حالا که این اخلاق گهیت  دوا درمون شد ،  بعد کلاس بریم بیرون ؟ 

...................... . . .

 

 

چهارشنبه  24 بهمن

 

...................................................................

........................................................................................ . . .

.......... استاد عظیم الشان 3D MAX   زده تو خط  روال شدن . زود رفتم کلاس .  اونم 2 دقیقه بعد صدام کرد جلو . بعدش هم اراجیف بافت درباره شان استاد و مرتبه والای خودش . این میون هم هی بهم نزدیکتر شد ولی من جا نزدم ،  با پر رویی سر جام واستادم . تو تمام ور ور کردناش هم ،  چشم تو چشش دوختم . آخرش گفت : پری بودی دیگه ؟ ببین پری من تا لبخند ُ رو لب تو نبینم نمی گذارم از این کلاس بری بیرون ، خیالت راحت . حالا هم وسایلت را بیار این جا بشین تا دستور ها یی را که نبودی برات بگم !

 دلم می خواست قیافه مریم را سیر کنم . ولی آخه این  زاغارت هم حسودی داره ؟

 

 

 

 

چهارشنبه  1 اسفند

 

.........................................................................................

.......... میون تیکه های مزخرفی که می انداخت و قصه هایی که از دهشون انگلستان می گفت ،  "پری خانوم ،  پری خانوم"  از دهنش نمی افتاد . صدام را آروم کردم گفتم : اگه فامیلیم را بگین بهتره . آخه کم ان آدم هایی که درک بالایی مثل شما داشته باشن .

یعنی شکوفا شد . منم که کم نگذاشتم  ، یکی دو تا نگاه " آخ که جذابیتت من را کشته " هم بهش انداختم .  اونم جو گیر ،  همین جور که ذول ذولی نگام می کرد گفت : ولی تو هر وقت دوست داشتی من را علی صدا کن !

  گهُ . . . !

اگه صدای سوسن در نیومده بود که : " استاد ما هر کاری می کنیم RUN  نمی شه " ، نمی دونم کی می خواست این بابا را جمع کنه !

آخر کلاس بهنام یک  ابرو  واسه 3D MAX  ایه اومد و گفت :

- اگه پرونده های کاریتون را خونه نمی برید ، عصری بریم بیرون .  

خندیدم و تا اومدم بپیچونمش استاد صدام کرد  . میون سرو صدای بچه ها ، آروم گفت :

- پری جان بیا شماره من را داشته باش . ممکن یک وقت سئوالی  ، چیزی داشته باشی .  اصلاً می خوای بعد این که تمرین های امروز را انجام دادی زنگ بزن یک دور باهم چک کنیم . حتی اگه 2 نصف شب  هم بود مهم نیست .  

واسش یک لبخند " وای تو دیگه چه ماهی " زدم  تا  تهش یک جوری  سنگ قلابٌش کنم بره  که افشین sms  زد : کجایی من 1 ربع که منتظرم! .................................................................................

............................ . . .

 

سه شنبه  7 اسفند

...............................

...........................................

امروز هانی گفت دانشگاه داداشش خیلی ردیف . تو برنامه ام هست که فردا یک سری بزنم . هرچی باشه سلیقه هانی تو پسر معلومه . نمی دونم این سعید  ایکبیری را از کجا آورده ؟ .......

 

 

 

 

sam                                            

+ نوشته شده در 23:29 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh