ديدي بعضي وقتها آدم با بعضي ها چقدر احساس راحتي ميكنه.
نميدونم اسمش راحتي يا نه ، اما يه حس دوست داشتني ِ. يه حس كه مجبورت ميكنه به
طرفت اعتماد كني و بشيني باهاش بي شيله پيله حرف بزني بدون اينكه نگران چيزي باشي
.اون بعضي ها ممكنه بغل دستي ات توي تاكسي باشه يا آدمي كه تو پياده رو از روبه
روت مياد بعد يه دفعه نگاه ها تون بهم گره ميخوره و يه چيز آشنا نسبت بهم حس ميكنيد...اون
بعضي ها هم ميتونه يه دوست خيلي دور باشه كه سرجمع آشناييتون فقط سالي يكي دوبار
تلفني حرف زدن اونم در حد يه تبريك ساده سال نو يا يه كاري چيزي باشه .بعد يه دفعه
ميبيني ساعت يازده شب و نتونستي جلوي خودت رو بگيري و زنگ زدي به يكي از همون
آشناها و ازش خواستي كه باهات حرف بزنه . اونم مرام ميگذاره و هر چي در توان داره
رو ميريزه روي دايره و به طور كاملا كارشناسانه اي مجبورت ميكنه كه حرف بزني .
حرف حرف حرف از چيزهايي كه هيچ كس حتي صميمي ترين دوستهات هم ازشون خبر ندارن .
بعد يهو چشمت به ساعت ميافته و ميبيني شده 3ه شب و تو طوي اين مدت درباره خيلي
چيزها صحبت كردي . از ديدهاي مختلف نسبت به آدمها ... از صف نانوايي ... از
خواننده ها ... از استادهاي دانشگاه ... از تفاوت واژه ها ...از اخراج دانشگاه
...از سي.پي.يو هاي جديد بازار ... از انتخاب شوهر تا بچه دار شدن و تربيتش ...از
خيلي چيزهاي ديگه كه هيچ وقت فكرش رو نميكردي بشيني و واسه يه دوست قديمي و دور
تعريف كني ! ميدوني شايد آدم نبايد همه چيز تعريف كنه ، شايد بايد يه سري چيزها رو
بذاره براي خودش بمونه شايد همون دوست ِت كه باهاش احساس راحتي كردي مشمول زمان
بشه و بفهمي اونيكه كه فكر ميكردي نبوده ، شايد هزار تا شايد ديگه ، شايد بايد
گفت گور باباي شايدها !
...
mohi