تبليغاتX
جوکیان
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
انگشتهاي گمشده ...

بيا به ياد كودكي هايمان نقاشي بكشيم . من از وسايل پدر شايد هم از جامدادي خواهر يا برادر بزرگِ مدادي خودكاري كش بروم و تو هم از كشوي آشپزخانه ميخ يا چاقويي بردار . بعد بيا اتاقم . روي ديوار كنار در . من از همان خانه هاي كج و كوله  با آن لامپ هميشه روشن َ ش را بكشم و تو آن پرنده هايي كه شبيه هفت بودند و مي‌چسبيدند به خورشيد و خورشيد هيچ وقت بالهايشان را نمي سوزاند ! بعد با چاقو بيافتيم به جان ديوار . يادت هست كه چقدر حال مي‌داد اينكه هر چه زور داشتيم را با حرص خالي مي‌كرديم تا ديوار سوراخ شود تا رنگش بريزد بعد هم گچش .  آن وقت  رويش دست مي‌كشيديم و آن انگشت (كه كنار انگشت شستمان هست هماني كه من هيچ وقت اسمش را ياد نگرفتم ) سفيد مي‌شد . بعد انگشت مان را روي صورت هم مي‌كشيديم و به ردش مي‌خنديديم . تو كوچك بمان . من كلي حرف براي گفتن دارم . حرفهاي بزرگي كه بايد كوچك ماند تا فهميد ..

...

mohi

+ نوشته شده در 0:30 توسط mohi & sam .
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
پارت سوم

داستان از این قرار بود که ما در ساختمان ملک الممالکی خود نزول  اجلال کرده بودیم که یکهو در باز شد و این میرزای یابو چهار نعل پرید وسط اتاق . ما که زهره مان از این ورود نابهنگام ترکیده بود چنان هشّی گفتیم که تا ده پاره کشور آن طرف تر ، تمامی خر ها دستی کشیدند الا این میرزای خودمان .

این دستش را پر پشت آن دستش می کوفت ، بعد همان را بر پشت قبلی و طول و عرض اتاق ما را گز می کرد . گفتیم میرزا ده بنال ببینیم چه پیشامد کرده . او هم ناگهان جستی زد و پر لباس ما را گرفت که: ای سایرس نجّاد بزرگ ، نجادمان ده که داریم با کله در چاه ویلی که این شیطون که الهی خواب به خواب بره ، برایمان کنده می افتیم .همانجور که به زور لباسمان را از دستش خلاص می کردیم گفتیم : میرزا تو را سر جدت بچسب به درس و مشقت تا این تصدیق اکابریت لااقل ردیف شود . آخر نجادمان ده را از کجایت ابتیا کرده ای ؟ د ِ ول کن دیگر کنه شتری !

میرزا با این تشری که برش وارد نمودیم دو قدم عقب رفت و به یکباره زرزر گریه اش را ول کرد . که اگر شما یدونه از آن تصدیق های دکتری به من هم می دادید تشویق می شدم که سیکلم را بگیرم . دیدیم نه خیر افتادیم در وادی خر بیاور باقالی را ترانزیت کن . گفتیم : میرزا جان،  عزیز دل ، قربون اون دل کفتریت ! حرفت را بگوی . گریه نکن ! بگو جانم . ای زترماق ! حرفت را می زنی یا بدهم همان لیسانس فوقانیه را هم ازت بگیرند !

که به حرف آمد و گفت : چه نشسته اید که جوانهایمان را از راه به در کردند فلان فلان شده ها ! پاک حرف گوش نده ، پر روی ، متوقعاشان کرده اند این دریده ها را ! اصلا انگاری مغزشان را باز کرده اند و یک دور مجدد بسته اند !

پرسیدیم : آخر چرا ؟ مگر چه پیشامد کرده میرزا ؟

کناره انگشت شستش را دو بار به دندان گزید و بر چپ و راستش تف کرد که ماموران موکب های "جست و گیر" دیروز موفق به استماع جملات شنیعی شده اند که در جریان یک رابطه شرم آور بین یک موجود مونث و یک موجود مذکر رد و بدل شده .

ما را می گویید بلافاصله جستی زدیم و درها را بستیم تا نکند به گوش کسی برسد . بعد هم آهسته گفتیم : خوب میرزا جان از اول می گفتی . حالا همه را برایمان تعریف کن ببینیم ، که بوده اند ، چه گفته اند ؟ از همه مهم تر چه کرده اند ! فقط خیلی نامردی اگه یک ذره اش را جا بیندازی ! میرزا هم بلافاصله برگه ای درآورد و شروع کرد :

- به موجب گزارش فلان از فلان موکب جست و گیر در روز فلان از تاریخ فلان

ما که حوصله این اراجیف را نداشتیم حرفش را قطع کردیم با لحن زیر دست شاد کنی گفتیم :  میرزا جان برو سر اصل مطلب. او هم بله چشم چشمی کرد و این طور ادامه داد : در خیابان فلان از فلان محله در ساعت فلان و فلان دقیقه... گفتیم : بابا میرزا اصل مطلب را تعریف کن .او هم مجدد بله چشم چشمی کرد و از نو ادامه داد در هنگامی که فلان مامور سر پست نوبت فلان خود

دیگر طاقت از کف دادیم و گفتیم ای بر پدرت مردک ه فلان ! د آخر اگر فیلم هم بود تا الان 10 بار به آن قسمت غیر پارسنبلیش رسیده بود ! جانت در آید بگو آخرش چه کردند !

او هم از سر تف تفی بر چپ و راست خود کرد و سرش را نزدیک گوشمان آورد و زیر زیرکی گفت : دختر به پسر عنوان نموده که من مال تو را دوست دارم او هم در پیوست گفته که ولی مال تو خوش مزه تر می باشد !

چنان جا خوردیم که نگو ! گفتیم فی الواقع چنین حادث شده ؟ خوب بعدش ، بعدش را بگو !

میرزا دست و پایش را جمع کرد و تته پته کنان گفت : دیگری بعدی ندارد ! مادر هایشان آمدند و آن ها را نخست به خلا و سپس به مکان های نامعلومی بردند !

 ما دیگر کم مانده بود بود کله پا شویم  پرسیدیم : مگر مادرهایشان هم بودند ؟  خلا دیگر برای چه ؟ دیگر این مدلیش را ندیده بودیم !

او هم سری بر سَبیل شرم و تاسف تکان داد که : آن ها هم به سیاق سایر مادران آمده بودند تا فرزندانشان را از مهد کودک ببرند . بعد هم بلافاصله گفت : تازه آخرین جمله ای که مامور ما استماع کرده ، این بوده : از این به بعد نبینم از شکولات های هم بخورید یا از " آب نبات های هم " ،  مامورمان این جا را خیلی مطمئن نیست !

ما که شروع به شمارش کرده و پی در پی نفس عمیق می کشیدیم با تمام  ملایمتی که در توانمان بود پرسیدیم . خوب میرزا جان  ، می خواهی پلوتونیم M11  بدهیم تا با ترکاندن مهدکودک این لکه ننگ را یک جا محو کنی ؟

با قیافه ای ماتم زده گفت متاسفانه نمی شود ! این راه در دفترچه فرهنگ سازی نیست ! شما فقط لایحه N  فوریتی ، لازم الاجرای ِ تصویب شده ای ،  ابلاغ کنید که هرچه سریع تر کلیه جنبندگان و غیر جنبندگان مذکر را به منتها الیه شمالی پارسنبل و مونث جماعت از هر تیره و گونه را به منتها الیه جنوبی بفرستند . مابقی را هم با رعایت شرایط و ضوابط و داشتن گواهی بین الملی نا عذبی  بگذارند وسط ملک الفدا زنده بمانند " .

چه می شود کرد ؟ دکتر روح شناس گفته عجالتا باید با میرزا کنار بیاییم تا درمانش جواب دهد . فعلا هم که ملک الفدا 3 پاره شده : خواهر آباد ، برادر آباد و نا عذب آباد  . بد هم نیست ملت سرشان گرم شده . 

خودمانیم این خلا های غیر پارسنجی هم  چه اکتشافات جالبی هستند . این که بر سرش بنشینی و هم آن کار واجب را بکنی و هم هزار فکر واجب تر کم نعمتی نیست . مشاورات لطیف بانو همچین  بی خود و زاغارت هم نمی باشد . علی الخصوص که دیگر زانویمان نیز درد ننموده و پاهایمان به گز گز نمی افتد .

باید فردا یاد داشت هایمان را تحویل دکتر روح شناس کنیم . گفته اگر خوب باشد می توانیم حب صورتی ها نخوریم . تا چه پیش آید . 

                                                                                                            sam 

+ نوشته شده در 21:32 توسط mohi & sam .
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
هانيكو و سوز سوز شبانه

2 .

القصه اوضاع ملک الفدا عجیب گل و بلبلیست .نمی دانیم چرا هرچه میزنیم بر در بسته اصابت می نماییم . گاومان زده تو کار افزایش نسل و فرت و فرت  برای مان میزاید . نمونه اش همین گرانی برنج ! همین چند وقت پیش بود که در میان نسوان معترض به گرانی برنج نزول اجلال کردیم . جدا مایه انقباض خاطرمان بود . ضعیفه های مایکروفر به دست شعار می دادند :

" فرم نداره پلو خورشت

سایرس رو ما می شونیم رو خِشت  "

ما هم رگ گردنمان هولپی پرید بیرون . در جا میرزای "توسعات ملکی " را خبر نمودیم که بر و بچ را جمع کن می رویم برای اضاف کردن چین . آخر در سریالی "هانیکو" نام ، دیده بودیم این چشم زیپی ها تاقار تاقار برنج  می پزند و صبح و ظهر و شب تناول می کنند . ولی خاک بر سر اون تاچیبانا کنند . هرچه ضعیفه اش یا- ِ برنج شفته پیش رویش می گذاشت حرفی نمی زد . مخلص کلوم ما رفتیم تا هم حق تاچیبانای مرد نما را کف دستش بگذاریم و هم مزارع برنجشان را به پارسَنبل اضاف کنیم تا صدای نسوان جماعت بریده شود . اما همچین که پای مبارکمان به آنجا رسید دیدیم ای ددم ! شیر را باز کنی ازش چشم زیپی تراوش می کند . انگشت حیرت به دهان گزیدیم از اون تاچیبانای بلا مرده  که نگو جز دو زانو نشستن در کار بچه درست کردن هم بوده بد جور .

برنج که گیرمان نیامد هیچ سر 2 روز عروسکمان را ساختند . سر 1 هفته هم لباس و ساعت و دماغ گیربچه با تمثال مبارک ما بیرون دادند  و درجا رفتند در کار صادراتش به ملک الفدای خودمان . دیدیم نه خیر ها عنقریب است که این خرمگس های پاییزه فتوحات عرضیمان را از دماغمان در آورند . این شد که به پیشنهاد سلیطه بانو ، نه همان لطیفه بانو یک کوچه مانده به ته دیوار چین را بخشیدیم بهشان تا همان پشت و پسله ها گور به گور شوند و ما از دستشان راحت شویم .

خودمان هم دستور دادیم  به جای تابلو "به پکن خوش آمدید" یک تابلو "به شهر ماتسونومی پرور پارسکن خوش آمدید " کوبانده شود . تا مشتی باشد بر دهان یاوه سرایانی که در شایسته سالاری ما شک داشتند و در بوق رفیق سالاری ما می دمیدند . این جناب یک اکابر خانه ناقابل داشت که این هانیکوی ورپریده را در اش راه داد. عجب انسان شریفی بود .

آخ ! کفل مبارک خواب رفته است . باید کمی جا به جا شویم . حیف که هوای این جا سنگین می باشد . دیگر چه می شود کرد . از وقتی دیده ایم مردم " فوشتول پلا " هواکش ندارند دستور داده ایم تمام هواکش های ملک الفدا را جمع نمایند . این جوردیگر وجدانمان شب ها سوز سوز نمی کند .

 بگذریم ! بالاخره ما  دست از پا درازترسر خر را کج کردیم سوی پارسنبل گل بلبلمان . سر راهمان 2 تا 50 کیلویی  برنج گذاشتیم تنگ بقلمان واسه عیال تا هر جور شده  ترتیبی دهیم که مراسم رو خشت نشینیمان به صورت غیر علنی برگذار شود . البته  این مشکل را هم چند روزپیش با ملاقات دفعتیه میرزای     "هدایت وعاقبت به خیری " با سر انگشت تدبیر حل نمودیم . . .

sam

 
+ نوشته شده در 15:15 توسط mohi & sam .
شنبه پانزدهم تیر 1387
پلو و توسعات ملكي

 

مردیم بس که آمدیم این جا .هرچه نباشد از شر عیال ور وره زن که نجاتمان می دهد .. از همه این ملک الفدا همین یک گله جا را برایمان گذاشته . مجبور شده ایم مدام از روانی مزاج بنالیم تا شاید چن دقیقه ای با خود خلوت کنیم . باید بدهیم اون تولان تپه شان را از روی کره زمین محو کنند تا دیگر یک همچین زن هایی بیخ ریش مردم نبندند . 

ه ِِ ِ ِ ی مادر !  از صبح انقدر با این چاپار های غیر "پار سَنبلی" کیک زرد بده هسته بگیر ، هسته بده کیک زرد بگیر کرده ایم که ، چهار چرخمان فسسسسسسسس بادش در رفته ! خراب کاری های عمله عکله های ملک چران که جای خود دارد . از همه بد ترهم این لطیف بانوست .  ازسربند غضیه بسته ها،  چنان سلیطه بازی های از خود در می آورد که نگو .

 مدتی بود که فکری شده بودیم این چه شگفتانه ایست که این شبکه های غیر " پارسَنبلی"  این همه سر پیشکش هایی که این چاپار های غیر " پارسَنبلی" برای ما آورده اند ، هادار هودور می کنند ولی خودمان یک دانه اش را هم ندیده ایم ؟ از میرزای امور غیر " پارسَنبلی" های باقی مانده ،   سئوال نمودیم . عرض کرد این پدرسوخته های ندید بدید چیزی جز همان کاغذ های سرپیچ شده  چیزی به ما نداده اند . خاک بر سر ها می خواهند به ما کلک فزغول آبادی بزنند . غافل از آنکه فزغول آباد جزو پارسنبل  است نه ملک این غر و فری های بی پ ِ..

دیدیم نه خیر کار به فحش های ناموسی کشید . سینه ای صاف کردیم تا بلکم این میرزا ساکت شود . آخرخارج از اصول جوانمردیست که پشت سرشان فحششان دهیم . دست آخر قاطیه در فشانی های میرزا روشنمان شد که جز همان کاغذ های کذایی چیز دیگری تحویل نشده . آنها را هم که طبق جمله مشع شع ما که " صرفه جویی کم مصرف کردن نیست اصلا مصرف نکردن است "، به جای برگه های میرزا خانه به مصرف رسانده بودند .

 با آفرین صد آفرینی راهی اش کردیم تا قبل از آن که ما این یک کف دست باقی مانده غیر پارسنبل  را تصرف نکرده ایم   برود و در شغلی که دارد میرزایی کند .

 

وای ! گمان می رود که کسی در را کوبید ! ای تف به این شانس که این جا هم آرامش نداریم .

مجبوریم خودی نشان دهیم .

هر که بود از عظمت " اهم " ما پی به عمق خلوت نشینیمان برد و رفت رد کارش . کجا بودیم ؟ هان .

 

 حدس زدیم که این دسیسه ای از سوی فلان فلان شده های معلوم الحال است . پس تخم مرغی ابتیا کردیم و نام یک یک شان را بر زبان آوردیم و فشارکی بر تخم مرغ وارد نمودیم . ولی هیچ به هیچ . گفتیم نکند که ... همچین که نام لطیف بانو را بر زبان آوردیم دیدیم تتق ! تخم مرغ شکست .

ای .. ای .. ای ... ای جلب زیر جلکی . بعد هم ، میرزای "مواظبت و کنکاش"   خبر آورد که بعله !  بسته های التماس دعای این غیر  پارسَنبلی ها را همین لطیف بانو کش می رود و در صندوق خانه اش انبار می کند ! حالا خدا را شکر که این غیر  پارسَنبلی ها عقل کرده اند و برای بسته هایشان نمره گذاشتند . 7+2 یا 2*3 یا .. شاید هم 1-6 . الان که  در خاطر خجسته مان نیست . می گوییم میرزا ازشان استعلام کند .

ادامه دارد ...

                                                                                              sam

+ نوشته شده در 1:30 توسط mohi & sam .
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
ر ِگل

راستش را مي‌داني از فردا مي‌ترسم .روزي نيست كه حتي بتوانم صبحش خودم را مجبور كنم كه چشمهايم را باز كند . دست خودم نيست اما حالم از باقالي هاي كلاس بهم مي‌خورد . كاش ميشد فردا نرفت دانشگاه . خيلي وقت است كه حال روزهايم شده چيزي تو مايه هاي گُه مرغي . حس خوبي نيست بچه . اينكه حس كني توي يك درياي چسب افتاده اي و هي دست و پا ميزني هي دست و پا ميزني .
آخرين باري كه من را ديد فقط دوجمله گفت . اوليش سوال بود . پرسيد اين روزها وقت پري.ودت ِ ؟ من مكث كردم . فكر كردم و بعد خنديدم . يادم نمي‌آمد آخرين باري كه رنگ خون را ديدم كي بود . و تجويزش اين شد كه اين حس و حال فقط بخاطر اين است كه نزديك وقتم است . خيلي جلوي انگشت شستم را گرفتم كه بالاتر نيايد . گفتم به چپ و راست َم . يعني مي‌شود كه آدم هر روز خدا يا پري.ود باشد يا نزديك َش ؟
آه ...داشتم از فردا مي‌گفتم . كاش فردا نمي‌آمد . اوو راستي وقتي يكي بعد از دوماه برايت اس.ام. اس مي‌زند و آن چيزي نباشد جز يك جمله از اين حرامزاده هايي كه همراه آروغ بعد از ناهارشان حوس مي‌كنند كه يك چيزي از خودشان در كنند ! اين جور وقتها آدم بايد چه حسي بهش دست بدهد ؟
حوس كردم بشينم كنار خدا و دوتايي پُك بزنيم به سيگارهايمان بعد دودش را توي صورت هم وِل دهيم .... داشتم از فرداي لعنتي و اضطراب و اينكه امشب هم تا صبح بيدارم مي‌گفتم . فكر كنم تابستان امسال تُخمي ترين تابستان اين چند ساله ام بشود .

.....

mohi

 

 

+ نوشته شده در 0:26 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh