تبليغاتX
جوکیان
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
پسري كه مزرعه آفتابگردان را با مترسك َش دوست داشت ...

زياد گفته بود . زياد نوشته بود كه خسته است .. كه دلتنگ است . كه شكسته شده . كه صداي شكسته شدنش را ،  صداي خورد شدن استخوان هايش را شنيده . آدم اما تا رو به روي كسي نايستد سرش را بلند نكند چشمهايش را نبيند باورش نمي‌شود ... چشمها ... چشمهايت گفت كه شكستي . كه روزهاي خوبي را واقعا نداشتي . خوب ...هه ! حيف كه شانس نياوردي .

راستش را بخواهي خيلي وقت است كه دلم برايت تنگ شده . از َم كه پرسيدي روم نشد كه بگويم اما مي‌داني وقتهايي بود/ هست كه تو حتي بالاتر از نويسنده هايي بودي كه جايشان را نشانت دادم ...

مي‌داني آدم نبايد اسطوره هايش را ببيند . آدم هميشه بايد با اين حس ش مقابله كند و سراغ آنها نرود . آدم يادش مي‌رود كه  قهرمان ها آدم هاي معمولي هستند . معمولي تر از آنچه كه تو فكرش را مي‌كردي . آنها هم ‌مي‌شكنند ، خورد مي‌شوند .

قهرمان هيجده ، نوزده ، بيست ، بيست و يك سالگي من مي‌بوسمت . بابت تمام لحظه هايي كه باعث شدي من گريه كنم ، فكر كنم ، فحش بدهم ، بخندم ، عاشق شوم و  يك عالمه چيز ديگر ...

---

mohi

 

+ نوشته شده در 0:0 توسط mohi & sam .
یکشنبه دهم شهریور 1387
آقا طلبیده

 

می خوام برم شابدوالعظیم تا خرخره سبزی بخورم . بذار یبارکی وبا بگیرم . بلکم مردم و خلاص. بذار بعداً هرکی هر چقدر خواست از ضایعگیه من و خز و خیلی خودکشیم بگه. به درک! خودشون دارن از اسهال مغزی تلف می شن ، بذار من از اسهال مزاجی برم لا دست عزراییل ، شاید اونم حالی به حالی شد و آمارمُ به نکیر و منکر نداد. هر چند انقد تو این تغار امنیت سازی های آب دوغ خیاری و پیشرفت های شیپشکی اقتصادی و فول بسامان بودن دلخوشکنک ها ، ورز دیدیم که دیگه نسخ کشیه نکیر و منکر حکم یک گفتمان مفرح ذاتُ پیدا کنه.  فقط دعا می کنم اون دنیا یک گلُه جا بهم بدن که بی حرص خوردن وکُفری شدن و سه فاز پروندن ، جاودانگیمُ طی کنم . حتی اگه رو تپه های طبقه هفتم بهشت با دورنمای آنچنانی هم نبود ، نبود .

اصلا گله جا رو بی خیال، همین که پام رسید اون ور می رم بخش نیرو های خدماتی و درخواست کار می دم .گیرم که فرشته ریخته باشه از این سر تا اون سر ، وقتی که همشون فقط فرم حوری گری رو  پر می کنند  تا این پپه زمینی های رستگار شده رو حال بدن ، دیگه غم استخدام سیری چند . من تو فکر یک کار درست و درمونم . یک کار تو بند اسهال مغزی ها . همین خدا نیامرزهایی که من رو به سبزی خوردن انداختن،  که الهی هر چه زودتر عزراییل ریغ رحمتُ تو حلقشون کنه و با یک  برگه " برابر مقررات رفتار شود " تو دست چپشون بیان تو بند من .

اول از همه اون آباجی خانومی که مثلا قرار بود باهام مصاحبه عقیدتی بکنه . طرف با قیافه باجی های زیر زبون کِش، نشسته بود جلوم و با سئوال های از فحش بدترش اسگلم کرده بود . وقتی ازم پرسید:

- بیرون چی سر می کنی ؟ آهان! از اون حریر گلدار نازک ها که سر و گردن آدم از زیرش پیداست دیگه "   

چشماش عین چشمای روباه مکار وقت های گول زدن پینو کیو برق می زد .

یا این حراستیه دانشگاه . یعنی

 sam 


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:16 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh