دو تا بچه سر خوش بوديم كه جوكيان برايمان بازي با كلمات بود . اسمش را بگذاريد توهم / تخيل / تراوشات ذهني ... هر چيزي ... نبايد جدي اش ميگرفتيد . اصراري به نوشتن نيست اگر قرار است كه ننويسيم .
آخراي آفتاب است . دارد ميرود . توي سالن فقط من هستم . تابلو كه امروز آخرين روز دانشگاه بوده . از صبح كه اينجا نشستم فهميدم توي دانشگاه چه خبر بوده . يكسري از بچه ها تحويل متره داشتند . نبودي سالن را گذاشته بودند روي سرشان " محمد نقشه ها رو بيار . سميرا اين تايپ كردي ؟ تو برو استاد رو سرگرم كن تا ما تموم ش كنيم .." يه چند نفر ديگه هم تحويل تاسيسات داشتند . يكي " انواع پيش ساختگي " را ميخواند يكي ديگر هم تايپ ميكرد .انگار نه انگار كه سالن مطالعه است . سالن رو به رويي ها اما خيلي سرخوش بودند از وقتي كه آمدم تا الآن تنها صدايي كه ازشان ميآمد خنده بود و جيغ و داد و فحش به اين استاد و آن استاد .... اينجا اما شلوغ بود ميداني از آن شلوغي هاي لعنتي اعصاب خورد كن استرس آوري كه همه هُل تحويل پروژه هايشان را ميزنند . تف ... صداي اين جوش كاري سردر هم از صبح شده مته و رفت روي اعصاب م .
سالن رو به رويي ها آهنگ گذاشتند . باهاش هم ميخوانن .قشنگ است . توي اين حال و هوايي كه هستم فاز ميدهد . . نيامده رفتي سايت . من اينجا هي خدا خدا ميكنم بلكه صدايش تا طبقه بالا بيايد و تو بفهمي كدام آهنگ ست و برايم گير بياري ....
منتظرم كه بيايي كه بريم نيكوصفت آش بخوريم ....
----
mohi
همبازي امروز من در پارك پسر بچه سه ساله اي بود كه من را "خاله جون " صدا ميزند . من ميشدم مرد عنكبوتي سياه و او هم ميشد قهرمان كودكي ش مرد عنكبوتي قرمز و ما با فيش فيش هايمان و تار به طرف هم پرت كردن هايمان پارك را گذاشتيم روي سرمان . من بايد روي زانو هايم بشينم دستهايم را باز كنم تا او از رو به رو بدود و بپرد توي بغلم تا ما بيفتيم روي چمنها تا كلي قل بخوريم . او ميشود هم قد من . من هم بايد رُل مرد عنكبوتي سياه را بازي كنم هم آن ژنرال مقابل زورو را و هم نقش بد فيلم بت من را . خلاصه هر آدم بدي كه قهرمان ما بايد بكشتش . آخر سر هم نميفهم َم كه اين مرد عنكبوتي است كه من را ميكشد يا زورو ! من بايد در آخر بازي ها بميرم ؛ با افتخار هم بايد بميرم ؛ بايد بجنگَم بعد بميرم ؛ غير از اين باشد پسرك همبازي َم قبول نميكند . مجبورم ميكند يك بار ديگر بازي كنم . امروز بعد از ظهر هم من مُردَم . توي همين پارك بالاي خانه يمان .
mohi
کوچه باغ یادته ؟ چنار های سر به همی که تو لذت تن گشایی برای
رسیدن به خورشید غصه افتادن هیچ برگی رو نمی خوردن . همون برگ هایی که خش خش
راه رفتن روشون جای تموم حرفا رو می گرفت . دلم می خواست رو به آسمون راه برم . رو
به همون وری که شاخه ها بهش قد می کشن . ولی تو همیشه پایین نگاه می کردی ، به
"برگ هایی که تو تن گشایی خود خواهانه نقش زمین می شن" . چقدر جدی
بودی وقتی اینُ گفتی و من چقدر شگفت زده . لبخند زدی ، از همونایی که بیشتر
چشمات می خندید " تازه یکی باید یه سر به هوای ِسرخوشُ بپاد که زمین
نخوره" و آروم دستتُ تو دستم لغزوندی .
همش تقصیر آسمون ِ. اگه انقدر دست نیافتنی نبود ، دیگه شاخه ها هوایی
نمی شدن .اون وقت حتما بودن برگ رو احساس می کردن . حتما دستشُ محکم می گرفتن .
حتما ... ولی برگ .. چرا هیچ وقت نمی گه که داره می افته ؟
sam
زياد گفته بود .
زياد نوشته بود كه خسته است .. كه دلتنگ است . كه شكسته شده . كه صداي شكسته شدنش
را ، صداي خورد شدن استخوان هايش را شنيده
. آدم اما تا رو به روي كسي نايستد سرش را بلند نكند چشمهايش را نبيند باورش نميشود
... چشمها ... چشمهايت گفت كه شكستي . كه روزهاي خوبي را واقعا نداشتي . خوب ...هه
! حيف كه شانس نياوردي .
راستش را بخواهي
خيلي وقت است كه دلم برايت تنگ شده . از َم كه پرسيدي روم نشد كه بگويم اما ميداني
وقتهايي بود/ هست كه تو حتي بالاتر از نويسنده هايي بودي كه جايشان را نشانت
دادم ...
ميداني آدم
نبايد اسطوره هايش را ببيند . آدم هميشه بايد با اين حس ش مقابله كند و سراغ آنها نرود
. آدم يادش ميرود كه قهرمان ها آدم هاي
معمولي هستند . معمولي تر از آنچه كه تو فكرش را ميكردي . آنها هم ميشكنند ،
خورد ميشوند .
قهرمان هيجده ، نوزده ، بيست ، بيست و يك سالگي من ميبوسمت . بابت تمام لحظه هايي كه باعث شدي من گريه كنم ، فكر كنم ، فحش بدهم ، بخندم ، عاشق شوم و يك عالمه چيز ديگر ...
---
mohi
می خوام برم شابدوالعظیم تا خرخره سبزی بخورم . بذار یبارکی وبا بگیرم . بلکم مردم و خلاص. بذار بعداً هرکی هر چقدر خواست از ضایعگیه من و خز و خیلی خودکشیم بگه. به درک! خودشون دارن از اسهال مغزی تلف می شن ، بذار من از اسهال مزاجی برم لا دست عزراییل ، شاید اونم حالی به حالی شد و آمارمُ به نکیر و منکر نداد. هر چند انقد تو این تغار امنیت سازی های آب دوغ خیاری و پیشرفت های شیپشکی اقتصادی و فول بسامان بودن دلخوشکنک ها ، ورز دیدیم که دیگه نسخ کشیه نکیر و منکر حکم یک گفتمان مفرح ذاتُ پیدا کنه. فقط دعا می کنم اون دنیا یک گلُه جا بهم بدن که بی حرص خوردن وکُفری شدن و سه فاز پروندن ، جاودانگیمُ طی کنم . حتی اگه رو تپه های طبقه هفتم بهشت با دورنمای آنچنانی هم نبود ، نبود .
اصلا گله جا رو بی خیال، همین که پام رسید اون ور می رم بخش نیرو های خدماتی و درخواست کار می دم .گیرم که فرشته ریخته باشه از این سر تا اون سر ، وقتی که همشون فقط فرم حوری گری رو پر می کنند تا این پپه زمینی های رستگار شده رو حال بدن ، دیگه غم استخدام سیری چند . من تو فکر یک کار درست و درمونم . یک کار تو بند اسهال مغزی ها . همین خدا نیامرزهایی که من رو به سبزی خوردن انداختن، که الهی هر چه زودتر عزراییل ریغ رحمتُ تو حلقشون کنه و با یک برگه " برابر مقررات رفتار شود " تو دست چپشون بیان تو بند من .
اول از همه اون آباجی خانومی که مثلا قرار بود باهام مصاحبه عقیدتی بکنه . طرف با قیافه باجی های زیر زبون کِش، نشسته بود جلوم و با سئوال های از فحش بدترش اسگلم کرده بود . وقتی ازم پرسید:
- بیرون چی سر می کنی ؟ آهان! از اون حریر گلدار نازک ها که سر و گردن آدم از زیرش پیداست دیگه "
چشماش عین چشمای روباه مکار وقت های گول زدن پینو کیو برق می زد .
یا این حراستیه دانشگاه . یعنی
sam
اون بعد از ظهري كه رفتيم " خانه هنرمندان " يادت هست ؟ كوبيديم رفتيم اونجا كه تو ساندويچ پنير و جوانه بخوري . بعد يك ورق درآوردم و كارهايي كه دوست داشتيم انجام بديم رو نوشتم . ري كاوري ! يادت هست كه ؟ چهارشنبه هر كاري كردم نتونستم باهات تماس بگيرم . ميخواستم ببينمت . حتي رفتم پژوهشكده فكر ميكردم اونجايي . دربان گفت امروز اينجا ساعت چهار تعطيل شده . بعد رفتم تئاتر شهر . تو محوطه داشتن نمايش عروسكي اجرا ميكردن . جدول سالن هاش رو ديدم براي امروز كه جمعه باشه يكي پيدا كردم كه باهم بريم . شب ِش كه زنگ زدي هنوز نرسيده بودم خونه . دلم يهو خواست از همون پشت گوشي بغلت كنم . صداي بوق انقدري بودكه نميشد فهميد چي ميگي با اين حال صدات خسته بود خسته تر از من . ديروز هم دلم ميخواست بهت زنگ بزنم اما نزدم . امروز اما هي زنگ زدم كه بگم بريم اون تئاتري كه ديدم اما يا خاموش بودي يا آنتن نميدادي . خيلي وقت ِ كه دلم برات تنگ شده . نميدوني وقتي از خانم جونت كه حرف ميزدي جدا حسوديم ميشد بهش . به اينكه چقدر راحت براش وقت ميگذاري . حس زنانگي ديگه چي كارش كنم ؟ وضع خونه رو هم كه ميدوني چطوره . امروز مامان َ م بلاخره فهميد و به زبون آورد كه من براش به اندازه نوه سه ساله ش هم فايده ندارم ! سودي هم گير داده كه چند تا آرايشگاه ديدم كه با هم بريم ! فك كن . جدا يعني دو درصد !! حس اين چند وقته ام رو كه ميدوني . اووو راستي خيلي دلم ميخواست اين سوژه جديدي رو كه به كلكسيون چفت و لوك و لنگ و خنگ و كر و لال هاي محي اضافه شده رو برات تعريف ميكردم بلكه يه كم ميخنديديم . بعدش تو شروع ميكردي به نصيحت كردن من !! اين روزها تو هم خسته اي . تو كه خسته ميشي بيشتر اذيت ميشم . اينكه نميگذاري حتي كسي نزديكت هم بشه آدم رو بيشتر حرص ميده . راستش رو ميداني براي تولد داغ م كرديد من هم جو گير ِ بيجنبه ! هر كي رو كه ديدم دعوت كردم . كس و ناكس ش مهم نيست . الآن ديگه جعفر آقا سوپري سر كوچه مون هم از قضيه مهموني خبر داره و ميخواد بيايد . حالا اما دارم به گور خودم ميخندم . حوصله اش رو ندارم . پايه اي به پيچونيم ِشون ؟
حرف هفته پيش پنج شنبه رو كه يادت هست ؟ گفتم : ميشه نري يه كم باهم باشيم ؟ گفتي : محي قول ميدم يك روز باهم باشيم . از صبح بريم بيرون و بگرديم . خواستم فقط يادآوري كرده باشم . آره . ميدونم خيلي كار جواديه كه اينجا ، اين ها رو نوشتم اما خب به چپ و راست َم . دلم ميخواست بنويسم و تو بخوني . كاش اينجا را ميخوندي !
...
mohi
------------ یکشنبه -۱۱ شب -- ----------------------------------------------------------------
تیترش ... مال من ، خط به خطش مال تو
خانه هنرمندان ، یادم
کافه سارا یادم
دوره های موزه گردی که با فحش و فضیحت میومدی یادم
سر به سر گذاشتن ها خانه عمران یادم
تولد دو سال پیشم یادم
حلیم خوردن n سال پیش قزوین یادم
خنده های سر کلاس استاد عربی یادم
انجمن "چار چار" دانشکده یادم
تقریبا ، نصف زندگیم همین جوری یادم . با تو .
مامانم می گه : تو از آدم به دوری . آره هستم . از آدمی ورای تصویر قاب شده تو ذهن اطرافیان بودن ، به دورم .
واسه خانوم جونم من خنده و شیطنت و بی خیالیم . واسه همه همین جورم . همین جور هم می مونم . چون این اون تصویر دیوارکوب ذهنشون . تصویری که نمیذارم خط بیفته ، حتی اگه مجبور بشم به خاطرش از لحظه های خودم بزنم . حتی اگه معنیش این باشه که لحظه آغاز و پایانم ، بشه رد شدن از باریکه در اتاقم.
پس لطفا حرص نخور بابت تمام این " از آدم به دوری های " من و من رو ببخش به خاطر همش ، بیشتر به خاطر بی خبر غیب شدن ها ، که باور کن آخرین راه واسه پنهون کردن همون خستگیه تلخیه که ... نتوستم از تو دور نگهش دارم . باشه به پای همه اون " یاد " هایی که با هم داریم . حد اقلش همین از قاب بیرون زدن های بی خبر دیگه . بی خیال .. اینم یکجور ریکاوریه .
در ضمن دور پیچوندن تولد رو خط بکش که من یکی پایه همه چی هستم الا پیچوندن کیک شکلاتی های "بی بی" . یادت نره یدونه بزرگش رو بگیری . پای حرف پنج شنبه ام هم هستم . عذر که انقدر گره خوردم که جز این حداقل واسه محیه عزیزم ، چیزی ندارم .
بيا به ياد
كودكي هايمان نقاشي بكشيم . من از وسايل پدر شايد هم از جامدادي خواهر يا برادر
بزرگِ مدادي خودكاري كش بروم و تو هم از كشوي آشپزخانه ميخ يا چاقويي بردار . بعد
بيا اتاقم . روي ديوار كنار در . من از همان خانه هاي كج و كوله با آن لامپ هميشه روشن َ ش را بكشم و تو آن پرنده هايي كه شبيه هفت بودند و ميچسبيدند به خورشيد و خورشيد هيچ وقت
بالهايشان را نمي سوزاند !
...
mohi
داستان از این قرار بود که ما در ساختمان ملک الممالکی خود نزول اجلال کرده بودیم که یکهو در باز شد و این
میرزای یابو چهار نعل پرید وسط اتاق . ما که زهره مان از این ورود نابهنگام ترکیده
بود چنان هشّی گفتیم که تا ده پاره کشور آن طرف تر ، تمامی خر ها دستی کشیدند الا
این میرزای خودمان .
این دستش را پر پشت آن دستش می کوفت ، بعد همان را بر پشت قبلی و طول و عرض
اتاق ما را گز می کرد . گفتیم میرزا ده بنال ببینیم چه پیشامد کرده . او هم ناگهان
جستی زد و پر لباس ما را گرفت که: ای سایرس نجّاد بزرگ ، نجادمان ده که داریم با
کله در چاه ویلی که این شیطون که الهی خواب به خواب بره ، برایمان کنده می
افتیم .همانجور که به زور لباسمان را از
دستش خلاص می کردیم گفتیم : میرزا تو را سر جدت بچسب به درس و مشقت تا این تصدیق
اکابریت لااقل ردیف شود . آخر نجادمان ده را از کجایت ابتیا کرده ای ؟ د ِ ول کن
دیگر کنه شتری !
میرزا با این تشری که برش وارد نمودیم دو قدم عقب رفت و به یکباره زرزر گریه
اش را ول کرد . که اگر شما یدونه از آن تصدیق های دکتری به من هم می دادید تشویق
می شدم که سیکلم را بگیرم . دیدیم نه خیر افتادیم در وادی خر بیاور باقالی را
ترانزیت کن . گفتیم : میرزا جان، عزیز دل
، قربون اون دل کفتریت ! حرفت را بگوی . گریه نکن ! بگو جانم . ای زترماق ! حرفت
را می زنی یا بدهم همان لیسانس فوقانیه را هم ازت بگیرند !
که به حرف آمد و گفت : چه نشسته اید که جوانهایمان را از راه به در کردند فلان
فلان شده ها ! پاک حرف گوش نده ، پر روی ، متوقعاشان کرده اند این دریده ها را !
اصلا انگاری مغزشان را باز کرده اند و یک دور مجدد بسته اند !
کناره انگشت شستش را دو بار به دندان گزید و بر چپ و راستش تف کرد که ماموران موکب های "جست و گیر" دیروز موفق به استماع جملات شنیعی شده اند که در جریان یک رابطه شرم آور بین یک موجود مونث و
یک موجود مذکر رد و بدل شده .
ما را می گویید بلافاصله جستی زدیم و درها را بستیم تا نکند به گوش کسی برسد . بعد هم آهسته
گفتیم : خوب میرزا جان از اول می گفتی .
حالا همه را برایمان تعریف کن ببینیم ، که بوده اند ، چه گفته اند ؟ از همه مهم تر
چه کرده اند ! فقط خیلی نامردی اگه یک ذره اش را جا بیندازی ! میرزا هم
بلافاصله برگه ای درآورد و شروع کرد :
- به موجب گزارش فلان از فلان موکب جست و گیر در روز فلان از تاریخ فلان
ما که حوصله این اراجیف را نداشتیم حرفش را قطع کردیم با لحن زیر دست شاد کنی
گفتیم : میرزا جان برو سر اصل مطلب. او هم بله چشم چشمی کرد و این طور ادامه داد : در خیابان فلان از فلان
محله در ساعت فلان و فلان دقیقه... گفتیم
: بابا میرزا اصل مطلب را تعریف کن .او هم مجدد بله چشم چشمی کرد و از نو ادامه داد
در هنگامی که فلان مامور سر پست نوبت فلان خود
دیگر طاقت از کف دادیم و گفتیم ای بر پدرت مردک ه فلان ! د آخر اگر فیلم هم
بود تا الان 10 بار به آن قسمت غیر پارسنبلیش رسیده بود ! جانت در آید بگو آخرش چه
کردند !
او هم از سر تف تفی بر چپ و راست خود کرد و سرش را نزدیک گوشمان آورد و زیر
زیرکی گفت : دختر به پسر عنوان نموده که من مال تو را دوست دارم او هم در پیوست
گفته که ولی مال تو خوش مزه تر می باشد !
چنان جا خوردیم که نگو ! گفتیم فی الواقع چنین حادث شده ؟ خوب بعدش ، بعدش را
بگو !
میرزا دست و پایش را جمع کرد و تته پته کنان گفت :
دیگری بعدی ندارد ! مادر هایشان آمدند و آن ها را نخست به خلا و سپس به مکان های
نامعلومی بردند !
ما دیگر کم مانده بود بود کله پا شویم پرسیدیم : مگر مادرهایشان هم بودند ؟ خلا دیگر
برای چه ؟ دیگر این مدلیش را ندیده بودیم !
او هم سری بر سَبیل شرم و تاسف تکان داد که : آن ها هم
به سیاق سایر مادران آمده بودند تا فرزندانشان را از مهد کودک ببرند . بعد هم
بلافاصله گفت : تازه آخرین جمله ای که مامور ما استماع کرده ، این بوده : از این
به بعد نبینم از شکولات های هم بخورید یا
از " آب نبات های هم " ، مامورمان این جا را خیلی مطمئن نیست !
ما که شروع به شمارش کرده و پی در پی نفس عمیق می
کشیدیم با تمام ملایمتی که در توانمان بود
پرسیدیم . خوب میرزا جان ، می خواهی پلوتونیم M11 بدهیم تا با ترکاندن مهدکودک این لکه ننگ را یک
جا محو کنی ؟
با قیافه ای ماتم زده گفت متاسفانه نمی شود ! این راه در
دفترچه فرهنگ سازی نیست ! شما فقط لایحه N فوریتی ،
لازم الاجرای ِ تصویب شده ای ، ابلاغ کنید
که هرچه سریع تر کلیه جنبندگان و غیر جنبندگان مذکر را به منتها الیه شمالی
پارسنبل و مونث جماعت از هر تیره و گونه را به منتها الیه جنوبی بفرستند . مابقی
را هم با رعایت شرایط و ضوابط و داشتن گواهی بین الملی نا عذبی بگذارند وسط ملک الفدا زنده بمانند " .
چه می شود کرد ؟ دکتر روح شناس گفته عجالتا باید با میرزا کنار بیاییم تا درمانش جواب دهد
. فعلا هم که ملک الفدا 3 پاره شده : خواهر آباد ، برادر آباد و نا عذب آباد . بد هم
نیست ملت سرشان گرم شده .
خودمانیم این خلا های غیر پارسنجی هم چه اکتشافات جالبی هستند . این که بر سرش بنشینی
و هم آن کار واجب را بکنی و هم هزار فکر واجب تر کم نعمتی نیست . مشاورات لطیف
بانو همچین بی خود و زاغارت هم نمی باشد .
علی الخصوص که دیگر زانویمان نیز درد ننموده و پاهایمان به گز گز نمی افتد .
باید فردا یاد داشت هایمان را تحویل دکتر روح شناس
کنیم . گفته اگر خوب باشد می توانیم حب
صورتی ها نخوریم . تا چه پیش آید .
2 .
القصه اوضاع ملک الفدا عجیب گل و بلبلیست .نمی دانیم چرا هرچه میزنیم بر در
بسته اصابت می نماییم . گاومان زده تو کار افزایش نسل و فرت و فرت برای مان میزاید . نمونه اش همین گرانی برنج !
همین چند وقت پیش بود که در میان نسوان معترض به گرانی برنج نزول اجلال کردیم .
جدا مایه انقباض خاطرمان بود . ضعیفه های مایکروفر به دست شعار می دادند :
" فرم نداره پلو خورشت
سایرس رو ما می شونیم رو خِشت "
ما هم رگ گردنمان هولپی پرید بیرون .
در جا میرزای "توسعات ملکی " را خبر نمودیم که بر و بچ را جمع کن می
رویم برای اضاف کردن چین . آخر در سریالی "هانیکو" نام ، دیده بودیم این
چشم زیپی ها تاقار تاقار برنج می پزند و
صبح و ظهر و شب تناول می کنند . ولی خاک بر سر اون تاچیبانا کنند . هرچه ضعیفه اش یا- ِ برنج شفته پیش رویش می گذاشت حرفی نمی زد .
مخلص کلوم ما رفتیم تا هم حق تاچیبانای مرد نما را کف دستش بگذاریم و هم مزارع برنجشان
را به پارسَنبل اضاف کنیم تا صدای نسوان جماعت بریده شود . اما همچین که پای
مبارکمان به آنجا رسید دیدیم ای ددم ! شیر را باز کنی ازش چشم زیپی تراوش می کند .
انگشت حیرت به دهان گزیدیم از اون تاچیبانای بلا مرده که نگو جز دو زانو نشستن در کار بچه درست کردن
هم بوده بد جور .
برنج که گیرمان نیامد هیچ سر 2 روز
عروسکمان را ساختند . سر 1 هفته هم لباس و
ساعت و دماغ گیربچه با تمثال مبارک ما بیرون دادند و درجا رفتند در کار صادراتش به ملک الفدای
خودمان . دیدیم نه خیر ها عنقریب است که
این خرمگس های پاییزه فتوحات عرضیمان را از دماغمان در آورند . این شد که به
پیشنهاد سلیطه بانو ، نه همان لطیفه بانو یک کوچه مانده به ته دیوار چین را
بخشیدیم بهشان تا همان پشت و پسله ها گور به گور شوند و ما از دستشان راحت شویم .
خودمان هم دستور دادیم به جای تابلو "به پکن خوش آمدید" یک تابلو "به شهر ماتسونومی پرور پارسکن
خوش آمدید " کوبانده شود . تا مشتی باشد بر دهان یاوه سرایانی که در شایسته
سالاری ما شک داشتند و در بوق رفیق سالاری ما می دمیدند . این جناب یک اکابر خانه ناقابل داشت که
این هانیکوی ورپریده را در اش راه داد. عجب انسان شریفی بود .
آخ ! کفل مبارک خواب رفته است . باید کمی جا به جا شویم . حیف که هوای این جا سنگین می باشد . دیگر چه می شود
کرد . از وقتی دیده ایم مردم " فوشتول پلا " هواکش ندارند دستور داده
ایم تمام هواکش های ملک الفدا را جمع
نمایند . این جوردیگر وجدانمان شب ها سوز
سوز نمی کند .
مردیم بس که آمدیم این جا .هرچه نباشد
از شر عیال ور وره زن که نجاتمان می دهد .. از همه این ملک الفدا همین یک گله جا
را برایمان گذاشته . مجبور شده ایم مدام از روانی مزاج بنالیم تا شاید چن دقیقه ای
با خود خلوت کنیم . باید بدهیم اون تولان تپه شان را از روی کره زمین محو کنند تا
دیگر یک همچین زن هایی بیخ ریش مردم نبندند .
ه ِِ ِ ِ ی مادر ! از صبح انقدر با این چاپار های غیر "پار
سَنبلی" کیک زرد بده هسته بگیر ،
هسته بده کیک زرد بگیر کرده ایم که ، چهار چرخمان فسسسسسسسس بادش در رفته ! خراب
کاری های عمله عکله های ملک چران که جای خود دارد . از همه بد ترهم این لطیف
بانوست . ازسربند غضیه بسته ها، چنان سلیطه بازی های از خود در می آورد که نگو .
مدتی بود که فکری شده بودیم این چه
شگفتانه ایست که این شبکه های غیر "
پارسَنبلی" این همه سر پیشکش هایی که
این چاپار های غیر " پارسَنبلی" برای ما آورده اند ، هادار هودور می
کنند ولی خودمان یک دانه اش را هم ندیده ایم ؟ از میرزای امور غیر " پارسَنبلی" های باقی مانده ، سئوال
نمودیم . عرض کرد این پدرسوخته های ندید
بدید چیزی جز همان کاغذ های سرپیچ شده چیزی به ما نداده اند . خاک بر سر ها می خواهند
به ما کلک فزغول آبادی بزنند . غافل از آنکه فزغول آباد جزو پارسنبل است نه ملک این غر و فری های بی پ ِ..
دیدیم نه خیر کار به فحش های ناموسی کشید . سینه ای صاف کردیم تا بلکم این
میرزا ساکت شود . آخرخارج از اصول جوانمردیست که پشت سرشان فحششان دهیم . دست آخر قاطیه
در فشانی های میرزا روشنمان شد که جز همان کاغذ های کذایی چیز دیگری تحویل نشده .
آنها را هم که طبق جمله مشع شع ما که " صرفه جویی کم مصرف کردن نیست اصلا
مصرف نکردن است "، به جای برگه های
میرزا خانه به مصرف رسانده بودند .
با آفرین صد آفرینی راهی اش کردیم تا
قبل از آن که ما این یک کف دست باقی مانده غیر پارسنبل را تصرف نکرده ایم برود و در
شغلی که دارد میرزایی کند .
وای ! گمان می رود که کسی در را کوبید ! ای تف به این شانس که این جا هم آرامش نداریم .
مجبوریم خودی نشان دهیم .
هر که بود از عظمت " اهم " ما پی به عمق خلوت نشینیمان برد و رفت رد
کارش . کجا بودیم ؟ هان .
حدس زدیم که این دسیسه ای از سوی فلان
فلان شده های معلوم الحال است . پس تخم مرغی ابتیا کردیم و نام یک یک شان را بر
زبان آوردیم و فشارکی بر تخم مرغ وارد نمودیم . ولی هیچ به هیچ . گفتیم نکند که
... همچین که نام لطیف بانو را بر زبان آوردیم دیدیم تتق ! تخم مرغ شکست .
راستش را ميداني از فردا
ميترسم .روزي نيست كه حتي بتوانم صبحش خودم را مجبور كنم كه چشمهايم را باز كند .
دست خودم نيست اما حالم از باقالي هاي كلاس بهم ميخورد . كاش ميشد فردا نرفت
دانشگاه . خيلي وقت است كه حال روزهايم شده چيزي تو مايه هاي گُه مرغي . حس خوبي
نيست بچه . اينكه حس كني توي يك درياي چسب افتاده اي و هي دست و پا ميزني هي دست و
پا ميزني .
آخرين باري كه من را ديد فقط دوجمله گفت . اوليش سوال بود . پرسيد اين روزها وقت
پري.ودت ِ ؟ من مكث كردم . فكر كردم و بعد خنديدم . يادم نميآمد آخرين باري كه رنگ
خون را ديدم كي بود . و تجويزش اين شد كه اين حس و حال فقط بخاطر اين است كه نزديك
وقتم است . خيلي جلوي انگشت شستم را گرفتم كه بالاتر نيايد . گفتم به چپ و راست َم
. يعني ميشود كه آدم هر روز خدا يا پري.ود باشد يا نزديك َش ؟
آه ...داشتم از فردا ميگفتم . كاش فردا نميآمد . اوو راستي وقتي يكي بعد از
دوماه برايت اس.ام. اس ميزند و آن چيزي نباشد جز يك جمله از اين حرامزاده هايي كه
همراه آروغ بعد از ناهارشان حوس ميكنند كه يك چيزي از خودشان در كنند ! اين جور
وقتها آدم بايد چه حسي بهش دست بدهد ؟
حوس كردم بشينم كنار خدا و دوتايي پُك بزنيم به سيگارهايمان بعد دودش را توي صورت
هم وِل دهيم .... داشتم از فرداي لعنتي و اضطراب و اينكه امشب هم تا صبح بيدارم ميگفتم
. فكر كنم تابستان امسال تُخمي ترين تابستان اين چند ساله ام بشود .
.....
mohi
ديدي بعضي وقتها آدم با بعضي ها چقدر احساس راحتي ميكنه.
نميدونم اسمش راحتي يا نه ، اما يه حس دوست داشتني ِ. يه حس كه مجبورت ميكنه به
طرفت اعتماد كني و بشيني باهاش بي شيله پيله حرف بزني بدون اينكه نگران چيزي باشي
.اون بعضي ها ممكنه بغل دستي ات توي تاكسي باشه يا آدمي كه تو پياده رو از روبه
روت مياد بعد يه دفعه نگاه ها تون بهم گره ميخوره و يه چيز آشنا نسبت بهم حس ميكنيد...اون
بعضي ها هم ميتونه يه دوست خيلي دور باشه كه سرجمع آشناييتون فقط سالي يكي دوبار
تلفني حرف زدن اونم در حد يه تبريك ساده سال نو يا يه كاري چيزي باشه .بعد يه دفعه
ميبيني ساعت يازده شب و نتونستي جلوي خودت رو بگيري و زنگ زدي به يكي از همون
آشناها و ازش خواستي كه باهات حرف بزنه . اونم مرام ميگذاره و هر چي در توان داره
رو ميريزه روي دايره و به طور كاملا كارشناسانه اي مجبورت ميكنه كه حرف بزني .
حرف حرف حرف از چيزهايي كه هيچ كس حتي صميمي ترين دوستهات هم ازشون خبر ندارن .
بعد يهو چشمت به ساعت ميافته و ميبيني شده 3ه شب و تو طوي اين مدت درباره خيلي
چيزها صحبت كردي . از ديدهاي مختلف نسبت به آدمها ... از صف نانوايي ... از
خواننده ها ... از استادهاي دانشگاه ... از تفاوت واژه ها ...از اخراج دانشگاه
...از سي.پي.يو هاي جديد بازار ... از انتخاب شوهر تا بچه دار شدن و تربيتش ...از
خيلي چيزهاي ديگه كه هيچ وقت فكرش رو نميكردي بشيني و واسه يه دوست قديمي و دور
تعريف كني ! ميدوني شايد آدم نبايد همه چيز تعريف كنه ، شايد بايد يه سري چيزها رو
بذاره براي خودش بمونه شايد همون دوست ِت كه باهاش احساس راحتي كردي مشمول زمان
بشه و بفهمي اونيكه كه فكر ميكردي نبوده ، شايد هزار تا شايد ديگه ، شايد بايد
گفت گور باباي شايدها !
...
mohi
هیچی درست و درمون نیست . نه ساعت های کشدار دانشگاه ، نه احوالات خصوصیم و نه connection های عمومی . واسه همه قاطی می کنم الا ّ محی ! واسه اون به موقع ترمز می زنم . هر چی نباشه عمری را با هم سر کردیم .
صبح تو دل دل ِ رفتن یا ادامه بس نشینی تو خونه ، گوشیش را گرفتم . اگه یک ذره هم می تونست برگرده ، طی یک حرکت انتحاری "گور بابای معماری اسلامی کرده " را می گفتم و کج می کردم سمت خونه . ولی حیف که راه افتاده بود .
یک ساعتی تو سلف نشستم و ته یک مجموعه داستان را در آوردم ولی دیدم خبری ازش نیست . تو دلم فحش هایی که می شه بار هرچی نامرده ِ پیچ ، کرد را ردیف می کردم که آمارش را از پارک برام آوردن . رو یک نیم کت اون ته مَها پیداش کردم . یک چیایی اومد از دهنم در بره که زود گفتم : آی آی ! شیطونه برو فردا بیا که از شانس بدت این محیه ! نمی شه واسش قاطی کرد !
این شد که تا 10 هم نیم کت بودیم . با یک عالمه "دیگه چه خبر" .
جدیدا ها نمی دونم چرا حرف کم میاد . انگاری باید یک سفر برم گینه بیسائویی ، ماداگاسکاری فرقی نداره ، اون طرف ها دیگه . بس که حرف زدن از آدم ها تکراری شده ، می خوام برم یک جایی که جنگل داشته باشه . این جوری می تونیم تا مدت ها درباره تک تک گورخرها و زرافه هایی که دیدم اختلاط کنیم و طی یک سری کشف و شهود های منور الفکری حدس بزنیم زیر یک خروار، مو و پوست و گوشهای درازشون چی قایم کردن !
واسه این که یک آنتراکی داده باشیم ، رفتیم سر کلاس . ولی زود برگشتیم تا نکنه پارک بدون استفاده بمونه . . دیدم نه ! امروز هم دانشگاه ، دانشگاه بشو نیست . مایه اش یک تلفن محبت آمیز به استاد مربوطه بود . دل دادم ، قلوه ستوندم و کلاس را پیچوندم !
ولی از اونجایی که خونه نمی تونستیم بریم چون خیلی زود بود و خونواده بد عادت می شدن ، محی ِ "جدید الکُفر درآر" را زدم زیر بقلم که بریم تاتر . تو لیست نمایش ِ "حسنی و .." اسم نوشتم ، با خوش بینی تو صف ایستادم ، یک ذره هم به مزخرفات یک نفر درباره : نرسیدن بلیط بهمون ، گوش ندادم و درست همون موقع که خانوم جلویی گفت : " آقا 3 تا بدین" ، یارو صلواتِ دشت آخر را فرستاد و کرکره اش را کشید پایین !
یعنی سق سیاه محی ، رو دست نداره !
باز ما موندیم و یک عالمه ساعت اضافی و دو دست خونواده بی جنبه !
گفتم street گردی ؟ گفت با بستنیش را هستم !
احتمالا دیده باشین ؟ همون دوتا سرخوش خیابون ولیعصر را ؟ یکیشون رو لبه جوب راه می رفت و اون یکی از رو یک مجموعه شعر زاغارت براش بلند بلند می خوند ! گفتم که دیدید .
وقتی تو سارا نشسته بودیم و قاطی آیس کافی و کیک شکلاتی ، بازی جمله پرونی می کردیم . عین سابق بودیم . من خنده های بیخیالم را می کردم و اون ذوق های از ته دلش را . یعنی واسه خونه رفتن حرف ها را به زور درز گرفتیم !
.....
یک چیز جالب ! یک جایی شنیدم که یکی آدرس ماداگاسکار را می خواست ! مطمئنم . بابا خودم شنیدم !
ولی واسه چی ، نمی دونم .. !
مرغزار دوم : کافه محی !
فحش رو ميكشم
به خودم كه بعد از سه هفته دانشگاه نيومدن امروز رو واسه اومدن انتخاب كردم. دوست
جوني پايه تر از من واسه پيچوندن ! اما پيچش امروز ديگه برابر حذف شدن ! با وجود
اينكه وظيفه رله كردن استاد هاي پنجشنبه به عهده من ، دوست جوني رو راضي ميكنم تا
يه تلفن به استاد بزنه . اونم كم نميذاره و با دوتا جمله همچين استاد رو تحت تاثير
قرار ميده كه راضي ميشه .
...
تو صف هستيم . ميگم اگر شانس من يكي باشه ملخ تخم بليط ها رو ميخوره.نوبت ما كه
ميشه آقا ه ميگه : "تموم شد! "
...
ميريم سمت انقلاب . پونصد جلد كتاب ميخريم . برميگرديم . ولي عصر رو ميريم بالا .
من حوس راه رفتن روي لبه جوب رو ميكنم .
...
گرسنه ايم . حوصله تا شوكا رفتن رو نداره . خودش 78 رو ميگه اما من حالم از اونجا
بهم ميخوره . تصميم ميگيريم كه برگرديم همون گُدو خودمون تا دوتا بستني گردويي
بزنيم تو رگ. گشت رو بايد رد كرد. با يه دست شلوار رو ميكشم پايين و با يه دست
ديگه تاي آستين مانتو رو باز ميكنم . (البته لازم به رفع ابهام نيست كه پاچه
شلوار رو ميگم مگرنه تجربه نشون داده كه ماموران گرام قسم خورده تر از اوني هستن
كه رشوه قبول كنن !)
...
به در كافه سارا كه ميرسيم سر خر كج ميكنيم و ميريم تو . ما گرسنه ايم و اونا
هم ناهار ندارن ! دوتا نوشيدني مخصوص با كيك شكلاتي. اي تف بهشون با اين خلاقيتشون
. نميدونم چي بود ؟ از اون چيزايي بود كه جلوي خر بذاري نميخوره ! پول نداريم تا
چيز ديگه اي سفارش بديم مجبور ميشم خودم رو با همون يه برش كوچولوي كيك شكلاتي
سير كنم و ته هر چي شكلات باقي مونده توي پيش دستيش ِ رو هم در ميارم .
...
بهش ميگم كه چقدر دوست دارم توي اين سنم يه كافه داشته باشم . ميگه بيا به يه
كافه كتاب فكر كنيم . بعد هم لازم ميبينه در مقابل اون همه ذوق من بگه كه :"
محي جان اما ما كه جا نداريم ! " .
بچه كه بودم
عاشق شمال بودم فقط بخاطر درياش .من و پدر و برادرا ميرفتيم دريا . هميشه داداش
كوچيك از آب ميترسيد و ميشِست كنار ساحل و خودش رو با شن ها مشغول ميكرد و من بابا و داداش بزرگه ميزديم به
آب ! به جاهاي عميق كه ميرسيد و منم ديگه نايي براي پا زدن نداشتم به نوبت من
ميذاشتن رو كولشون و بازيمون ميشد زيرآبي رفتن و سنگهاي ته دريا رو جمع كردن .
فكر كنم هنوز هم تو انباري بشه يكي دوتاش رو پيدا كرد . بعد ديگه از وقتي كه من
فهميدم با يه شورت خالي نميشه زد به آب ، دريا رفتنمون جاش رو داد به ماهيگيري !
اونا هر هفته سه
تايي ميرن استخر هميشه هم موقع رفتن سر اينكه كي مايو كي رو اشتباهي پوشيده خونه
رو ميذارن رو سرشون . داداش بزرگ ميگه : "بابا مايو من پوشيدي ؟ " ، بابا
ميگه: " نه مايو خودم پوشيدم " مامان ميگه : " نه مايو داداش
كوچيكه رو پوشيدي! " و ....از استخر هم كه برميگردن باز خونه رو ميذارن رو
سرشون و شروع ميكنن به تعريف كردن اينكه تو استخر چيكار كردن و چه جوري زيرآبي
رفتن.... دروغ چرا هر سري كه ميرن كلي بهشون حسوديم ميشه و پيش خودم ميگم كاش ميشد يه بار ديگه از اون بازي
هاي زيرآبي رفتن ميكرديم .
...
چهارشنبه 10 بهمن
امروز بالاخره دانشگاه را مستفیض کردم . اونم بعد 3 هفته غیبت استعلاجی . ولی گهُ بگیرن که دانشگاه همون دانشگاه بود . با همون پسر های خز و خیل قبلی . گفتم شاید انگیزه دانشگاه رفتن را تو استاد ها بجورم که ، فهمیدم جز واسه 3D MAX ، استاد جدید دیگه ای در کار نیست . این یارو 3D MAX ایه هم که نشست رو این یک نمه امیدی که داشتم . مرتیکه ریغونه ، زپرتی ! " انگلیس درس خوندم ، انگلیس درس خوندم ". هی هم سعی می کرد خودش را بچسبونه . یکی نبود بگه آخه تو که نصف هیکلت دماغِتِ اگه انگلیس رفته بودی ، دیگه تو این خراب شده چه غلطی می کردی ؟
گهُ . . . !
فکر کنم ترم بعد را یک جا مهمون شم بهترباشه . حد اقل 4 تا آدم جدید توش پیدا می شه .
چهار شنبه 17 بهمن
از بعد دعوای دیشب با این افشین کلٌه خر ، فقط می خواستم پاچه بگیرم . تو خونه که کسی پا نداد این شد که اومدم دانشگاه و شانس ِ این یارو 3D MAX ایه ، پرم به پر اون گرفت . داشت با مریم و چند تا از دخترهای دیگه لاس می زد و هرهر و کر کر ، که من هم پا شدم صاف تو روش گفتم : شاید تو انگلیس پارک و دانشگاه یکی باشه ولی این جا یه نموره فرق می کنه . حالا اگه وقتتون خالی شد ِ ، بی زحمت یک سری هم به درس بزنید .
قیافش چه حالی داد . تا آخر ساعت چشم ازم بر نداشت .
وقتی نشستم بهنام گفت : پری و درس . چاییدی ! حالا که این اخلاق گهیت دوا درمون شد ، بعد کلاس بریم بیرون ؟
...................... . . .
چهارشنبه 24 بهمن
...................................................................
........................................................................................ . . .
.......... استاد عظیم الشان 3D MAX زده تو خط روال شدن . زود رفتم کلاس . اونم 2 دقیقه بعد صدام کرد جلو . بعدش هم اراجیف بافت درباره شان استاد و مرتبه والای خودش . این میون هم هی بهم نزدیکتر شد ولی من جا نزدم ، با پر رویی سر جام واستادم . تو تمام ور ور کردناش هم ، چشم تو چشش دوختم . آخرش گفت : پری بودی دیگه ؟ ببین پری من تا لبخند ُ رو لب تو نبینم نمی گذارم از این کلاس بری بیرون ، خیالت راحت . حالا هم وسایلت را بیار این جا بشین تا دستور ها یی را که نبودی برات بگم !
دلم می خواست قیافه مریم را سیر کنم . ولی آخه این زاغارت هم حسودی داره ؟
چهارشنبه 1 اسفند
.........................................................................................
.......... میون تیکه های مزخرفی که می انداخت و قصه هایی که از دهشون انگلستان می گفت ، "پری خانوم ، پری خانوم" از دهنش نمی افتاد . صدام را آروم کردم گفتم : اگه فامیلیم را بگین بهتره . آخه کم ان آدم هایی که درک بالایی مثل شما داشته باشن .
یعنی شکوفا شد . منم که کم نگذاشتم ، یکی دو تا نگاه " آخ که جذابیتت من را کشته " هم بهش انداختم . اونم جو گیر ، همین جور که ذول ذولی نگام می کرد گفت : ولی تو هر وقت دوست داشتی من را علی صدا کن !
گهُ . . . !
اگه صدای سوسن در نیومده بود که : " استاد ما هر کاری می کنیم RUN نمی شه " ، نمی دونم کی می خواست این بابا را جمع کنه !
آخر کلاس بهنام یک ابرو واسه 3D MAX ایه اومد و گفت :
- اگه پرونده های کاریتون را خونه نمی برید ، عصری بریم بیرون .
خندیدم و تا اومدم بپیچونمش استاد صدام کرد . میون سرو صدای بچه ها ، آروم گفت :
- پری جان بیا شماره من را داشته باش . ممکن یک وقت سئوالی ، چیزی داشته باشی . اصلاً می خوای بعد این که تمرین های امروز را انجام دادی زنگ بزن یک دور باهم چک کنیم . حتی اگه 2 نصف شب هم بود مهم نیست .
واسش یک لبخند " وای تو دیگه چه ماهی " زدم تا تهش یک جوری سنگ قلابٌش کنم بره که افشین sms زد : کجایی من 1 ربع که منتظرم! .................................................................................
............................ . . .
سه شنبه 7 اسفند
...............................
...........................................
امروز هانی گفت دانشگاه داداشش خیلی ردیف . تو برنامه ام هست که فردا یک سری بزنم . هرچی باشه سلیقه هانی تو پسر معلومه . نمی دونم این سعید ایکبیری را از کجا آورده ؟ .......
دوشنبه 27 / 12 / 86
مثل یک مراقبه شروع شد . با هر قدم وسیع تر شد ، روشن تر شد و تو قلبم قد کشید . یک قرار کوچیک یک زیارت دلچسب . تو ماشین و از بین شلوغی بیرون که از لای شیشه نیمه باز، یه ورکی خودش را می انداخت تو ، بوی بنزین که سرم را سنگین و شقیقه هام را ضربان دار کرده بود و بوی عرق تمامی اون همه آدمی که قبل از من سوار ماشین شده بودن و بخشی از خودشون را تو چروک و درز گرفتگی صندلی ها جا گذاشته بودن ، به فرداهای زیارت های رفته فکر می کردم . . .
شیشه را بیشتر دادم پایین و صورتم را تو هوایی که جاری شد فرو کردم . ضربان شقیقه هام شده بود دوران نصفه و نیمه سرم .
واسه همه چیز کمی خستم ، به جز آدمها .. واسه آدمها خیلی خستم ..
سه شنبه 28 / 12 / 86
بوی بارون ، بوی عید ، بوی کاغذ رنگی
با این ها زمستون را سر می کنم ، با این ها خستگیم را در می کنم
از تقلاهای عیدانه که با یک ضربه ساعت ، با یک حرکت میلی متری عقربه ها بخار می شه و می پره ، اساسی چروک خوردم .
رادیو روشن و من منتظرم . منتظر حافظ خوانی سه شنبه ها . چه شب هایی که توی رختخوابم دراز کشیدم و با شنیدن ابیات و تعبیرها گذاشتم اشک هام یک جایی تو بالشت واسه خودشون دست و پا کنند ..
چیزی نمی گم ..
تو هم چیزی نگو ..
منظورم از همه اون چیزهایی که من می دونم و تو هم .همه اون چیز هایی که غمگینم می کنه و غمگینت .
کاش بتونم خودم را از این خستگی خلاص کنم .
چهارشنبه 29 / 12 / 86
دو ساعتی هست که برگشتم خونه . طاقت اون همه شلوغی و هول بودن کپه شده تو اون یک گلٌه جا را نداشتم .
آرایشگاه زنونه دم عیدی یک پشت پا می زنه به هرچی دیوونه خونه است .
فردوس به زور 2 تا لیوان آب قند و صبوری من تو نشستن های دم به دقیقه اش ، کار صورتم را تموم کرد .
بعدش هم پا کِشون رفت تا چند دقیقه ای دراز بکشه . منم تو جیغ جیغ کردن نسوان جماعت سر شمارشون یک نگاه به فیش خودم انداختم و وارفتم !
17 ..! این دیگه آخر ستم بود .کم ِ کمش باید سه ، چهار ساعتی از میون صداهای لوله پلیکایی ، بوی رنگ و بخار مش و عرق تن و عطرهای جور واجور را به دماغ می کشیدم و زیر لب فحش بار اونی می کردم که دود سیگارش را هوار همه این ها می کنه !
واسه همین هم دم شهناز جون را واسه 7 صبح فردا دیدم و پیچوندم سمت خونه .
کاش تموم خستگیم تا فردا در ره .
پنج شنبه 1 / 1 / 87
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ..
بالاخره تموم شد می خوام یک دل سیر بخوابم .
دستمال
رو بر ميدارم و
---
بزرگ شدم اما نه اونقدی که می خواستی ، نه اونجور که می خواستی .
یعنی بزرگم کردی . تویی که تالاپی زندگی را هوارم کردی و گذاشتی که کش بیام . عین حیوونکی های زیر میکروسکوپ که ذول میزنیم تا تکثیر شدنشون را ببینیم ، منم جلوی نگاه های ذول شروع کردم به تکثیر شدن .
به تعداد غم هام که چه زیاد بودن
به تعداد لبخند هام که از اون هم زیاد تر بودن
و به تعداد شادیهام
که ..
دیگه تو اتاقم جا نمی شدم
دیگه تو اتاقم جا نمی شدیم
دیگه تو هیچ اتاقی جا نمی شديم
و من واسه دیدنت تا پشت بوم می آمدم .
خیلی سخت بود که پنهون کنم ، که " یکی" بشم ، اما سخت ترش می کرد دونستن اینکه : می دونی . تویی که زندگی را تالاپی سر من هوار کردی .
احمق بودم نه ؟
می دونم که می گی نه همون موقع هم می گفتی . وقتی که از بین اون همه "من" ، خودم را پیدا می کردی و میگذاشتی تا گریم تموم شه .
خوشحال از این که تو هنوز هم من ِخودت را می شناسی ، می زدم زیر گریه . آخرش می گفتم : احمقانه است نه ؟
و تو سکوتت یگانه ترین نه دنیا را می شنیدم ... همون لحظه بود که کش اومدن متوقف می شد ...
یادش بخیر ...
انقد تو ذهنم جا عوض کردی که دیگه حتی اگه بخوام هم نمی تونم یکیت کنم .
اون وقت ها آسون بود ، چون این همه بزرگ نشده بودم . اما حالا ... دیگه خودم هم من ِتو را گم کردم .
نمی دونم اونی ِ که می خنده ، اونی ِکه شلنگ تخته میندازه ، اونی ِکه پر از سکوت ، اونی ِکه فریاد می کشه ، اونی ِکه آروم ، اونی ِکه بی قراره ، یا ... اونی ِ که می خواد جدات کنه از همه چیز و بگذارتت توی دلش تا نکنه دیگه هیچ وقت پیدا نشه .
...
می خوام بگیرمت از همه چیز
می خوام بذارمت توی دلم
می خوام... پیدام کنی ...
sam
وارد سياه سفيد
كه مي شيم فقط ميز جلوي در خاليه و يه ميز ديگه كه ته سالن ِ و گوشه ديوار ،
كاناپه ها همه پر ِ. يه دختر و پسر كنار هم روي يكي از كاناپه ها نشستن و دارن
با همديگه نقاشي ميكشن ، كاناپه روبه رويشون خاليه ، به دوست جوني ميگم من حوصله م سر رفته بيا بريم روبه روي
اينا بشينيم ! ميگه ول كن محي.
....
حالا چي سفارش
بديم ؟
اول بذار ببینم
چقدر پول پیشمون هست تا بعد...
و هر دو شروع
ميكنيم به خالي كردن جيبها و كيف پول هامون . خودمون رو كه ميتكونيم پنج تومن جمع ميشه .
دوتومن رو ميذاريم واسه برگشت و با سه تومن باقي مونده مي تونيم هم چايي سفارش
بديم هم شير شكلات ، دوتا چايي با يه كيك ساده ! خوب نيستم . از پيش خدمت مي
خوام كه اگر مسكني داره برام بياره . چايي رو با كيك مي خوريم . داغيش خيلي مي چسبه . چشمهام تازه بعد از خوردن چايي باز
ميشه . هر دو خسته ايم و بي حوصله ، انقدر
كه داريم به اين فكر ميكنيم كه چطور بچه ها رو بپيچونيم و نريم ! مي تونيم هم خودمون يواشكي بريم و بعدا بگيم مونده بوديم تو ترافيك ... !! بعد از كلي سبك سنگين كردن كه بپيچونيم يا نه
بلاخره ميگم بي خيال بابا آلان ميريم كلي هم خوش ميگذره . و ما با ده دقيقه تاخير
مي رسيم !
...
بليط ها دست من ِ...
خودم و دوست جوني و كيانا و تيگلاط ، خريد بليط ها باعث شد به تحويل پروژه نرسم و
استاد رو هم كه ميشناسي ، قاطي ! تحويل نگرفت ، براي يه روز ديگه بهم وقت داد . به
خيال خودش با اين مجازات كه به ازاي هر
روز دو نمره كم كنه ، من آدم ميشم !! روز
خريد بليط ها دوشنبه بود و تحويل افتاد به شنبه هفته بعدش !
رديف آخر ماييم
! دوست جوني ميگه كاش با خودمون يه تلسكوپ مياورديم ! كيانا هم ميگه من هر چي
داشتم و گذاشتم زيرم اما باز م همه چيز ريز مي ديدم !
....
تيگلاط كه كلاهش رو بر
ميداره ميگه : نميخواين سر كچل ببينيد ! جلوي خندمون رو مي گيريم . ميگه : " تازه گفتن
بايد با چهار دوباره بزنيم . " ميگم : بي خيال بابا اينم يه دوراني كه زود ميگذره و يه
روزي بهش ميخندين ! پوز خند تحويل ميده.
....
تئاتر شروع ميشه
. هم آوايي مامك خادم سر ذوق ميارتم ! نيم ساعتي از شروع تئاتر گذشته و من هي تكون
ميخورم و هر چي سعي ميكنم نمي تونم
تمركز كنم ... به دوست جوني كه نگاه ميكنم تو
اون تاريكي از نگاه من ميفهمه كه چه خبره ! ميگه : محي بي سرصدا ميري ها !
فكر كن طرف از ترس اينكه ممكن يه لحظه از تئاتر
رو از دست بده پلك هم نميزنه ! اون وقت من با آرامش كامل پا ميشم و ميرم دستشويي
!!
...
آخر هاي تئاتر و
مسكن ها داره اثر ميكنه ! تازه جام گرم شده و پلك ها هم داره سنگين ميشه ! آروم
تكيه ميدم و چشمهام رو ميبندم .
تئاتر افرا رو
دوست داشتم اما چيزي نبود كه شگفت زدم كنه ، تقريبا همه تو جاي خودشون خوب بودند و
من همشون رو دوست داشتم بجز خود افرا ،از سبك اجرا خوشم اومد . ديالوگهايي خوبي
داشت . آخ ! اما افسوس كه پايانش يه چيز
اضافه بود روي كل تئاتر .
...
توي راه ميگم
كاش من هم يه پسر عمو داشتم !
...
از در كه ميايم
بيرون صداي چند نفر ميشنوم كه دارن مي خونن. نميتونم ببينم چند نفرن و كي ميزنه و
كي ميخونه. فقط از لاي جمعيت يه دختر بچه
روسري آبي با يه صورت چرك رو مي بينم .
بچه ها تشكر
ميكنن و ميگن : خوب بود ، خوش گذشت ، دستت درد نكنه .
...
شب فوق العاده
اي نبود اما انقدري بود كه شد يه خاطره خوب .
كتاب فروشي
انتهاي خيابان سهرودي است . قديمي است .صاحبش پيرمردي است كه هميشه يك صندلي چرخدار قرمز رو به روي مغازه اش
ميگذارد و پشت به خيابان مي نشيند و با آن
عينك ته استكاني اش شروع ميكند به كتاب خواندن .داخل مغازه و حتي جلوي درمغازه پر
است از كتابهاي قديمي و دست ِدوم كه همين طور روي هم چيده شدند. داخل به ديوار روبه
روي در تكه اي از بريده يك روزنامه را مي بيني كه آلان ديگر زرد شده .عكس پيرمرد و
كتابهايش در آن است . مصاحبه اش را نگه داشته . من را مي شناسد . روزهايي كه پول
داشتم ازش كتاب خريده ام و روزهايي كه پول نداشتم ايستاده ام و كتابهايش را با حسرت
نگاه كردم . اسم كتاب را كه مي گويم ، ميگويد مي تواند تا آخر هفته برايم پيدا
كند اما قيمتش مي شود سي و پنج هزار تومان ...مكث كوتاهي ميكنم ، به ياد مي آورم كه جاهاي ديگر نتوانستند پيدايش كنند و بعد ميگويم :
ايرادي نداره زحمتش رو بكشيد . فكر كنم كتابي ِ كه ارزشش رو داشته باشد .
مي گويد براي
خودت ميخواهي ؟ جوابش را ميدهم . از اشتياقم براي خواندن اين كتاب حرف ميزنم از
اينكه دوسالي است دنبالش هستم اما پيدايش نميكنم . او هم تاريخچه كتاب را برايم مي
گويد و جريان اينكه چرا از بازار جمعش كردند . بعد نگاهي به من ميكند و ميگويد : " اما
برات نميارم. جوون تر از ايني كه اين كتاب ها را بخواني بجاي خوندن اين كتابها
برو جووني ت رو بكن ! " خوب ميدانم منظورش چيست . چيزي نميگويم . چيزي ندارم كه بگويم . از جواني كردن چيزي نمي دانم . مي گويد
: " اگر اهل چيزي نيستي پولش رو خرج خودت بكن ..اصلا برو براي خودت كفش بخر! "
مي دانم
كه اصرارم فايده اي ندارد . شايد حق با اوست . خداحافظي ميكنم . سهروردي را ميروم بالا ، در كنار اولين
مغازه مي ايستم تا بلكه خودم را در شيشه ويترين
ببينم .اول به كفشهايم نگاه ميكنم ، ظاهرم معمولي رو به پلشي است . يقه ژاكتم را صاف
ميكنم .
......
mohi
پنج شنبه – 6
بعد از ظهر – ميدان انقلاب
سوار اتوبوس
قرمزي ميشم كه تازگي ها در سطح شهر پخش شدن . رو ش بزرگ خودش هم با رنگهاي مختلف
نوشته حمل و نقل سريع و آسان . وارد اتوبس كه ميشم بوي وحشتناكي كه شبيه بوي گلاب
اذيتم ميكنه . از خانم جلوييم خواهش ميكنم كه پنجره رو باز كنه . سر پا هستم و با
خودم ميگم : ايستگاه بعدي خلوت ميشه . زهي خيال باطل ! ايستگاه بعدي خالي نميشه .
بلكه جمعيت همينطور وارد ميشن و فشار ميدن . همه دارن همديگر رو هل ميدن.هل بده
خانم هل بده بذار ما هم سوار شيم . يا امام رضا خودت كمك كن . بين جمعيت له ميشم . نميتونم نفس
بكشم . تصميم ميگرم كه پياده بشم و يه دربست بگيرم اما نميشه از بين جمعيت رد شد و
رفت سمت در اتوبوس .تنها كار ي كه از دستم بر مياد اينكه سرم بالا نگه دارم و سقف
خاكستري اتوبوس رو نگاه كنم تا بلكه بتونم
نفس بشكم . فشار جمعيت ي كه پشت سرم ِداره اذيتم ميكنه .يك لحظه سردي هوا رو روي
پوست گردنم حس ميكنم . سرم از لاي جمعيت به زور هم كه شده تكون ميدم و خودم رو توي
پنجره رو به روي م مي بينم . حس ميكنم قبلا چيزي رو سرم بوده كه الآن نيست ! متوجه اين
كه مقنعه ام كي و چطور افتاده نشدم. درست نيست ملت بيش تر از اين از ديدن موهاي بهم ريخته م وحشت كنن، مي خوام دستم رو بيارم بالا و مقنعه رو بكشم رو سرم كه
دستم بالا نمياد . بين جمعيت مونده و زورم نميرسه بالا بيارمش . از دختر كناريم
خواهش ميكنم كه ميله رو ول كنه و به من كمك كنه.
ميپرسم بليطي ؟ ميگن :
آره ، تو ايستگاه بايد تو اون كيسه ها بندازي ! كه كسي هم از لجش نمي ندازه!!
بيخيال تاريكي و
خلوتي خيابون !! دوتا ايستگاه جلوتر پياده ميشم بلكه يه كم پياده روي حالم رو جا
بياره .
كيف پولم در ميارم تا از توش يه بليط پيدا كنم و بندازم تو اون
كيسه ها ، گور باباي شخصيت ! كيف مي ذارم تو جيبم ... خندم ميگيره و برش
ميدارم و از جيب هاش يه بليط پيدا ميكنم و
ميندازم تو كيسه .
...
مشكلات حمل و
نقل عمومي از اون سري مسائل كه فكر كنم قدمتش با عمر نوح برابري كنه . يه چند وقتي
بود كه ورود اين اتوبوس هاي بزرگ كه زرد و
آبين تا حدودي جوابگو شده بود . طوري كه خود من يكي از طرفدارهاي پر و
پا قرص استفاده از اتوبوس شده بودم .اما با جمع كردنشون و وارد كردن اين اتوبوسها
...
خلاصه هدف از
نوشتن يه پست طولاني اين بود كه بگم يه موقع سوار
اين اتوبوسها نشي . قشنگ برو اون ور
خيابون يه دربست بگير و راحت برو به سلامت . هرچند فكر كنم اين از سعادت من بود كه
فشار شب اول قبر جلوي چشمهام ببينم !
--
mohi
نمي دونم چرا پاييز امسال همه از اعصاب پياده شدن ؟ البته ملت هميشه پياده
هستن اما خب فضاي پاييز بيشترش كرد . حداقل يه بارون درست حسابي هم نيومد . از اون
بارون ها كه تيريپ عشقولانه رو مي طلبه ! از اون بارون ها كه آدم حوس ميكنه بزنه
بيرون تا ببينه از اين جنون پاييزي كه
ميگن چيزي توش مونده يا نه ! اينجا رو هم كه انگار گرد مرده پاشيدن !! هر جا رو كه
سر ميزني از اون اول تا آخر طرف انقدر ناله كرده كه وقتي ميخواي صفحه رو ببندي يه " امن يجيب.... " مي خوني بعد مياي بيرون .
علمي ش از اين جهت بود كه من فهميدم وقتي به يه آدم بي جنبه اي مثل من ميگن
" محي بسه انقدر چايي نخور ! " تُرك بازي در نيارم و به اين تكرر ادرار هم توجه كنم !
رفتم به علي آقا ميگم : علي آقا يه جا نگه دار بچه ها !!! كار دارن !
ايشون هم ميگه : بابا
نيم ساعت پيش نگه داشتم .چي كار دارن دوباره ؟
منم ميگم : كار دارن ديگه علي آقا ... يه نگاه تو آينه ميندازه و ميگه :
خيلي ...
ميگم : آره علي آقا خيلييييييييييي ..!!!
ايشون هم يه جا نگه داشت و ما پياده شديم و آي تف به گور اين شانس .. به در دستشويي قفل زده بودن ! اگر من ميدونستم اين كار كدوم آدم سه نقطه اي ِ همون جا
....يعني كل اون دامنه وسيع ادب نداشته م نوش جونش.
پژوهشي ش هم از اين جهت بود كه بعد از سوال جوابهاي فراوان بلاخره كاشف به عمل
اومد كه همراه يكي از بچه ها دوست دخترش ! كه خب جاي تعجب داشت كه طرف تو اين مدت
اصلا رو نمي كرد كه دوست دختر هم داره ... نتيجه گيري اخلاقي ش ديگه پاي خودت !
ديدي تو عروسي و مهموني ها ميگي فلاني پاشو برقص ! برات چسي مياد كه نه من با
اين آهنگ نمي تونم برقصم و با اين كفش
ولباس نميشه و ...... تو مسافرت ميفهمي كه ميشه با جين و بوت و كفش اسپرت و
جواد ترين آهنگ خودش هم تو ي راهرو اتوبوس در حال حركت كه بيست سانت
فاصله بين دوتا صندليِ ،رقصيد ، اونم با جان ودل . مهم اينكه آدم بخواد ! كه خب اين جنبه هنري سفر بود !
براي اينكه نشون بدم بغير از رقصيدن و خوردن ابيانه رو هم ديديم ، در اين حد بگم كه روستاي ساكتي بود . سكوتي كه
بر خلاف بقيه من خيلي دوستش داشتم . براي من از اون فضا ها بود كه آدم ميگيره .
عبور از زير ساباط هاش لذت بخش بود . يه سري جاهاش هم بود كه سوتي هاي ميراث فرهنگي
بدجور تو ذوق ميزد .
اگر الآن اين ور اون ور رو داري نگاه ميكني
بلكه عكسي چيزي از ابيانه و .. اينا ببيني ، بذا راحتت كنم كه از عكس خبري نيست .
نه كه عكاسي بلد نباشم ها نه !! من كلا تو خط اين جواد بازي ها نيستم !
------
mohi
يكي از آرزوهام اينكه يه روز باروني يه جاي گرم و نرم بشينم و هي رو شيشه "ها" كنم و بعد روش چيز ميز بنويسم و از پشت اونها بيرون و بارون رو كه داره آدمها رو خيس مي كنه و اونها دارن ميدون نگاه كنم و همچنان به خودم اجازه بدم كه انگشت هام داغي ليوان چايي رو حس كنن .هم زمان هم يه سري آهنگ تو مايه هاي" بارون" مامك خادم گوش كنم . اما خب اين فرصت و جاش برام پيش نيومده . بارون هر كي رو به يه جا پرت ميكنه . ميندازتت تو خاطرات قديمي كه فقط بارش بارون كه مي تونه خاك روش رو كنار بزنه و دوباره بشن فيلم و بيان جلوي چشمهات .بارون من رو هم پرت ميكنه به گذشته . يه گذشته خيلي دور . به روزهايي كه الان ديگه بايد بهش گفت دوران كودكي . به روزهايي كه تمامش توي يكي از خونه باغهاي شميرون گذشت . همبازي هاي دوران كودكيم كه درخت هاي باغ و حيوونات خونگي ته باغ بودن . اون روزها تمام آرزوم اين بود كه بارون بياد . بعد واميستادم جلوي پنجره قدي هال كه رو به باغ بود و بيرون نگاه ميكردم . درختها رو .قطره هاي بارون كه از رو برگها و پنجره سُر مي خوردن و ميومدن پايين. "ها "ميكردم و با دستم رو پنجره شكلك مي كشيدم.وقتي هم كه خسته ميشدم شروع ميكردم به شمردن . 1..2...3...5...23.... و غر ميزدم كه چرا بارون بند نمياد . يادم نمياد به چند مي رسيد كه بند ميومد اما به محض بند اومدنش من تو باغ بودم. خم ميشدم و كِرمهايي كه از زير خاك بيرون اومده بودن جمع ميكردم . بعد باهاشون بازي ميكردم . با همون خاك براشون خونه مي ساختم بعضي هاشون رو هم كه هي وول مي خوردن با چوب ميفتادم به جونشون و لهشون مي كردم يا قطعه قطعشون مي كردم . بعد مي نشستم و به وول خوردن تيكه هاي كرم بيچاره نگاه مي كردم .
آه ...همبازي هاي روزهاي بارونيم كرمهاي زير خاك بودن . كرمهاي نرمي كه من
خيلي دوستشون داشتم و شايدم اگر همين الان بگيري جلوم شروع كنم به جيغ و داد كه
بكشش اون ور چندشم شد .شايدم ديگه از اون نترسي كودكانه چيزي برام نمونده باشه تا بهشون دست بزنم چه
برسه به اينكه بخوام با انگشتهام بلندشون كنم . كرمهايي كه ديگه از بين آسفالت و
موزاييك جايي براي بيرون اومدن ندارن . آره بارون من پرت ميكنه به اون روزها . روزهايي
كه سرم پر ميشد از بوي لذت بخش خاك خيس خورده ...روزهايي كه يه محي مي بينم كه دو زانو
نشسته رو خاك خيس باغ و زانو هاش گِلي شده و اما تمام حواسش به كرمهاش .
دلم خيلي واسه ديدن يه كرم و بازي
كردن باهاش تنگ شده ...هي روزگار ببين چه به سرم آوردي كه حالا يه وجب خاك خيس و كرمي كه بيرون اومده باشه و نگاه كردن بهش، شده يكي ازلذت هاي دست نيافتنيم ..
----
اين قراره يه پست باشه به مناسبت سالگرد كه من هر چي فكر ميكنم چيزي به ذهنم نمياد تا بنويسم .همه ميگن دنياي مجازي خيلي كوچك ! نمي دونم به نظر من اين دنيا انقدر بزرگ به بزرگي دنياي ما يا دنياي ما انقدر كوچك به كوچكي اين دنياي مجازي . چه كوچك باشه چه بزرگ شده جزئي از روزمرگي هاي من .
الان داشتم با خودم فكر ميكردم كه مثلا تو تاكسي كناريم برگرده بگه : بلاگر فلان وبلاگ منم ، چقدر راحت بهش اعتماد میکنم باهاش شروع ميكنم به صحبت كردن، انگار طرف از بچگيم ميشناختم اما اگر همينطوري يه چيز واسه صحبت كردن بگه شايد چند تا دري وري هم بارش كنم ! اين خاصيت اينجاست . اينكه نديده و نشناخته با بقيه خو مي گيري بهشون اعتماد مي كني و باهاشون مي خندي و گريه مي كني و نگرانشون ميشي و خيلي احساسات ديگه كه تو بيرون خيلي هامون قايمش ميكنيم يا اگر هم نخوايم قايمش كنيم مشغله هامون بهمون اين اجازه رو نميده تا آشكارشون كنيم.
دِكارت يه جمله معروف داره كه ميگه : "مي انديشم پس هستم ".خيلي ها هم مي نويسن براي اينكه بگن هستن .بعضي چيزها بوده كه واقعا دلم ميخواست بنويسم از اون چيزهايي كه آدم براي خودش مينويسه براي اينكه به خودش ياد آوري كنه كه هي بچه حواست به اينم باشه ، اما نمي دونم چرا اين كار و نكردم .بعضي چيزها رو هم گذاشتم همين طور ثبت موقت موند تا بعدن اومدم و پاكشون كردم . يه پست هاي هم بود كه منظورم رو نفهميده بودي بعد بد جوري مي خورد تو ذوقم.
اينكه پست هاي من و دوست جوني كاملا در دو فاز جدا هستن يك چيز كاملا بديهي شايد دليلي هم كه من اينجا رو دوست دارم بخاطر اين تفاوتش . آرامش و پختگي كه تو نوشته هاي دوست عزيزم هست تو پستهاي من نيست (مي بينم كه فردا سياه سپيد به صرف بستني و كيك شكلاتي افتادم ) و من تو همه اين پستهايي كه اينجا گذاشته شده علاوه بر اون پستهايي كه دو نفري نوشتيم پست " پك" دوست جوني رو از بقيه بيشتر دوست دارم .اووو راستي ميشه واسم يه كيك خامه اي هم سفارش بدي !!
نميدونم آه و ناله كدوم از خدا بي خبري بود كه قشنگ يه ماه آبان رو زمين گيرمون كرد و همش مريض بودم.
یکی بود ، یکی نبود .
واسه ما که با 2 تا بود شروع شد . من و محی .
پس 2 تا بود بدون کسی که بخواد نباشه . که این 2 تا " بود " مثل 2 تا چرخریسک پرکار شب تا صبح ، صبح تا شب دست می جنبوندن و پُست می نوشتن . یکی از این چرخریسک ها خیلی سر به هوا بود همچین که اون یکی غافل می شد ، سرش به بوییدن یک گل جدید یا دیدن ابرهای پفی آسمون یا شمردن ستاره ها گرم می شد . جوری که تا یک سیخونک بهش نمی زدن حواسش را جمع پُست نوشتنش نمی کرد .
چرخریسک سر به هوای ما ، رو درختی زندگی می کرد که آدم های زیادی از زیرش رد می شدن . اونم تو تمام خط به خط ریسیدن هاش از اونا نوشت . که تنها بودن ، دوست می داشتن ، دوست داشته می شدن ، خوشحال بودن ، غمگین بودن و دست آخر باز هم تنها بودن . ولی خوب ، گاهی این میون خسته می شد . دلش هوای یک درخت دیگه را می کرد ولی تاب گفتنش به چرخریسک جونی پرکار را نداشت .
مدت ها گذشت ، هوا طعم پاییز گرفت و آسمون مُشت مُشت بارون رو زمین برگ پوش می ریخت . چیزی تا تولد درخت نمونده بود و چرخریسک جونی پرکار ریسیدن پُست جدید را تا اون روزعقب انداخته بود .
یک شب همین جور که چرخریسک سربه هوا ستاره ها را نگاه می کرد ، فهمید که دیگه نمی تونه ، که دیگه نمی خواد خط به خط رج بزنه . آخه دیگه تو دل انگشتدونه ایش ذوقی واسه اش نداشت . این شد که همون شبونه بقچه برگ گلش را جمع کرد ، چارقد گل گلیش را سر کرد، دوک پُست ریسیش را بالای سر چرخریسک جونی پرکار گذاشت و از رو شاخه پرید . . .
. . .
شد یک خداحافظی . از comment هاتون لذت می بردم .و بیشتر از همه از ذوق محی عزیزم .
مرسی . .
نیم ساعتی هست که کلاس شروع شده . این پا و اون پا می کنم شاید یکی دیگه هم سر برسه . یک نفس عمیق می کشم و سه ضربه به در می زنم و از لای در سرک می کشم .
- سلام استاد . عذر می خوام
زیر چشمی نگاه می کنه
- علیک سلام . بفرمایید .
چشم می چرخونم تا یک جا واسه نشتن پیدا کنم . به برگه های روی میزش اشاره می کنه :
- یک سری برای خودتون بردارید
انقدر وسیله دستم که نمی تونم بدون تنه زدن به بقیه برسم ته کلاس .
- " کوزه بودش آب می نامد به دست آب را چون یافت خود کوزه شکست "
صدای استاد که هوا را رج می زنه ، سرها از نو رو برگه ها خم می شه .
بحث ،حرف و نظر ...
به عادت همیشه نگاهم را روی میز ثابت نگه می دارم ، این جوری دیگه حرف هایی که تومنی 7 صنار با باقی فرق می کنه ، قاطی قرقره کردن اوناییکه نافشون را با جر بی خودی بریدن گم نمیشه .
یک ربعی هست که استاد گیر کوزه و چه جوری شکستنش .
یک ربعی هست که من اسیر آبم و جستنش .
و این میون یکی مخالف .
- ولی من مخالفم
با حرارت صحبت می کنه و بدردبخور ! البته با کمال تعجب !
مطمئنم موقع نشستن از خواب پروندمش . بعدش هم
sam
دقت كني مي بيني همه ما براي خودمون يه نقطه ضعفهايي داريم . يه سري چيزها كه وقتي روش دست گذاشته بشه خيلي راحت مي تونه با احساسات و توانايي هامون بازي كنه.تا حالا فكر كردي با نقطه ضعفهات چي كار كني ؟ چطوري رفعشون كني ؟
يكي از همين نقطه ضعفها ميتونه ترس باشه .آره ترس ! ترس از سوسك ، ترس از مرگ ، ترس از شكست عشقي...چه مي دونم بابا مهم اينكه از خيلي چيزها ميشه ترسيد و به نظر من ترسيدن هم از اون چيزهايي كه نياز به دليل نداره . من هم ميترسم مثل تو مثل خيلي ها ي ديگه....اما ترسي كه من دارم الان چند وقت كه روز و شبم رو خراب كرده و شبها وقتي مي خوابم تا خود صبح كابوسش رو مي بينم و زندگيم رو كرده جهنم . راستش چيزي كه من ازش مي ترسم رفتن به دندون پزشكي ! مثل سگ از دندون پزشكي ميترسم.اوايل مهر بود كه مادرم وقت گرفته بود و منم با هزار بدبختي خودم راضي كردم كه برم ، رفتم ولي خب تو اتاق انتظار كه نشسته بودم تا نوبتم بشه صداي اون وسايلشون رو اعصابم رفت و دچار استرس شدمُ هي پاشدم رفتم دستشويي آخر سر ديدم طاقت نميارم زدم بيرون و اومدم! اسم دندون پزشكي لرزه ميندازه به تمامي اندامم . ميري تو ميشيني رو اون صندلي ها و اون نور افكن رو كه ميندازن رو صورتت من و ياد فيلمهاي جنگ جهاني و اين نازي ها ميندازه كه مي خواستن اعتراف بگيرن و نا خواسته شروع ميكنم به كرده و نكرده خودم اعتراف كردن ! بعد دكتر يه سرنگ ميزنه كه مثلا سر كنندست اما اشكت رو در مياره بعدشم با اون انبرهاش ميفته رو شكمت و هي ميگه : "بازش كن بازتر دخترم !" دهن ميگه بابا ! بعد با اون انبرها كه ديژديژ صدا ميده ميوفته به جون دندونت و فك مكت رو مياره پايين و ميشينه رو اعصاب و روانت انگار با كمپرسور بجاي اينكه آسفالت خيابون سوراخ كنن دارن توي مغز تو رو خالي ميكنن و عرق سرد كه ميشينه رو پيشونيت و پاهات رو هي سيخ ميكني خودت رو ميدي عقب از زور درد داري دسته صندلي رو فشار ميدي و
آه خدايا مُردم ديگه طاقت ندارم ادامش بدم ......
همه اينها يه طرف اينكه هر سري دكتر ِازت مي پرسه "روزي چند بار مسواك ميكني ؟ چرا به دندونات رسيدگي نمي كني ؟ " تو هم هي با اون فك باز با هزار بدبختي و زحمتي كه شده بايدبراش توضيح بدي كه " نه من ميرسم اما جنس دندونام خوب نيست " هم يه طرف !
راستي مسواك ميكنن يا ميزنن؟ حالا بگذريم ! اون موقع دلم مي خواد همون طوري دراز كشيده جفت پا برم تو دهن دكتر تا دندوناش بريزه تو دهنش . آخ خدايا داده و ندادت رو شكر اما چرا هر چي عيب و ايراد بود ريختي تو همين يه دونه كالبد؟
------
الان به من بگي از خدا مي ترسي يا از دندون پزشكي ؟
ميگم : بيشين بينيم بابا خدا كيلو چندِ ؟
.......
خواب دختری که خیلی وقت پیش می شناختمش و دختر
دوست داشتنی بود .خواب شاگردام که وقتی تک تک ،
زیر بقلشون را می گرفتم تا از سربالایی نمی دونم کجا
بالا ببرمشون ، می دیدم که خودشون نیستن ، که شدن
یکی دیگه ...
و طاهره ... که همه جای خوابم بود . گمونم به وقت
"رویا" یک نیم ساعتی با هم گپ زدیم !
چادر سرش بود . به همون ظرافت و من حال ادریس
را پرسیدم . دست دراز کرد و تو جمع نشونش داد ...
نمی دونم چرا ، ولی ... احساس کردم دلم براش
تنگ شده ! مسخره گیش تو این که ... نه ... هیچ چی .
حرفمون که تموم شد دیگه دوستش نداشتم . شاید واسه
همین هم خداحافظیم بیشتر شبیه فرار بود !
و در تمامی این لحظه های متحرک خواب زده ،
در جواب خانومی که از یک چیزی تو گذشتم سئوال
می کرد ، آدرس جایی را از سالهای دور می دادم .
و اون هر بار فقط لبخند می زد و می گفت : " وقتی
که بهش دل ببندی دیگه نمی تونی رهاش کنی " .
مزخرف ...
وقتی بیداری تمام زورت را رو می کنی تا یک
چیزهایی را جا بگذاری ، ازشون عبور کنی ، بعد
یکهو سر کلشون تو خوابت پیدا می شه .
مزخرف ...
sam
نظرم متوجه اش شد.بس که هی ما به درودیوار
خوردیم.اونم یک روزتاریخی نه گذاشت ونه برداشت
گفت:یعنی خاک برسرت کنن ها!مگه کک به
تنبونت افتاده که اینجورمی کنی؟!همین نظر
کارشناسی باعث شد که ما فهمیدیم این گیج گیجی
خوردن ها واین شاخ به اون شاخ شدن هاازکجا
آب می خوره.اون اوایل یعنی همون وقت هایی
که کنکورقبول شده بودیم ازسرحماقت دوزبالا
به خیال دانشکده خوب واستاد چیز فهم ویک
پخی شدن می رفتیم دانشگاه،خونواده هم عرش
را گزمی کردن که:بابا!چشم بهم بزنی میشی
مهندس"فلان".ما هم پپه گاگولی،گفتیم:ایول!
مهم همین که"فلان"میشیم.گوربابای"وول وول
دلمون که حتمی باید سوءهاضمه باشه.اما هرچی
گذشت وضع بدترشد.کاروول وول ِ مابالا گرفت.
سرسال که شد یک چیزی ازاعماق انتهایی درونمون
سیخونک زد که:آخه خره!خودت را قرمه قرمه
می کنی که چی؟!آخه"فلان"شدن چی داره واست؟جز
پزباد معده ای!چه کنیم که چغرترازاین ها بودیم که
کوتاه بیایم.سرمون را کردیم تو پروژه وکارورزی و
۲۴ تا۲۴تا واحد پاس کردن.اما نشد.ترم ۴،وول
وول ِاعماقمون بیچارمون کردومهندس ِ"فلان"شدن را
کردیم آب دهن ُتف کردیم بیرون.خونواده هم باکمال تاثر
متوجه شدن که تو کله ما به جای مغز،کاه چپوندن.
گفتم می گردم ویک کاری که دوست دارم پیدامی کنم
شاید این سوء هاضمه مضمن را هم علاج کرد.که
خوب ، گشتم ، پیدا هم کردم.کاری که عجیب باعث
انبساط خاطر پدرم وکلافگی همین آبجی خانوم شد.
جوری که صاف تو چشای ما نگاه کرد وگفت:آخه
اگه عقل داشتی که رشته به اون خوبی را ول نمی
کردی تا بعدش به جای کارکردن تو شرکت"ال"و
داشتن درآمد"بل"بری سراین شغل"چیز"!که البته
همین شغل"چیز"هم،یک چندماه بعدبه علت ایجاد
حس کسی که می خوادبا یک انگشت دونه کویر
لوت را بکنه دریای خزروایضا ًایجاد حس وول
وولیزاسیون درما،به سرنوشت آب دهن و تف
دچار شد .
دیگه خواهرصاحب نظرپاک کفری شده بود وپدر
گرام هم به شک افتاده بود که من اصلا ژن
"آدم شدن" را دارم یا نه ؟! که ما ، نمی دونم چی و
چه طوری ، تصمیم گرفتیم رشته " ویصال " را که
دوست داریم بخونیم . این جا بود که اون اتفاق تاریخی
افتاد ! البته می تونست نیفته اگه خود "سرنوشت"یک
کم آدم تر بود .
هیچ چی دیگه آبجی خانوم متوجه تنبون ما شد. کک ..
آره جناب ، کک !
چیزی که این مدت هی وول میزد و ما را از درس و
کارو یک پخی شدن مینداخت ، یک فقره کک ناقابل
بود که جایی بهتر از تنبون ما را گیرنیاورده بود .
مخلص کلوم این که ما ده جورتنبون عوض کردیم ولی
فایده نداشت.الان هم که این را می نویسم خونواده قبولی
ما را تو رشته "ویصال"جشن گرفتن و ما را با سلام
وصلوات امروز فرستادن سرکلاس .
ولی ...یک چیز کوچولیی هست.نه این که...یعنی ...
چی بگم ... ؟!
sam
.
. این بالا را هم بکش ... آهان ... الهی که خیر ببینی .
گرمم شده بود . گفتم : خانجون بس نشد ؟
سرش را کمی چرخوند :
- اون کیسه را بده روش سفید آب بمالم حالا .
همون طور که سفید آب را با دستاش نرم می کرد ادامه داد :
تو با هر دستی که به پشتم می کشی گناهات که عین هو برگ
درخت می ریزه . بیا ، خیر ببینی ایشالله .
عرق پیشونیم را با آستین پاک کردم . از بخار حموم نفسم تند شده بود .
گفتم : آخه خانجون کی دیده یک مرد گنده با بیست چهار، پنج
سال سن نقش دلاک زنونه را بازی کنه ؟!
رو چهار پایه اش جا به جا شد :
- دلاک زنونه کدومه ؟ یک پشت خانجونت را کیسه کشیدی
ها ... بچه گیهات نوبه من بود حالا که چشمم کف پات ، شدی
" مرد گنده " نوبه تو !
خندیدم و به پوست سرخ شده اش نگاه کردم که به قول
خودش : باس این جوری گل بندازه تا چرکش درآد !
همون وقتها هم که من را می برد حموم اول این را می گفت ،
بعدش جوری سر زانو ها و قوزک پاهام را می کشید که از
فرط گلُ انداختن به سوزش میفتاد ! آخرش هم که با لپ های
قرمز وموهای فرق کج می دادم بیرون سعیده دنبالم راه
می افتاد و هی " دوماد دهاتی ، دوماد دهاتی " می کرد .
دلم می خواست بپرم روش و اونقدر بزنمش تا صداش
را ببره ولی حیف که مثل قرقی در می رفت .
حواس پرت گفتم :
- چی خانجون ؟
چرخید رو به من
- اوه مادر، حواست کجاست ؟ می گم خوبه . پوست که
نمی خوام بندازم ! فقط بیا این دستم را بکش که چپم قوت
نداره .
تو پرانتز ۱ : حس تموم کردنش نبود ! شاید ادامه اش
را نوشتم . فعلا که دوست دارم به " سالارم " فرصت
بدم تا حسابی خانجونش را کیسه بکشه !
تو پرانتز ۲ :آخرش را دوست دارم ، همین داستان
بالا را می گم . خوبیش این که هنوز ننوشتمش و
می تونم پونصد بار عوضش کنم !
تو پرانتز۳ : مثل زندگی می مونه . با این فرق که
پونصد تا پایان زندگی پیش پیشکی نوشته شده
ولی سالار بدبخت چی ؟! یک خالق سرخوش
داره که از ترس تموم شدنش هیچ پایانی براش
نمی نویسه !
sam
بعضی جا ها برای نرفتن . این را جلوی یکی از عمارت های کاخ گلستان فهمیدم . ولی نه به اون دلیلی که تابلوی جلوی پله ها می گفت : " در دست مرمت " ... هاه .. !
تابلو ها هم می تونن دروغ بگن ، چون آدمها دروغ می گن . ولی آقایی که درب اونجا را به رومون باز کرد راست می گفت ، این را از یواش حرف زدنش فهمیدم . شاید چون حرف راست را واسه بلند گفتن اختراع نکردن !
اون زن در را زد . خیلی هم محکم ! من حواسم به نقوش کاشی کاری دیوار ها بود که دیدم آبجی بلیطش را سپر کرده و تریپ " یاالله گویان" داره می ره تو ! ولی اعتماد به نفس بلیطیش اونقدر ها هم دووم نیاورد آخه دست پاچه خودش را پس کشید . منم نتونستم و جلوی خندم ُ ول کردم ! یعنی چی دیده بود اون تو ؟!
یک آدم معمولی . همون قدر معمولی که بشه با یک نگاه اندازه هاش را درآورد ! ولی خشک بود و همچین جدی ما را برانداز می کرد . یکی زنگ درش را زده و در رفته بود ! حالا اون به عنوان مبصر کلاس داشت بچه پررو هرو پیدا می کرد !
بلند گفت : کی در زد ؟ که زن ِدست دختر هاش ُ دنبال خودش کشید و کج کجکی از پله ها رفت پایین ! موندیم من و سمانه که پایه خنده است اساسی .
پرسید : شما دانشجویین ؟ گفتم : بله .
- همین 2 نفرین ؟
از لحنش پیدا بود که داره یک حسابایی می کنه ، مثلا ً این که : چه اشکالی می تونه پیش بیاد اگه 2 تا دانشجوی حیوونکی را راه بده ؟! این شد که با اشتیاق گفتم : بله .
...
هو. و. و . و . م . م . م ... ! آره ... بعضی جاها برای نرفتن . دلیلش را وقتی یواشکی برامون گفت فهمیدم . همون که : این بنا VIP ، مخصوص مهمانان خارجی ! و بازدید عموم ( ایرانی جماعت !) نداره . بعدش هم گفت اگه یک چند دقیقه صبر کنیم تا سفیر ایتالیا به سالن ها انتهایی برسه ، می تونیم بریم تو و بنا را ببینیم . آخرش هم ما را تو ورودی نیمه روشن اونجا تنها گذاشت .
VIP ... ههِ ! حکومت ها عوض می شن ولی بعضی چیز ها هیچ وقت تغییر نمی کنه .
یک نگاه به میز آقای مبصر انداختم ، چند برگ کاربن ، خودکار و یکسری خرت و خورت دیگه . سر صحبتم با سمانه بود اما اون را تو ذهنم بالا و پایین می کردم . آخه یک کم زیادی خلوت به نظر می رسید ! مخصوصا با دری که پشت سرمون کلیدش کرد .
- می تونید تشریف بیارید تو .
هنوز هم یواش حرف می زد . خودش جلو افتاد و ما را به اولین سالن سمت چپ برد و غیبش زد .
زیبا و پر زینت ولی فاقد روح . سر راست ترین چیزی که تو دیدن اونجا احساس کردم . من سقف آینه کاری دوست ندارم . عاشق شکوه کاشی ام ، ولی نه از نوع قجریش که کج سلیقگی مسریشون را به اونم دادن !
آقای مبصر ... حواسم کمکی پرت اون بود . اما سمانه غرق تماشا و معتقد به بدلی بودن مبلمان ! با هیجان صدام کرد تا یک چیزی را نشونم بده که یک صدایی زودتر گفت : اگه چشمتون را گرفته قابلی نداره ! موجود جدی جلوی در به صرافت شوخی کردن افتاده بود ! اونم با صدای بلند !
وقتی ذوق زده سمانه یکه خورده را که تازه متوجه حضورش شده بود می پایید تا تاثیر خوشمزگیش را ببینه ، من از تردید ورودی نیمه روشن دراومدم .... موجود ترحم برانگیز، فقط می خواست تو هوای زن نفس بکشه !
چه مضحکه تاریخی جالبی ! جناب ناصرالدین شاه ، مردی که با داشتن حرمسرای ایرونی از یک طرف و جنون تصویرگریه ضعیفه های برهنه فرنگستونی رو در و دیوار اتاق هاش از طرف دیگه ، تو مردونگی هیچ رقمه کم نگذاشته ! حالا شده زنجیری ُ جوری آقای مبصر را حبس این چهار دیواری کرده که حاضر بشه واسه دمخور شدن با جنس لطیف و حض بردن از آب و رنگ زندگی ، درب VIP ایش را نه با 3 بار "سیم سالامی گفتن" یا داشتن معرفی نامه که با یک لبخند اونم از نوع زنونش باز کنه !!
زیر چشمی حواسم بهش بود که دیدم آروم و بی سر وصدا رفت . فکر کنم فهمید که سمانه زیاد از غافلگیر شدن خوشش نمیاد ! باز هم ما موندیم و پچ پچ های دو نفره و خنده های شیطنت آمیز !
سالن دوم زیادی جالب توجه بود ! سقف همچنان آینه کاری ، با دیوار هایی به رنگ آبی ولی نه آسمونی یا فیروزه ای ، که به رنگ آبی هیچ کجا ... و این یعنی یک رنگ زشت ! این میون ، مبل ها و گلدون ها و مجسمه ها و تابلو ها و شمعدونها و چلچراغ ها ، همه و همه ، حس یک کشف بزرگ را به ما می داد . کشف زندگی یک تنوع طلب تمام عیار که از فرصت پادشاهیش برای ارضاع تمامی کنجکاوی هاش استفاده کرد . کسی که فهمید ، یکی واسه اینکه انقلابی بشه و دخل پادشاهش را بیاره ، حتمی نباید ناف بُر سلطنت ستیزی و عدالت خواهی باشه ، همون زور حق خورده شدش کافیه ! فقط گمونم یک کم دیر این را گرفت ! یعنی وقتی که میرزا رضا ماشه را چکوند !
بنگ ...
آخ ... !! شقیقه هام می زنه . به خاطر ساعت ها چشم چرخوندن و گردن کشیدن تو هوای نمور و دم کرده تاریخ ِ! میون خنده و مسخره بازیهامون همین ها را به سمانه گفتم . واسه عقب نگه داشتن درد ، راه افتادم سمت ورودی تا شاید هوای اونجا بهترم کنه که چشمم افتاد به آقای مبصر ! انتهای سالن ایستاده بود .
من از ماهی تنُگ بدم میاد . و اون درست مثل یکی از اونها ذول زده بود و ما را نگاه می کرد ! همون طور که یک ماهی وقتی داره از این آب به اون آب می شه ، ذول زده دنیا را نگاه می کنه . انگار هیچ رقمه باورش نمی شه که یکی بتونه خارج از تنگ هم زندگی کنه !
دست چپش خالیه . خوبیش اینکه ازدواج نکرده و نگاهش این فرمیه ! که اگه کرده بود و باز هم این جوری نگاه می کرد ، حقش بود مثل عوضی های عهد جدید باهاش برخورد کرد !
به خیال این که بازدیدمون تموم شده خودش را کشید کنار تا من رد شم و با همون لحن "مِن ُ منِش" گفت : متاسفم . تالار اون ور را نمی تونید ببینید آخه ...
نگذاشتم حرفش را تموم کنه .
- ممنون ، تا همین جاش هم لطف کردید .
طاقت نیاوردم و عقده ته چشماش را کردم تو یک جمله و بلند به روش گفتم :
- راستی کار خیلی جالبی دارید ها !
تو صورتم دقیق شد که ببینه یعنی چی ؟!
- این طور به نظر می رسه ؟
گفتم : خوب ، آره . جای جالب ، شغل جالب ... دیگه دلم نیوم " آدم جالب " را به پشتش ببندم ! همون جوریش هم مثل ماهی که به تنگش ضربه خورده ، گیج گیجکی نگام می کرد ! واسه اینکه خیالش را راحت کنم یک لبخند معصومانه زدم !
من غذا دادن به ماهی ها را دوست دارم . باید بهشون فرصت داد تا چیزی را که تو آب ریختی ببینن .
که آقای مبصر ما هم بالاخره لبخند زد و گفت : راستی ، شما رشتتون چیه ؟ تا بیام جوابشُ بدم ، نگاهش شد آونگ ُ ، بین من و پشت سرم به نوسان افتاد ! می دونستم که سمانه است .
- اگه خدا قبول کنه ، معماری .
تمرکزش دوباره برگشت .
- اِ .. چه خوب ! رشتمون یکیه ، آخه منم مرمت خوندم .
همون جور که نرم نرمک می رفتیم سمت ورودی ، ادامه داد : کدوم دانشگاه درس می خونید ؟
انتخاب خوبی کرده بود . ترافیک و دانشگاه ، 2 تا چیز که تو حرف زدن همیشه جواب می ده ! هر قدر که حرفمون بیشتر پا می گرفت ، این پا و اون پا کردن اون هم واسه دیر رسیدن به در بیشتر می شد.
کو تا دوباره یکی به جزیره متروکش پا بگذاره ... ؟
به در که رسیدیم ، اون داشت واسه امتحان من دلسوزی می کرد و من پشت لبخندم واسه تُنگ نشینی اون . فرصت یک ماهی واسه کشف دنیا به اندازه یک از این آب به اون آب شدن ِ . به همین کمی ، اگه بخوای ماهی باشی ...
کلید را تو قفل چرخوند و درباز کرد .منظره باغ پیدا شد ، با آواز پرنده هاش ، صدای خنده آدمهاش ، هم همه درخت هاش ... میون اون حجم از زندگی خداحافظی کردیم و من نفهمیدم چرا موقع باز کردن در ، عینکش را برداشت .
دلتنگی هایم را در جعبه می کنم
همچون روزهای تا به تای زندگی
وتو را هم
تو که قرار بود یک " لنگه " باشی
برای جفت کردن تمامی روزها ...
sam
آره دیگه ، تو اين ماه سرم خيلي شلوغ .هر سال از اول مرداد هر كي رو مي بينم يه جوري طرف خر فهم ميكنم كه فلان روز تولدم و دوست دارم واسه تولدم برام چي بخره .!! اما روز تولد که ميرسید همه به جاي اون چيزايي كه يك ماه تو گوششون خونده بودم بهم پول ميدادن ! تجربه اين چندين و چند ساله بهم گفت : "محي امسال هم از كادو خبري نيست و همه بهت پول ميدن ". از اونجايي هم كه چند وقت بود شبها خواب يه دوربين عكاسي رو مي ديدم به خودم گفتم : اي ول اين بهترين فرصتي كه مي توني دوربين بخري. خلاصه نشستم دُنگ هر كي رو نوشتم و خودم هم يه كم پس انداز داشتم و گذاشتم روش و حساب و كتاب ، ديدم آره ميشه يه دوربين حسابي خريد .
بر خلاف هر سال امسال بجاي اينكه انرژيم صرف راه هاي غير مستقيم براي ياد آوري روز تولد بكنم گذاشتم واسه جمع آوري اطلاعات درباره انواع و اقسام دوربين ها . شبها تو اينترنت و روزها تو پاساژها و عكاسي ها ....
سه شنبه به خودم گفتم چي كار كنم تا بقيه حسابي بيفتن تو رودر بايستي بلكه بيشتر خودشون را بتکونن ! پاشدم رفتم و خودم كيك خريدم و دادم روش نوشتن " محي جان تولدت مبارك " !!
تا همگي جمع بشيم و شام بخوريم شد 10:30 . هنوز شمع ها رو فوت كرده نكرده ، ديدم پاشدن و يكي رفت طرف كيفش ، اون يكي رفت تو اتاقش ، ما هم تو نشيمن گاهمون عروسي به پا كرديم ديدني ، گفتم آلان كه همه با يه تراول بيان !! يه دفعه ديدم يكي يكي خودش هم در حاليكه نيششون بازه دارن ميان طرفم و بعد هم بوس و ماچ و بعدش هم يه كادو دارن ميذارن تو دستم و" محي تولدت مبارك اينم كادوي من ، باز كن ببين خوشت مياد ؟" هنوز تو شُك كادو دادن هاشون بودم كه داداش ِ شروع كرد به بريدن كيك و اون يكي هم تلوزيون رو روشن كرد و تمام !
همتون بريد غرق بشيد كه نشستيد و يه فرمت قهوه اي زديد به هر چي آمال و آرزوي اين چند وقتم !
آخه خدايا از دستگات كه چيزي كم نمي شد !
نه ! من مي خوام بدونم چي شد كه يه دفعه احساس كرديد من كمبود لباس و روسري و دستبند و عطرم دارم ؟! و خودش هم دچار فقر فرهنگي شدم كه برام كتاب خريديد!
بيا اينم از تولد و كادوهاش !!
.
.
هي محي يه سال هم گذشت .به قول دوست جوني :حالا واسه خدابيامرز شدن يه سال جلو افتادي ! كه اون هم اين همه جيغ و داد نداره . ميدوني توي اين يه سال آپولو هوا نكردم هيچ واسه خودم پُخي نشدم ، همون چيزي هستم كه بودم .
...او راستي يه جزو بيست صفحه اي دارم كه نتيجه تحقيقات ميداني ام . اگر خواستي دوربين بخري بگو بهت ميدم.
فكر نكنم حالا حالا ها به دردم بخوره !
........................
mohi
Three :
می خوام برم بیرون . تمام زورم را به کار بستم تا شاید این چتری های لعنتی را یک جوری از سیخ سیخی بودن درشون بیارم . رد شدن ِ بابا را از توی آینه می بینم که یکهو می پرسه :
- تو چرا کفش نمی پوشی ؟
تو دلم می گم : بسم الله رحمن الرحیم ! باز چی شده ؟!
- یادم نمیاد پا برهنه بیرون رفته باشم !
سعیم را می کنم عادی باشم تا جو تبادل نظر و قانع کنون پیش نیاد !
ولی بابام کلی راسخ ِ !
- نه ! منظورم این که چرا کفش های خانومانه پات نمی کنی ؟ این کفش های یوقور چیه ؟
دستم تو موهام موند !
به هوای ژل زدن سرم را انداختم پایین و گفتم : چرا پام نمی کنم ؟! پس ... اون تق تقیای که 6 سالم بود و برام خریدید ، چی بودن ؟!!
- ... !
Four :
- باز با شیشه خوردی !
متوجه اومدن مامان نشده بودم . ا
- آخ ! یادم رفت ! این را بذارید ، خودم همش رو می خورم !
- حتما امشب می خوای بیدار بشینی ؟
در یخچال را می بندم و می گم : هر هفته که من می خوام یک برنامه " نود " ببینم ، شما همین را می پرسی ! اصلا ُ چرا این را به محمد نمی گید ؟!
- خوب ببین ! ولی بی سر و صدا ! دوتایی می شینید پاش و شروع می کنید کل کل کردن که چی ؟ !
خیلی جدی می گم : باشه ولی به یک شرط ! ... اونم اینکه محمد دست از این استقلال زپرتی برداره !
مامان با عصبانیت می گه : آب ببردشون ! گفته باشم ، بی سر و صدا !
One :
امروز تلویزیون داشت درباره هویت جنسی صحبت می کرد . درباره مردهای زن نما و زن های مرد نما ! می گفت واسه همینه که آدم های تنهایی شدیم . میایم ازدواج کنیم تا شاید فرجی حاصل شه ! ولی زهی خیال باطل ، که طرف می شه یک قوز اشانطیون رو زندگیه قوزیه خودمون ! مثلا خانومه که قرار بوده نقش کپسول اکسیژن را بازی کنه و به زندگی روح بدمه ! رستمی از آب در میاد که بیا و سیاحت کن ! مرد جیک بزنه حسابش با کرام الکاتبینه ! یا اون آقاهه ؛ که قرار بوده به عنوان یک کلاه آفتابگیر یا دیوار حمال وظیفه سایه سر بودن و تکیه گاهی خودش را انجام بده ! به طرز نا امید کننده ای یک ساقه قلمه زده زپرتی از آب در میاد که خیلی هنر کنه بفهمه که دیگه وقتشه مشغول فوتوسنتز بشه !
…. ! :
آخ که داره جونم بالا میاد ! این از اون چیزهایی که تعریف کردنش حال می ده ، منم که آخر body language ! دارم میمیرم که بهتون نشون بدم چه اتفاقی افتاده ! بیخیال ؛ آخرش اینکه یک کفش مشکیه پاپیون دار خریدم ! !
sam
پرنده ها آن بیرون می خوانند
و من دلم هوای گنجشک بودن دارد
هوای لمس تک تک شاخه ها
هوای جیک جیک زدن های بی وقفه
و آن لذت سرودهای دسته جمعی سپیده دم
و سرخوشی دیوانه وار به نوک داشتن تکه ای نان خشک
پرنده ها آن بیرون می خوانند
هنوز دلم هوای گنجشک بودن دارد ...
sam
mohi
محی گفت چیز زیادی نمی خواد بنویسی . همین که سه خط بنویسی که : تو هیچ کاری نکردی و من همش انجام دادم و همه بدبختیاش مال من بود ، بسه ! ما هم گفتیم ای به روی چشم ! البته نه اینکه همون دم ها... نه ! آخه قبلش فکر می کردم باید یک چیز especially همچین درست و درمون بنویسم . جوونیه دیگه ! آدم یکهو مخش عیب می کنه ! که خوب ، قدرت خدا تکلیف ما هم مشخص شد ! از قدیم هم گفتن : حرف حساب ... چی ؟ ... جواب تو کارش نیست ! این که پست ما هم شد این : ( فقط قبلش تقدیمی ها را بگم ! (
تقدیم به :
1 - آقا قالبیه که ما هرچی تلنبه زدیم فکرش بالا نیومد !
2 - آقا مجله ایه که پسر عمو به ما معرفی کرد ها ! برنامه ای نوشت رو دست بردنی !
3 - آقا انجمنی ایه ( پر رویی بود واسه خودش !) که بعید می دونم تو زاینده رود غرق نشده باشه ، اونم بعد اون همه دعایی که من کردم !
4 - آقا یک پوریاه ِِ . یعنی هنوز تو کف busy بودنشم !
به نام خدا
مصائب قالب نو یا عواقب داشتن دوستی مثل من
1 – تو* هیچ کاری نکردی
2 – من** همش انجام دادم
3 – همه بدبختیاش مال من** بود
......................................................................................................
پاورقی ! * : تو یعنی من ** : من یعنی محی
در پایان Especial thanks از :
- هانیه عزیز . از اون دخترهای گل روزگار که از هر انگشتش 7 تا که سهل 70 تا هنر می ریزه . فقط حیف که داداش ِ مناسب تو بساطمون نیست !
- آیدین گل . یعنی گل اساسی ها ! وقتی ملت همه جور در حال پیچوندن ما بودن ، ظرف 36 ساعتی که تا آخر هفته طول کشید تو 2 ساعت برنامه نویسی این کاررا انجام داد ! دستش درد نکنه ! حالا بی شوخی ، واسه اینکه این لطفش جبران شه قراره قالبش بده ما براش برنامه نویسی کنیم !
- و محی عزیز که بالاخره فهمید من اصولا فواید زیادی ندارم !
sam

با استناد به آگهی تبلیغاتیه بالا که این جانب در یک معبر عمومی ( حداقل دیویس ، سیصد نفر دیگه هم عینش دارن ) دریافت نموده ام و در کف مانده گی از بابت این همه خدمات ارائه شده و از آنجایی که وزیر محترم کار طی یک خواب نمایی بی سابقه گفتند که( در وکرده که !) : بیش از %۵۰ بیکاران فاقد حتی یک بند انگشت مهارت می باشند ! در جهت حال دادن به این بابا ، زدیم تو کار رو کردن مهارت های پنهان شده تو مون ! که به منظور پرهیز از هر گونه ریا بعضیاش که توش Ende شیم آوردیم :
- حفظ شعر های حفظی بچه هاتون وجواب دادن آنها سر کلاس !
- مسواک زدن و دستشویی رفتن به جای شما . ( در صورت نیاز پیدا کردن در دراز مدت ، معرفی به دندان پزشک و یا اورولوژیست متخصص ! )
- ارائه دماغ و یا گوش ، جهت انگشت کردن توش . ( بدون به کار بردن کلید و منطبق با سایز انگشت شما !)
- چونه زدن با افسر راهنمایی و رانندگی و در صورت نیاز دست انداختن گردنش و همشهری از کار در اومدن ( با تعداد لحجه محدود) به هنگام جریمه کردن شما .
- انجام امور صفوفیه شما . از قبیل ایستادن تو صف عابر بانک ، ایستادن تو صف شیر ، ایستادن تو صف نون و غیره . ( برای صف های درازتر از 3 متر، به ازای هر 1 متر اضافه بها تعلق می گیرد )
- مشاوره در زمینه انتخاب میوه در میادین تره بار
- گرفتن جا( صندلی خالی ) به صورت تضمینی در مترو
- آموزش کلیه ستوت ، از قبیل : 1 انگشتی ، 2 انگشتی ، 3 انگشتی ، 4 انگشتی ، 5 انگشتی و بلبلی . قابل استفاده در کلیه استادیوم ها
- آموزش کلیه اصطلاحات از قبیل : " جووون ، من فدات ، هیکل قربون و ... " و سایر اصطلاحات New به کلیه اراذل محترم در راستای سادیسم نسوان آزاری .
- اجرای بهترین نوع زیگیل بودن و یا سیریش بودن ( به انتخاب شما ) در دانشگاه به منظور اخذ نمره پایان ترم . همراه با : پیش روانشناسی استاد مربوطه و به صورت صد درصد 12 به بالا .
- راستی ! کلیه بر و بچ full of مهارت ، که تمایل دارن از بی کار بودن به با کار شدن برسند می تونند کلیه مهارت هایی را که از بس توشون مونده داره کپک می زنه را رو کنند !! شاید ما هم یک تکونی به خودمون دادیم و رفتیم تو کارهای خدمات رفاهی !!!!