تبليغاتX
جوکیان - پارت سوم
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
پارت سوم

داستان از این قرار بود که ما در ساختمان ملک الممالکی خود نزول  اجلال کرده بودیم که یکهو در باز شد و این میرزای یابو چهار نعل پرید وسط اتاق . ما که زهره مان از این ورود نابهنگام ترکیده بود چنان هشّی گفتیم که تا ده پاره کشور آن طرف تر ، تمامی خر ها دستی کشیدند الا این میرزای خودمان .

این دستش را پر پشت آن دستش می کوفت ، بعد همان را بر پشت قبلی و طول و عرض اتاق ما را گز می کرد . گفتیم میرزا ده بنال ببینیم چه پیشامد کرده . او هم ناگهان جستی زد و پر لباس ما را گرفت که: ای سایرس نجّاد بزرگ ، نجادمان ده که داریم با کله در چاه ویلی که این شیطون که الهی خواب به خواب بره ، برایمان کنده می افتیم .همانجور که به زور لباسمان را از دستش خلاص می کردیم گفتیم : میرزا تو را سر جدت بچسب به درس و مشقت تا این تصدیق اکابریت لااقل ردیف شود . آخر نجادمان ده را از کجایت ابتیا کرده ای ؟ د ِ ول کن دیگر کنه شتری !

میرزا با این تشری که برش وارد نمودیم دو قدم عقب رفت و به یکباره زرزر گریه اش را ول کرد . که اگر شما یدونه از آن تصدیق های دکتری به من هم می دادید تشویق می شدم که سیکلم را بگیرم . دیدیم نه خیر افتادیم در وادی خر بیاور باقالی را ترانزیت کن . گفتیم : میرزا جان،  عزیز دل ، قربون اون دل کفتریت ! حرفت را بگوی . گریه نکن ! بگو جانم . ای زترماق ! حرفت را می زنی یا بدهم همان لیسانس فوقانیه را هم ازت بگیرند !

که به حرف آمد و گفت : چه نشسته اید که جوانهایمان را از راه به در کردند فلان فلان شده ها ! پاک حرف گوش نده ، پر روی ، متوقعاشان کرده اند این دریده ها را ! اصلا انگاری مغزشان را باز کرده اند و یک دور مجدد بسته اند !

پرسیدیم : آخر چرا ؟ مگر چه پیشامد کرده میرزا ؟

کناره انگشت شستش را دو بار به دندان گزید و بر چپ و راستش تف کرد که ماموران موکب های "جست و گیر" دیروز موفق به استماع جملات شنیعی شده اند که در جریان یک رابطه شرم آور بین یک موجود مونث و یک موجود مذکر رد و بدل شده .

ما را می گویید بلافاصله جستی زدیم و درها را بستیم تا نکند به گوش کسی برسد . بعد هم آهسته گفتیم : خوب میرزا جان از اول می گفتی . حالا همه را برایمان تعریف کن ببینیم ، که بوده اند ، چه گفته اند ؟ از همه مهم تر چه کرده اند ! فقط خیلی نامردی اگه یک ذره اش را جا بیندازی ! میرزا هم بلافاصله برگه ای درآورد و شروع کرد :

- به موجب گزارش فلان از فلان موکب جست و گیر در روز فلان از تاریخ فلان

ما که حوصله این اراجیف را نداشتیم حرفش را قطع کردیم با لحن زیر دست شاد کنی گفتیم :  میرزا جان برو سر اصل مطلب. او هم بله چشم چشمی کرد و این طور ادامه داد : در خیابان فلان از فلان محله در ساعت فلان و فلان دقیقه... گفتیم : بابا میرزا اصل مطلب را تعریف کن .او هم مجدد بله چشم چشمی کرد و از نو ادامه داد در هنگامی که فلان مامور سر پست نوبت فلان خود

دیگر طاقت از کف دادیم و گفتیم ای بر پدرت مردک ه فلان ! د آخر اگر فیلم هم بود تا الان 10 بار به آن قسمت غیر پارسنبلیش رسیده بود ! جانت در آید بگو آخرش چه کردند !

او هم از سر تف تفی بر چپ و راست خود کرد و سرش را نزدیک گوشمان آورد و زیر زیرکی گفت : دختر به پسر عنوان نموده که من مال تو را دوست دارم او هم در پیوست گفته که ولی مال تو خوش مزه تر می باشد !

چنان جا خوردیم که نگو ! گفتیم فی الواقع چنین حادث شده ؟ خوب بعدش ، بعدش را بگو !

میرزا دست و پایش را جمع کرد و تته پته کنان گفت : دیگری بعدی ندارد ! مادر هایشان آمدند و آن ها را نخست به خلا و سپس به مکان های نامعلومی بردند !

 ما دیگر کم مانده بود بود کله پا شویم  پرسیدیم : مگر مادرهایشان هم بودند ؟  خلا دیگر برای چه ؟ دیگر این مدلیش را ندیده بودیم !

او هم سری بر سَبیل شرم و تاسف تکان داد که : آن ها هم به سیاق سایر مادران آمده بودند تا فرزندانشان را از مهد کودک ببرند . بعد هم بلافاصله گفت : تازه آخرین جمله ای که مامور ما استماع کرده ، این بوده : از این به بعد نبینم از شکولات های هم بخورید یا از " آب نبات های هم " ،  مامورمان این جا را خیلی مطمئن نیست !

ما که شروع به شمارش کرده و پی در پی نفس عمیق می کشیدیم با تمام  ملایمتی که در توانمان بود پرسیدیم . خوب میرزا جان  ، می خواهی پلوتونیم M11  بدهیم تا با ترکاندن مهدکودک این لکه ننگ را یک جا محو کنی ؟

با قیافه ای ماتم زده گفت متاسفانه نمی شود ! این راه در دفترچه فرهنگ سازی نیست ! شما فقط لایحه N  فوریتی ، لازم الاجرای ِ تصویب شده ای ،  ابلاغ کنید که هرچه سریع تر کلیه جنبندگان و غیر جنبندگان مذکر را به منتها الیه شمالی پارسنبل و مونث جماعت از هر تیره و گونه را به منتها الیه جنوبی بفرستند . مابقی را هم با رعایت شرایط و ضوابط و داشتن گواهی بین الملی نا عذبی  بگذارند وسط ملک الفدا زنده بمانند " .

چه می شود کرد ؟ دکتر روح شناس گفته عجالتا باید با میرزا کنار بیاییم تا درمانش جواب دهد . فعلا هم که ملک الفدا 3 پاره شده : خواهر آباد ، برادر آباد و نا عذب آباد  . بد هم نیست ملت سرشان گرم شده . 

خودمانیم این خلا های غیر پارسنجی هم  چه اکتشافات جالبی هستند . این که بر سرش بنشینی و هم آن کار واجب را بکنی و هم هزار فکر واجب تر کم نعمتی نیست . مشاورات لطیف بانو همچین  بی خود و زاغارت هم نمی باشد . علی الخصوص که دیگر زانویمان نیز درد ننموده و پاهایمان به گز گز نمی افتد .

باید فردا یاد داشت هایمان را تحویل دکتر روح شناس کنیم . گفته اگر خوب باشد می توانیم حب صورتی ها نخوریم . تا چه پیش آید . 

                                                                                                            sam 

+ نوشته شده در 21:32 توسط mohi & sam .
Template by : A. Nasiri Shargh